تبليغاتX
دنیای شیرین من

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

دنیای شیرین من

دوست داشتنی های پیرامون من


فنجان قهوه

http://gallery.photo.net/photo/6268426-md.jpg
فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.
 
برگرفته از وبلاگ http://pesareordibeheshti.blogfa.com/

شنبه هفتم آذر 1388 توسط عطا |

فقط دو سه متر فاصله

در فاصله دو سه متری....!

 

امروز با دکتر شاهرودی کلاس داشتیم...

 

در فاصله چند متری کلاس ما نیز یک کلاس معارف توسط استاد دیگری برگزار شده بود و از

 آنجایی که صدای استاد معارف بلند بود به کلاس ما میرسید..

 

استاد معارف در توجیه کتک زدن زنها حرف میزد که :البته زنها را باید در شرایطی کتک زد

ولی کتک چندان شدید نباشد...!

 

استاد ما که دو دکترا درعرفان وعلوم قرآنی دارد از شنیدن این حرفها بسیار عصبانی شد

 

مدتی سکوت کرد وسپس شروع به حرف زدن کرد:

 

این چه برداشتی است که ما از دین داریم قرآن مرد را به خوش رفتاری با زن تشویق میکند...

آن "ضرب"که درقرآن آمده نشان دهنده فرهنگ زمان ونه برای امر کتک  زدن است..

.

.

 

من در این فکر بودم که درفاصله چند متر ببین برداشتها از دین چقدر متفاوت است.

 

 

برگرفته از وبلاگ اندوه يك زن http://andohe.blogfa.com/

یکشنبه یکم آذر 1388 توسط عطا |

برای این یکی اوضاع فرق کرد

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"

جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط عطا |

خاطراتی از شیوه زندگی شهید بهشتی(ره)

از پلکان حرام نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید


طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.


***
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.


***
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.


***
بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.


***
به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.


***
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!


***
بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.


***
همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.
 

 

 
 
***
به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...


***
مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.


***
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.


***
رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...


***
با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.


***
اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

 



منبع: کتاب صد دقیقه تا بهشت/ وبلاگ كشكول

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

الو اطلاعات لطفا

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
 

2qnyrs1.jpg

 


بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
 

f1jv9z.jpg


انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا


سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
 

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها
را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
میشوند ؟
 

b7lw1k.jpg


فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد .ا

 
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .. دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
.. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد
<><><><><><><><><><><>

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

<><><><><><><><><><><><><
 

m7e6g0.jpg


سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا


گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ..... خودش منظورم را می فهمد ....

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

غول چراغ

درس عبرت    

 

 

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"
پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: "الهی فدات بشم مادر"!
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.


... و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

عشق یک دختر سه ساله

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد دید دختر سه ساله اش گران ترین کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زینت یک جعبه کودکانه هدر داده است .
مرد بسیار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبیه کرد. دختر هم با گریه به بستر رفت و خوابید.
روز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد دید که دخترش بالای سرش نشسته ومیخواهد این جعبه را به او هدیه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.
با شرمندگی دختر کوچکش را بوسید وجعبه را از او گرفت و باز کرد.
اما متوجه شد که جعبه خالیست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبیه کرد .
اما کودک درحالیکه گریه میکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ریخته بودم و تو آنها را ندیدی.
مرد دوباره شرمنده شد ومیگویند تاپایان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز میکرد به طرز معجزه آسایی آرامش پیدا میکرد.

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط عطا |

سرخس و بامبو

سرخس و بامبو

Join Gevo Group

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگی‌های زندگی‌ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دلیلی برای ادامه زندگیم بیابم به آن نیز خاتمه دهم!

به خدا گفتم: آیا می‌توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.

او گفت: آیا سرخس و بامبو را می‌بینی؟

پاسخ دادم: بلی.

خداوند فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت ‌اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس‌ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده‌ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.

در سال‌های سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.

در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت ٦ ماه ارتفاع آن به بیش از ١٠٠ فوت رسید.

٥ سال طول كشیده بود تا ریشه‌های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه‌هایی كه بامبو را قوی می‌ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می‌كردند.

خداوند در ادامه فرمود: آیا می‌دانی در تمام این سال‌ها كه تو درگیر مبارزه با سختی‌ها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه‌هایت را مستحكم می‌ساختی؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می‌كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می‌كنی و قد می‌كشی!

از او پرسیدم: من چقدر قد می‌كشم؟

در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می‌كند؟

جواب دادم: هر چقدر كه بتواند.

گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی. ولی به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتیبان تو خواهم بود! پس هرگز نا امید نشو!

آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی‌های خاک بوده است. در هنگامه رنج‌های بزرگ، ملال‌های طاقت فرسا، شکست‌ها و مصیبت‌های خرد کننده، فرصت‌های بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوری برای خلق آینده ایجاد می‌شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و امیدوار زیستن است.

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنج‌هایش، با همه شادی‌ها و غم‌هایش، با همه ملال‌ها و دلفریبی‌هایش، باهمه شکست‌ها و پیروزی‌هایش و با همه خاطرات تلخی‌ها و شیرینی‌هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردایی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل‌تر و زیباتر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهی او نیز بی‌بهره نخواهی ماند

شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط عطا |

گفته ای از شهید چمران

شهید چمران:

 

«من از این دنیای دون میگریزم

از اختلافات خودنمایی ها غرورها خودنمایی ها  دروغ ها وتهمت ها خسته

 شدم

احساس می کنم که این جهان جای من نیست

آنچه دیگران راخوشحال می کند مراسودی نمی رساند.»

شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط عطا |

اسب سرکش در سینه لیلی

اسب سرکش در سینه لیلی

 

 

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،

 دلت توی حلقه های موی من است 

 نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟

 نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

 

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم،

گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.

 دلم را هم.

 

لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،

 نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟

 شیرینی لیلی را؟

 

مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.

 تلخی مجنون را تاب می آوری؟

 

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.

 خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.

 نمی خواهی خرما بچینی؟

 

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

 

لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

 

مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

 

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.

 بی سوار و بی افسار.

عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟

 

مجنون هیچ نگفت.

 

لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.

