|
بیا تا ما بگردیم یار وغمخوار بیا تا دور یکدیگر بچرخیم تو نقطه باش و من مانند پرگار!
نوشتم یادگاری روی جا میز به روز هیجدهم از فصل پاییز بیا تا دست یکدیگر بگیریم که صابون رفاقت ها شده لیز!
نوشتم یادگاری روی وایت برد چرا شیشه ی چشمم را کنی خرد بیا تا دوست یکدیگر بمانیم برای مهربانی می شود مُرد!
نوشتم یادگاری در کتابت بِکَن آن را بزن توی اتاقت بیا تا دستمالتو بگردم مرتب پاک کن با من دماغت!
نوشتم یادگاری توی دفتر تلسکوپت منم، تویی چو اختر بیا ای کشک ساییده ی اعلا اگر منبد کنم مکن تو بدتر |