 

لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد

شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط عطا |

منصور وار قربانی شدن

حکایت دار آویختن منصور حلاج از تذکره الاولیا عطار:
پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند ...
درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی « عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زدو پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست ؟ گفت :« معراج مردان سردار است.»
پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت : ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛ از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
هرکس سنگی می انداخت؛ شبلی را گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت»
پس دستش را جدا کردند خنده ای بزد گفتند « خنده چیست؟» گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند» پس پایش ببریدند تبسمی کرد ، گفت : بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید .»
پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زرید من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است.» گفتند اگر روی به خون سرخ کرد ساعد چرا آلودی؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیابد الان به خون .»
پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، پس گوش و بینی بریدند و ... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

با حاج آقا از پاریس تا تورنتو

با حاج آقا از پاریس تا تورنتو
حاج آقا برای سرکشی به مستغلاتش در پاریس و تورنتو و همچنین سرکشی به دو تا آقازاده اش که در در این دو شهر تحصیل می کنند آمده بود.چند روزی پاریس بود و الان هم تو هواپیما نشسته و راهی تورنتو هست
این توالت لعنتی هم که همش اشغاله، اگه ایران ایر بود حتما حاج آقا با عصبانیت داد می زد: قیچی کنید، مردم تو صفند
وضعش خراب بود و به خودش می پیچید
خانم مهمانداری که داشت از نزدیکش رد میشد متوجه وضعیت اضطراری و اورژانس حاج آقا شد. گفت: اشکالی ندارد اگر از توالت خانمها استفاده کنید بشرطی که قول بدید دست به دگمه هایی که تو توالت هست نزنید
حاج آقا که به توصیه پسرانش کلاس انگلیسی رفته بود کمی انگلیسی هم می دانست و منظور مهماندار را فهمید
تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتین علامت گذاری شده بودند: «وی. وی» ، «وی.ای»، «پی.پی» و یک دگمه قرمز که رویش نوشته بود «ای.تی »
حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاویش تحریک شده پیش خودش گفت: کی متوجه میشه من به دگمه ها دست زدم؟
با احتیاط رو دگمه وی وی فشار داد. ناگهان آب ملایم ولرمی باسنش را نوازش داد. حاج آقا که داشت حال می کرد گفت: چه احساس لذت بخشی. اینهمه هواپیما سوار شدم تو هیچ توالت مردانه چنین چیز خوبی ندیدم. حقشه به توالت مردانه بگیم مستراح
بعد رو دگمه وی ای فشار داد. جریان آب ولرم قطع شد و بجایش هوا یا باد ملایم و نیمه گرمی شروع به وزیدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتی، حاج آقا اگه دستش بود ساعتها حاضر بود تو توالت بشینه
بعدش حاج آقا دگمه پی پی را فشار داد. یه چیزی شبیه همانی که خانمها با آن صورتشون را پودر مالی می کنند شروع کرد به پودر مالی باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشی هم توی فضای توالت پیچید
حاج آقا که حسابی کیفور شده بود پیش خودش گفت: چه احساس شیرینی. اما این توالت خانمها هم عجب چیز محشریه ها. این که توالت نیست. اتاقی پراز احساس و عشق و محبته. برگشتم ایران حتما تو ویلای مرزن آباد میدم درست کنند. لبخند رضایت بخشی بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوی خوش پودر را با نفس عمیق بالا کشید. لحظه ای کوتاه یاد آن سالهای خیلی خیلی دور افتاد. حدود بست سی سال پیش که تو هوای سرد زمستانی مجبور بود آفتابه را بر داره وبره آنطرف باغ از چاه آب برداره و بعد گوشه دیگر باغ بره توالت. توالت که نه ،همان مستراح. حاج آقا چشمها را باز کرد و این افکار و خاطرات ناجور را که میخواستند کیفش را کور کنند از خودش دور کرد
پودر مالی که قطع شد حاج آقا به دگمه قرمز ای تی خیره شد و گفت بادا باد و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد
چشمانش سیاه شد و دیگه چیزی نفهمید. بعدا که تو بیمارستان تورنتو به هوش آمد و چشمانش را باز کرد اولین چیزی که دید لبخند ملیح یک خانم پرستاربود. با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید: چی اتفاق افتاده؟ خانم پرستار گفت دگمه آخری را که فشار دادید دگمه ای است که بطور اتومات پنبه قاعدگی خانمها را بر میداره
بعد یک کیسه نایلونی کوچکی را نشان داد و گفت : مردانگی تان را می گذارم زیر متکایتان

سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط عطا |

نصیحت های زرتشت به فرزندش

آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

قبل از جواب دادن فكر كن  هیچكس را تمسخر مكن

 
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

 
خود برای خود، زن انتخاب كن

 
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو

 
تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما

 
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی

 
از هركس و هرچیز مطمئن مباش

 
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی


بیگناه باش تا بیم نداشته باشی


سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی

 
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی


راستگو باش تا استقامت داشته باشی

 
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

 
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

 
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی

 
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی

 
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی

 
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

 
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز

 
هرگز ترشرو و بدخو مباش

 
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند

 
اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده


دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیك دروغگو منشین


چالاك باش تا هوشیار باشی

 
سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی

 
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

 
با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد

 
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند

 

سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط عطا |

خلوص نیت در دعاهای کودکان

رفقا سلام،


از آقای قرائتی شنیدم که امام باقر (علیه السلام)، وقت دعا بچه‌ها را جمع می‌کردند و از آنها می‌خواستند برای دعای ایشان آمین بگویند.
 اینجا چند تا دعا از زبان بچه‌ها آورده‌ام. آنها را از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب کرده‌ام. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:


آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
(خدایا) اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)


براستی، دنيای بچه ها قشنگ ترين دنيا و بچه ها زيباترين هديه خدا هستند.

خدانگهدار

 

گرفته شده از وبلاگ ایران و استرالیا نوشته شده توسط دکترسعید http://irastalia.blogfa.com/

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط عطا |

مادرم هشت بار به من دروغ گفت

Madar 02.jpg

 

مادرم هشت بار به من دروغ گفت:

 داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

  

Madar 01.jpg

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

 "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. 

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

 

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

 

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 

 

Pirzan 01.jpg

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

 Madar 03.jpg

 

شنبه هجدهم مهر 1388 توسط عطا |

درس فلسفه

درس فلسفه

معلم فلسفه یک صندلی میذاره وسط کلاس و به شاگردان میگه: شما باید یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود ندارد!!! یکی از شاگردان دو کلمه مینویسه و ورقه‌اشو میذاره رو میزش و بعداز اینکه معلم ورقه ها را تصحیح میکنه اون بهترین نمره رو میگیره!!!!

.

 

 اگه گفتین چی نوشته بوده؟

 

 

.

 

.

 

 

.

 

 

 

.

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

.

اگه گفتین چی نوشته بوده؟

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

.

... نوشته بوده: کدوم صندلی

یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط عطا |

کمی درباره ی حسین پناهی

 ۱۴ مرداد سالمرگ شادروان حسین پناهی؛ سادگی دیگر حسین پناهی را ندارد

ساده زیستی و نوع متفاوت بینش مرحوم حسین پناهی از جهان عده زیادی را تحت تاثیر قرار داد. نوع نگاهش،

سادگی کلامش، او کسی بود که ساده به دنیا آمد و ساده از دنیا رفت؛

حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان

کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه

ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش

بازگشت.چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد.


تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود. از حسین می پرسد که

فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟

حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است، ولی اینرا هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن

روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در

بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی

بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا

چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.

 پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده

از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.

با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد،

خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست

مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد.

در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.

به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز

لخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ

داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،این مجموعه ی شعر تا کنون بیش از

شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است.



 من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم

 

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

 

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان می ترسم

 

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم

 

کودکان را دوست دارم

ولی از ائینه می ترسم

 

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

 

من!!!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم

یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط عطا |

قصه لیلی

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.


در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.


آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...


خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است


شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن


خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است


شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.


مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...


خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.


عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.


لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.


خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.


لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.


لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.


خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟


لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.


این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......


پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط عطا |

خودکشی عاشقانه

زن نامه‌ای از طرف شوهرش دریافت کرد. دو سال از زمانی که مرد دیگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از یک سرزمین دور آمده بود.
«اجازه نده بچه توپش را به زمین بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»
زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت...
دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. این یکی از پستخانه‌ی دیگری بود.
«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند.»
زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گریه کرد و دیگر حاضر نبود به مدرسه برود.
یک بار دیگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته یک ماه بیشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خیلی قدیمی آمد.
«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چینی غذا بخورد. می‌توانم صدایش را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند.»
زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به یاد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چینی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبید: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهایش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف دیوار پرتاب کرد و آن را شکست. آیا این صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن میز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. این صدا چی؟ زن خود را به دیوار زد و شروع به مشت کوبیدن کرد. خود را روی پارتیشن کاغذی پرت کرد و مثل نیزه از میان آن گذشت و سقوط کرد. این صدا چی؟
«مامان، مامان، مامان!»
دختر شیون‌کنان به طرف او دوید. زن به او سیلی زد. آه، به این صدا گوش کن!
هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی دیگری از طرف شوهر آمد. از سرزمین و پست‌خانه‌یی دور و جدید.
«هیچ صدایی در نیاورید. درها را نه ببندید نه بازکنید همین‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشید. حتا نباید اجازه دهید صدایی از ساعتی که در خانه است بیرون بیاید.
«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، دیگر از هیچ‌کدام آن دو، هیچ صدایی شنیده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترین صداها پایانی جاودانه بخشیدند. به عبارت دیگر، مادر و دختر هر دو مردند.
و عجیب این‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشید و مرد

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط عطا |

خوراک جیگر!!!

یه نفر تعریف میکرد :

اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.
غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم. پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم. دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم:
"ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید...اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون...باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه."
ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد.. به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط عطا |

قشنگترین دختری که تا حالا دیدم

http://i14.tinypic.com/63w592f.jpg

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت

سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط عطا |

زیباترین و دلچسبترین خواب دنیا

با سلام خدمت دوستای گلم

درسته که این عکس ممکنه کمی خارج از عرف باشه ولی واقعا دلم نیومد اینو نذارم آخه یه جورایی مطمئنم که همه ما این صحنه رو خودمون تجربه کردیم فقط زمانشو بیاد نداریم ولی با دیدن این عکس بر میگردیم به اون موقع. فقط لطفا به همون موقع برگردین و نه چیز دیگه .

مرسی

http://www.picbaran.com/files/xipqd8zocypzsrff1uzf.jpg

شنبه دوم خرداد 1388 توسط عطا |

تشکر کودکی از مادرش

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ...

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، تو را دیدم که اولین نقاشی را روی در یخچال چسباندی و من تشویق شدم تا نقاشی دیگری بکشم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، تو را دیدم که به گربه ای آواره و سرگردان غذا دادی و من تشویق شدم تا با حیوانات مهربان باشم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، تو را دیدم که برایم کیک مورد علاقه ام را درست کردی و من فهمیدم که چیزهای کوچک چیزهایی فوق العاده و استثنایی هستند.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، صدایت را شنیدم که دعا می کردی و من خدا را شناختم و باور کردم که می توانم همیشه با او راز و نیاز و مناجات کنم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، احساست کردم که بوسه شب بخیر به گونه ام کاشتی و من عشق را با تمام وجودم حس کردم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، قطرات اشکی را دیدم که از چشمانت به روی گونه هایت جاری شدند و من فهمیدم که گاهی مشکلات درد آور هستند ولی گریستن وخالی شدن از درد واندوه عمل درستی است.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم  محبت ها و فداکاری هایت را دیدم و فهمیدم برای اینکه انسانی از خود گذشته شوم باید نهایت تلاش خود را به کار ببندم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، نگاه کردم ، دیدم و ...

خواستم تشکر کنم بابت تمام چیزهایی که نشانم  دادی و دیدم ، هنگامی که فکر می کردی نمی بینم

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

یک خاطره رویایی و واقعی

شبی از آنِ رابی

  
 این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

دو خاطره جالب از عشق

*يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.

برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...

يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که : عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...
قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...

**

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

كفشهاي طلائي در خيابانهاي طلائي

http://keshvary.files.wordpress.com/2007/11/gold-shoe-1.jpg

تا كریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه
            كریسمس روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای
            پرداخت پول هدایایی كه خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم .
            جلوی من دو بچه كوچك ، پسری 5 ساله و دختری كوچكتر ایستاده بودند .
            پسرك لابس مندرسی بر تن داشت ، كفشهایش پاره بود و چند اسكناس را در
            دستهایش می فشرد .
            لباس های دخترك هم دست كمی از مال برادرش نداشت ولی یك جفت كفش نو در
            دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، دخترك آهسته كفشها را روی پیشخوان
            گذاشت . چنان رفتار می كرد كه انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد
            .
            صندوقدار قیمت كفشها را گفت :«  6 دلار » .
            پسرك پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت .
            بعد رو به خواهرش كرد و گفت : « فكر كنم باید كفشها را بگذاری سر جایش
            ... »
            دخترك با شنیدن این حرف به شدت بغض كرد و با گریه گفت : « نه !نه! پس
            مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »
            پسرك جواب داد : « گریه نكن ، شاید فردا بتوانیم پول كفشها را در
            بیاوریم . »
            من كه شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از كیفم بیرون آوردم و به
            صندوقدار دادم .
            دخترك دو بازوی كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادی گفت : « متشكرم
            خانم ... متشكرم خانم »
            به طرفش خم شدم و پرسیدم : «منظورت چی بود كه گفتی : پس مامان تو بهشت
            با چی راه بره ؟ »
            پسرك جواب داد : « مامان خیلی مریض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از
            عید كریسمس به بهشت بره ؟ »
            دخترك ادامه داد : « معلم ما گفته كه رنگ خیابانهای بهشت طلایی است ،
            به نظر شما اگه مامان با این كفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه
            ، خوشگل نمی شه ؟ »
            چشمانم پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان دخترك نگاه می كردم ، گفتم
            : « چرا عزیزم ، حق با تو است ، مطمئنم كه مامان شما با این كفشها تو
            بهشت خیلی قشنگ میشه ! »
        كتاب « نشان لیاقت عشق »‌ برگردان بهنام زاده

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت

 


یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم، نگاهم كرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند.

سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟"

تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است ... با او گریه كن." انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم: "بیایید براى تروى و مادرش دعا كنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.

هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم ...

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

 نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

 همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

پیامگیر

پیام گیر

 

چند سالی بود كه با هم دوست بودیم بعد از مرگ مادرش تنها زندگی میكرد

یه كلید خونه اش هم دست من بود ولی بدون تماس هیچوقت پیشش نمیرفتم

می گفت منتظره تا وضع من بهتر بشه تا با هم ازدواج كنیم منم سخت تلاش میكردم

دو ماهی بود كه ازم یك تلفن منشی دار خواسته بود

اون روز حقوقم رو با مساعده و قرض وقوله گرفتم تلفن را خریدم و رفتم طرف خونش , زنگ زدم خونه نبود  رفتم بالا و تلفن را وصل كردم

دو سه ساعتی گذشت اومد خونه تلفن را دید و خوشحال شد پرسیدم كجا بودی؟ گفت : كلاس داشتم بعدش هم خونه خواهرم اینا روضه بود

گفت : خیلی خسته ام كمرم رو میمالی

از شونه هاش شروع كردم دستم نزدیك گردنش بود كه تلفن زنگ خورد  خواست بلند بشه تلفن را جواب بده كه نگرش داشتم تلفن رفت رو پیام گیر صدای یك مرد بود چند بار گفت الو الو  خواست بلند بشه كه فشار بیشتری آوردم منقلب شد با زور خواست از زیر دستم در بره دستمو انداختم دور گردنش و نگرش داشتم صدای پشت خط بعد از چند بار الو گفت نمی دونم كجایی و كی میایی؟ به هر حال زنگ زدم بابت امروز تشكر كنم یكی از گزمترین سكس های زندگیم بود امیدوازم باز هم ادامه داشته باشه اگه با ما راه بیایی ما هم باهات راه میاییم

برگشت و با ترس نگاهم كرد

تلاش چند ساله رو آروم  روی گردنش فشار دادم ؟!؟!

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط عطا |

عشق پاک یه دختر 8 ساله

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد،

بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط عطا |

مستجاب الدعوه

روزی مردی مستجاب الدعوه، پای کوهی نشسته بود

به کوه نظری انداخت،

و از آن جایی که با خدا خیلی دوست بود گفت:

خدایا این کوه را برایم تبدیل به طلا کن...

و در یک چشم بر هم زدنی کوه تبدیل به طلا شد

مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا کرد:

خدایا کور شود هر آنکس که از تو کم بخواهد

و طولی نکشید که هر دو چشم او کور شد...

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 توسط عطا |

ورودپرافتخار سید محمد خاتمی به استان بوشهر

دیروی در پی ادامه سفر آقای سیدمحمد خاتمی بع استانهای فارس و کهکیلویه و بویر احمد ایشان از طریق شهرستان دشتستان وارد استان بوشهر شدند .

برنامه استقبال که از چند روزپیش برنامه ریزی شده بود ابتدا در ورودی شهر برازجان بگزارگردید که آقای خاتمی چند دقیقه ای را به سخنرانی و احترام به ابراز احساسات مردم برازجان و گروهه ای مختلف از شهرهای گناوه و دیلم که به این مکان امده بودند پرداخت .

مردم ساعتها در سه راهی ورودی شهر برازجان در زیر آفتاب با تهیه پلاکارد و عکسهای مختلف و بنر های نصب شده منتظر ورود آقای خاتمی و هیات همراه بودند که سرانجام ایشان وارد منطقه شدن و با استقبال بی نظیری از گروهه ای مختلف مردم اعم از زن و مرد و پیر و جوان و کودک قرار گرفتند .

بعد از سخنرانی ایشان به سمت بوشهر در میان کاروان گروه اتومبیلهای استقبال کنندگان که به دو و سه کیلومتر می رسید به طرف شهر بوشهر ادامه مسیر دادندو سرانجام به شهر بوشهر رسیدند . ازدحام در محل پلیس راه قدیم بوشهر به قدری زیاد بود که ماشین حامل آقای خاتمی چندین بار متوقف شد .

از حاشیه های بسیار جالب در این مراسم قربانی گاو و گوسفند و همچنین نصب تعداد بسیار زیاد بنرهای خوشامد گویی از طرف شواری شهر بوشهر در مسیر ورود کاروان حمال حجه السلام خاتمی و هیات همراه ایشان بود .

ایشان به محض ورود به بوشهر به محل مسجد جامع عطار بوشهر در محل گمرک بوشهر رفتند و برای مردم سخنرانی کردند . ازدحام جمعیت به حدی بود که خیل عظیمی از افراد استقبال کننده که با ماسین های خود به استقبال آمده بودند نتوانستند محلی برای پارک اتومبیل خود بیابند و به محل سخنرانی بیایند ولی با این وجود خیل عظیمی از جمعیت از ساعتها قبل در محل مسجد و خیابانهای منتهی به گمرک و محل برگزاری منتظر بودند و سخنرانی هم در فضای باز انجام پذیرفت . بعد از سخنرانی ایشان با ماشین مخصوص  روه تشریفات و همراه خود به حسینیه ابوالفضل بوشهر جهت دیدار با منتخب نخبگان و دانشجویان رفتند و در جمع ایشان به سخنرانی پرداخته و به سئوالات افراد پاسخ دادند .   

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط عطا |

جمعه خوب پیرمرد ایرانی با دوست دختر آمریکایی اش

در عصر جمعه یک روز پیر مردی ایرانی با یک دختر آمریکائی زیبا وجوانی در کنارش وارد یک طلا فروشی شدند

..پیر مرد ایرانی به طلا فروش گفت :یک حلقهء مخصوص برای دوست دخترش می خواهد

!طلافروش موجودیهایش را گشت و یک حلقهء سنگی 40,000 دلاری! آورد ;

دختر جوان آمریکائی از هیجان چشمانش برق زد و تمام بدنش لرزید.!

پیر مرد ایرانی حالت های او را دید و گفت ما آنرا خواهیم گرفت.

طلا فروش پرسید مبلغش را چه جوری پرداخت می کنید!؟

پیر مرد ایرانی گفت بودن چک من اطمینان حاصل کنی.

خیلی خوب من آنرا الان خواهم نوشت و شما می تونید.

روز دوشنبه به بانک زنگ بزنید و از صحت موجودی اطمینان حاصل کنید.

ومن حلقه رو در عصر روز دوشنبه تحویل خواهم گرفت.

بعد از ظهر  روز دوشنبه طلافروش با عصبانیت شدید به پیر مرد زنگ زد وگفت :

‘در حساب شما هیچ موجودی وجود ندارد.!.

پیر مرد جواب داد من می دونم اما تو میتونی تصور کنی من چه جمعه ای داشتم!!؟

چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط عطا |

منم دیوانه باران ندیده

گفت:چشمها را باید شست......

 

شستم ولی !.........

 

 

گفت: جور دیگر باید دید.......

 

 

دیدم ولی !.............

.

 

گفت زیر باران باید رفت........

 

 

رفتم ولی !.............

 

 

او نه چشمهای خیس و شسته ام را....

 

 

نه نگاه دیگرم را...

 

 

هیچ کدام را ندید !!!! فقط در زیر باران

 

 

با طعنه ای خندید و گفت:

 

 

" دیوانه باران ندیده"

دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط عطا |

این حسین است و پادشاهی میکند

                                    


مرحوم حضرت آیت الله حاج شیخ عبدالكریم حائری می‌فرمود:
در آن سال‌هایی كه من در كربلای معلا مشغول تحصیل بودم، شبی در خواب دیدم شخصی به من گفت: شیخ عبدالكریم! كارهایت را بكن كه سه روز دیگر از دنیا خواهی رفت. وقتی از خواب بیدار شدم متحیر و نگران شدم، ولی پیش خود گفتم این یك خواب بود و شاید تعبیری نداشته باشد.
دو روز بعد ناگهان لرزه‌ای شدید در بدنم حس كردم و حالم لحظه به لحظه وخیم‌تر شد تا اینكه احساس كردم دو نفر كنار من ظاهر شدند و گفتند اجل این مرد رسیده و مشغول قبض روح من شدند. من در همان حال به یاد خوابی كه دیده بودم افتادم و فهمیدم كه آن خواب، رویایی صادقه بوده است، پس نگران و دلشكسته متوجه حرم حضرت سیدالشهدا شدم و عرض كردم:
ای حسین عزیز! دستم خالی است و زاد و توشه‌ای تهیه نكرده‌ام، شما را به حق مادرتان زهرا از من شفاعت كنید كه خدا مرگ مرا به تأخیر بیاندازد. در همان حال دیدم بلافاصله شخصی نزد آن دو نفر آمد و گفت: حضرت سیدالشهدا فرمودند شیخ عبدالكریم به ما توسل كرده و ما هم شفاعت او را نزد خدای متعال كردیم؛ پس دیدم آن دو نفر با كمال احترام جواب دادند: سمعاً و طاعتاً و رفتند. در این هنگام احساس سلامت كردم و آرام آرام بدنم را تكان دادم و بعد از آن تا پانزده روز ضعف و كسالت داشتم و به شكر خداوند از آن حالت به كلی بیرون آمدم و خوب شدم.
هر دم به گوشم می‌رسد آوای زنگ قافله
این قافله تا كربلا دیگر ندارد فاصله
یك زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است
این زن صدایش آشناست ای وای من این زینب است

دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط عطا |

فرو نشاندن شهوت

گوید: در بغداد آهنگرى را دیدم كه دست در میان آتش مى كرد و آهن تفتیده به دست مى گرفت و آن را كار مى فرمود. گفتم : این چه حالت است ؟
گفت : قحط سالى بود. زنى صاحب جمال به نزد من آمد و گفت : مرا طعام ده كه كودكان یتیم دارم . گفتم : ندهم تا كه با من راست نگردى . آن زن برفت و دیگر روز باز آمد. همان سخن گفت و همان جواب شنید. روز سیم آمد و گفت : اى مرد! كار از دست برفت . بدانچه گفتى تن در دادم ؛ اما به خلوتى باید كه كسى ما را نبیند. آن زن را در خانه بردم و در خانه بستم و خواستم كه قصد وى كنم . گفت : اى مرد! نه شرط كرده ایم كه خلوتى باید كه كسى ما را نبیند. گفتم : كه مى بیند؟ گفت : خداى مى بیند كه پادشاه به حق است و چهار گواه عدل : دو كه بر من موكلند و دو (كه ) بر تو. سخن آن زن در من اثر كرد. دست از وى بداشتم و وى طعام دادم . آن زن روى به آسمان كرد و گفت : خداوندا! چنانكه این مرد آتش شهوت بر خود سرد گردانید، آتش دنیا و آخرت را بر وى سرد گردان . پس آنچه مى بینى به بركت دعاى آن زن است.

دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط عطا |

شیطان کارش را خوب بلد است

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا به کمک نیازمندی برود.

لباس پوشید و به راه افتاد. در راه مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی شد. در راه در همان نقطه دوبارهً زمین خورد و دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی شد.در راه با مردی که چراغی در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : (( من دیدم شما در راه دو بار به زمین خوردید.))، از این رو چراغی آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بسیار تشکر کرد و هر دو به راهشان ادامه دادند.


به نزدیکی محل که رسیدند ، هوا کمی روشن شده بود و تصمیم به جدایی می گیرند که مرد دوم ناگهان باز می گردد و می گوید : ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این حرف جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: ((من شما را در راه کمک به آن نیازمند دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و بازگشتید، خداوند همه گناهان شما را بخشید و من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، و با علاقه بیشتری بازگشتید و به خاطر آن، خداوند همه گناهان افراد خانواده ات را نیز بخشید.راستش را بخواهید ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم ، خداوند گناهان تمامی افراد دهکده تان را نیز ببخشد.

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط عطا |

دلم گرفت نوشتم امید همیشه هست

دلم گرفت نوشتم ، امید همیشه هست


001.jpg


 

آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود.
انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.
دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود. آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.
مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند. بی روح و بی حس، کرخت و سرد.
دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد.

 

- چرا اینجا نشته ای دخترم؟
-جایی برای رفتن ندارم.
-پس مادر و پدرت کجا هستند؟
-پدرم؟؟؟ پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.
-مادرت چه؟ او کجاست؟
-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.
-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟
-کرکس های انسان نما آقا.
-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟
-آقا گمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید. مردم این شهر همه کورند. بیمارند. کسی مرا نمی بیند. همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟ حتی نمی بینند که چه می خورند و چه می پوشند. حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند. چطور انتظار دارید مرا ببینند؟
-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟
-آقا مردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود ندانستند. روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید. آن حیوانات شوم کبوتر ها و آهوها را دریدند. از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان را گرفتند.
-چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟ چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.
-آقا مردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟ حتی متوجه نیستد کجا می خوابند. اگر غذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.
-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟ این سرمای غریب را؟
-نمی توانند. حسی ندارند. ذهنشان خالی از خاطرات خوش است. امیدی ندارند. امید که نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت. مردم من به این وضع عادت کرده اند.
-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد. نمی توانستم تصور کنم که چنین مردمی هم وجود دارند. سوالی دارم دخترم. تو چرا مانند بقیه نیستی؟
-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم. امید به دیدن دوباره اش مرا زنده نگه می دارد. آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امید را.
-دخترم آخر امید تو امیدی محال است. تو مانند یک شمع در میان تاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی. اما یک شمع در میان این سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد. در نهایت به خاموشی می گراید.
-اما آقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ های دلشان را باز کند. آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیوانات شوم را بیرون راند. من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.
-دخترم امروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم. بدان که همین شمع کوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد. آشفته نباش. چون به زودی به دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم.
پیرمرد این را گفت و رقت. اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط عطا |

پدر... دوست دخترم حامله است

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط عطا |

خدایم لابلای طوفان بود

خدایم لا به لای طوفان بود

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی كه بر كشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت كردی، به پیمان و پیامش نیز.
غرورت، غرقت كرد. دیدی كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندی كوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن كه غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن كه بر كشتی سوار است. من خدایم را لابه‌لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به كار می آید. در آن هول و هراسی كه تو گرفتار شدی، هر كفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتی سوارند، امنند و خدایی كجدار و مریز دارند كه به بادی ممكن است از دستشان برود. من اما آن غریقم كه به چنان خدای مهیبی رسیدم كه با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می كنم. خدای من چنان خطیر است كه هیچ توفانی آن را از كفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری، تو سركشی كردی و گناهكاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن كه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا كه مجال سركشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شاید. شاید پرهیزكاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا كوتاه است و آدمی كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نیست.
پسر نوح گفت:‌ به این درخت نگاه كن. به شاخه‌هایش. پیش از آنكه دست های درخت به نور برسند. پاهایش تاریكی را تجربه كرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریكی عبور كرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...
من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه آسانی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت: دختر هابیل تا دور دست ها تماشایش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود می گوید: آیا همسری اش را سزاوار بودم؟!

 

عرفان نظر آهاری

جمعه چهارم بهمن 1387 توسط عطا |

ماجرای رختخواب من و خانوم


 یك شب كه من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال
 وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من
 حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام كه بغلم كنی."
 چی؟ یعنی چه؟
 و اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:
 تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطه‌ی فیزیكی
 ما هستی!
 و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقه داشت در می‌اومد اضافه كرد:
 تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختواب
 بین من و تو اتفاق می‌افته؟
 خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم
 با افسردگی خوابیدم.
 فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم
 رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ
 و مشغول خرید شدیم.
 چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش
 گفتم
 كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر
 دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یك
 جفت گوشواره‌ای
 الماس.
 حضورتون عرض كنم كه از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد.. حتی فكر كنم سعی كرد من و
 امتحان كه چون ازم خواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار
 هم راكت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش
 گفتم: "برشدار عزیزم."
 در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم
 همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب كنیم."
 در همین لحظه بود كه گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."
 با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟"
 عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من
 به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه."
 و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم:
 "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی كه برات
 می‌خرم؟"
 خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنك شده كه فهمیده
 "هرچی عوض داره گله نداره

سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط عطا |

سنگ - زن - فقیر

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را

 در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

 بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود.

 مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن

 خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.... زن خردمند

هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این

 كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى

 تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا

هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. بالاخره هنگامى كه او را یافت،

 سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر

با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى

 ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده

 كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط عطا |

چگونه محبوب معبود شویم

 ۱ - “اٌشو” راه رسیدن به حضور حق را در غالب حکایتی چنین می نگارد:
روزی عارف کبیری در خانه اش نشسته بود، پیرمردی از روستایی دور به دیدن او آمد و گفت:
“ای قدیس! چه گویم که به خدا برسم و محبوب او شوم؟!”
عارف نگاهی به او کرد و گفت: “خوش بگذران، با شادی ات خدا را نیایش کن!”
لحظاتی بعد مرد جوانی به حضور عارف رسید و گفت: “چه کنم تا به خدا برسم؟”
عارف گفت: “زیاد خوش گذرانی نکن!”
جوان تشکر کرد و رفت. یکی از شاگردانش که آن جا نشسته بود گفت: “استاد بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه!”
عارف گفت: “سیر و سلوک روحانی و رسیدن به حضور حق مانند بندبازی است که چوبی در دست دارد گاهی آن چوب را به طرف راست و گاهی به طرف چپ می برد تا تعادل خود را روی بند نگه دارد.
آن چوب را چوب تعادل گویند!”
به خاطر بسپار: تعادل و میانه روی یگانه راه حصول به خلوت حق می باشد!
“گوراناک” - شاعر ژرف اندیش- در این باره می سراید:
به قلب خویش بنگر
آنجا “او” سلطان تو، مسکن دارد.
به “او” و نه خویش عشق بورز!
همچون “او” اندیشه کن
خواست “او” را بخواه
و آن چنان که “او” فرمان می دهد، عمل کن.
نفس کوچک خود را رها کن،
و در درگاه نیلوفرین او
کمال سرور را پیدا کن!

زیباترین شکل اطاعت از فرامین خداوند گردن نهادن به خواست اوست همچون: فضیل عیاض”.
حکایت تبسم “فضیل عیاض”:
گویند سی سال بود که هیچ کس “فضیل عیاض” را خندان ندیده بود، مگر آن روز که پسرش بمرد و او تبسم کرد!
گفتند: “ای خواجه! چه وقت این است؟”
فضیل گفت:
رضا، شادی دل است به تلخی قضا! اکنون دانستن که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم!


۲ - حکایت دلداده درویش ژنده پوش:
“روزی در یک روستا، درویشی در حال گذر بود. در همان حال کودکی بر پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد. درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد: “او را نگه دار!”. سقوط شتابناک کودک آرام شد. درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در مقابل حیرت اهالی، کودک را سالم به آنان برگرداند!
مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیاءالله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به درویش نسبت دادند.
درویش اهالی را ساکت کرد و گفت: “اینان که می گویید، من نیستم! من فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و عمل کرده ام و لحظه ای که این صحنه را دیدم، گفتم، خدایا، او را نگه دار!
زیرا من با او- منظور خداوند است- دوست هستم و عمری به دستورات او گوش کردم و عمل نمودم و اینک از او یک درخواست کردم و او اجابت نمود، پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است.
آنگاه درویش کوله پشتی خویش بر دوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر مردم روستا در غبار زمان محو شد.
ببینید چقدر ساده است!

شنبه بیست و هشتم دی 1387 توسط عطا |

نامه یک دختر زشت به خدا

پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی
بمفهوم وسیع کلمه – در زندگی بی پناهش بیداد می کند....
بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر
احساس بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی –
امکان پذیر نیست .....
میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر
تصادفی است ..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا
نیست !...
بیست وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرشی به ارث
برده بود ؛ جوانی زیبا را خرید ... نتیجه ی این معامله وحشتناک ، من بودم
!...بخت سیاه من حتی آنقدر به یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی
پدرم باشد .... هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم ،
بچشم خود دیدم که چهره ام ، چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز
مادرم !...
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان
، ثروت مادرم را هم برد . همراه با ثروت مادرم ، پدرم را .
تا آنزمان ، علی رغم چهره زشتی که داشتم ، زرق و برق ثروت هرگزنگذاشته بود ،
که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ... تنها
هنگامیکه فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین بار احساس
کردم که تا چه پایه محرومم !!!
در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سر
و کارم با کتاب بود ... همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن
جبران کنم...زهی تلاش بیهوده !
دوران بلوغم بود ... همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساست من ، "من" و
"احساسات" متقابلی میخواستند...
دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان ، هر چقدر هم وامانده ، بطپد
...!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ، در زیر دلم یک لرزش خفیف
و سکر آور ، وجودم را برقص آورد ...
می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم – که هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله ی
شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود .
دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب پذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود
، جوانی از جوانان روزگار ،دلم را میدید...و می دید که دلم تا چه حد دوست
داشتنی است ... تا چه پایه می تواند دوست بدارد.
در اینجا ! در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست
...
به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت ، نه دلی
بخاطر تنهایی دلم گریست ...
تنها بستر تک افتاده ام می داند که شبها بخاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول
زدم ... همه شب ...هر شب به او – به دلم بیکسم ، قول می دادم که فردا
....مونسی برایش خواهم یافت ...
و هر روز – همه روز ، به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صدها نگاه
ناشناس بود ...
آه ! ای سرنوشت المبار ! ....ای زندگی مطرود !...
در جستجوی دلی آشنا هر وقت ، هر کجا رفتم ، هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز
بگوشم رسید : دختر خوبی است ...بی نهایت خوب .... اما ....افسوس که ...زیبا
نیست ...هیچ زیبا نیست .
تنها تو می دانی خدا، که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از
زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است !
و این پروردگارا ؛ به عدالتت سوگند که شوخی نیست ، شعر نیست ، تراژدی خلقت
است ! تراژدی زندگیست !
خداوندگارا ! اشتباه می کنم ! اینطور نیست !؟
هجده ساله بودم که تحصیلاتم بپایان رسید ...بیشتر از آن نمی توانستم به
تحصیلاتم ادامه دهم ، و نه میل داشتم اینکار را بکنم ... مادرم میل داشت
اینکار را بکنم ...میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زود تر تعیین شود! آینده
! چه آینده ای ؟ کدام آینده !؟مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و معوج نازک
، یک بینی پهن توسری خورده ، با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود
و تهی ویک زندگی هیچ ، و یک زندگی پوچ ، چه آینده ای میتوانست داشته باشد ؟
جز حسرت سینه سوز ...عزلت شباب شکن ...اشک ..اشک پنهانی ...
نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوانهایم را آب کرد
... دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم ...اما ...مگر با خواستن دلم بود
؟...قابل ترحم بودم ....علتش هم خیلی ساده بود ...نه ثروتی داشتم که بتقلید
از مادرم مردی را بخرم ...و نه ...آه ! خداوندا!در باره ی زیبایی دیگر چه
بگویم ؟!
با خاطری نگران ، خاطری بینهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دل تسلی ناپذیرم
بشعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ... چه شبها که در دوزخ دانته ، هاج و واج
ماندم و سوختم ..ودر عزای مرگ جانخراش "گوریو " ی واژگونبخت ، چه فلسفه های
وحشتناک که در باره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از " چرم ساغری "
بالزاک اندوختم ...
با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته ، هم پیاله شدم ...
در اتاق ماتمزده ام چه ساعتهاکه بخاطر قهرمان " اتاق شماره 6" چخوف گریستم
...مدتها "دیکنز "دوش به دوش "داستایوسکی " دل درهم شکسته ام رابا آتش
آشیانسوز قهرمان تیره روزشان ، کباب کردند و پهلوانان یاس آفرین " کافکا "
آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم ، خراب کردند ...
خداوندا ! دیگر چه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا
کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ... تا
اینکه ....
یکبار احساس استخوان شکنی سرا پای زندگیم را تکان داد ...یکوقت عملا دیدم که
دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی
سرسام گرفته ام ، پیدانیست !
تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است ونویسنده است در من به وجود آمد...چون
یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف ، که ظاهرا خدای معنویات هستند
؛هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر
است نگریسته اند ! هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختری زشت روی چون من
شده باشند واگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند ، پایه اش ترحم بوده نه محبت !
... ترحم...ترحم...!
آری خداوندا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر من – به خاطر قلب من بطپد – برای
اینکه اصلا نیستم ! نه ، خدا ! خدا منهای زیبایی ؟! مفهوم زن چیست ؟ من چیستم
؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود ؟!
مرا چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت
زیبایی ؟ برای این کار وسیله ی دیگری جز « زشتی » ـ این منبع تیره بختی
زندگی تیره بخت من نداشتی ؟
پروردگارا ! من متاسفم که تحمل زندگی با اینهمه خفت ، از توان من خارج است .
من همین امشب به آستان تو برمیگردم ... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! این
سینه خشک به درد من نمی خورد ! من پستان لازم دارم ...یک جفت پستان سپید و
برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد ....
جوانانیکه عظمت عشق را ـ برغم صفای دل ـ در برجستگی پستانها جستجو می
کنند...!
من موی سرکش و پریشان میخواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل
هرزه پرست سازم ! این فکر عمیق به درد من نمی خورد ، به چه دردم می خورد؟...
من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهم ، دل به هرکس و ناکس
ببازم !
پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ... و این گناه من نیست ...مرا به
خاطر گناهی که نکردم ببخش ......
7مهر

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط عطا |

اس ام اس های روز

- شکسپير: اگر تمام شب را براي از دست دادن خورشيد اشک بريزی،لذت ديدن ستاره ها را هم از دست ميدهی.

1162- افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهی ميکنيم،آن زمان که دوستمان دارند لج بازی ميکنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم!

1163- چشم به راه آنچه ميخواهی نمان بلکه با تمام وجود آن را بجوی و بدان که در نيمه ي راه با تو ديدار خواهد کرد
1164- اين اس ام اس رو براي 3 نفر بفرست، 1:بهترين دوستت 2:عزيزترين کست ..3:نفست. بعد بشين فکر کن ببين تو کدوم يکی بودی که من اين اس ام اس رو برات فرستادم.
1165- چقدر سخته گل آرزوهاتو در باغ ديگری ببيني و هزار بار در خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگی گل من باغچه نو مبارک !
1166- عاشقا مثه 2 تا خط موازين.هيچ موقع به هم نمي رسن مگه اينکه يکی خودشو بشکنه.

1167- اگه ميتونستم تو دنيا يه چيزه ديگه باشم ميخواستم اشک تو باشم که:1.تو چشت متولد شم 2.روی گونه ات زندگی کنم 3.و روی لبت بميرم
1168- نیش دوست ازنیش عقرب بدتراست پس بزن عقرب كه دردش كمتراست
1169- حياتم تا عمر دارم فداتم بعد مرگم خاك پاتم تاهستي خاطرخاتم

1170- نميدونم خواب ديدم به تو اس ام اس دادم، خواب بودم به تو اس ام اس دادم، از خواب پا شدم به تو اس ام اس دادم، تو خواب بودی به تو اس ام اس دادم، کرم داشتم تو خواب به تو اس ام اس دادم، تو کرم داشتی نصفه شب اس ام اسو خوندی، الان خوابم دارم مينويسم، يا تو داری خواب ميبينی من به تو اس ام اس دادم، بي خيال بابا..
1172- سلام من الان بالاي يه برج وايسادم شوخيم ندارم اگه بدونم دوسم نداری همين الان از همين بالا با آسانسور ميام پايين . !
1173- آبميوه صداتم چرخ كرده نگاتم قربون اون چشاتم كشته خنده هاتم
1174- تو خودت نمره ي بيستي تو خودت ميمون چيپسی، تو خودت نمره ي بيستي تو خودت هيچ خری نيستی، تو خودت نمره ي بيستي خر نشو هيچ ؟؟؟ نيستی . . .
1175- اميدوارم هميشه سبز و با نمک باشی..
.
.
.
.
مثل اب بينی...
1176- زندگی مثل امتحان املا ميمونه.هی مينويسيم و پاکش ميکنيم اما غافل از اينکه يه روز ميگن برگه ها بالا
1177- وقتی گلدون خونمون شکست،پدرم گفت:قسمت بود، مادرم گفت:حيف شد، خواهرم گفت:قشنگ بود، دادشم گفت:کاشکی دوتا بود،اما وقتی دل من شکست،کسی حتي به فکرشم نبود!!

1178- اگه خوابی بيدار شو اگه بيداری بشين اگه نشستی پاشو راه برو اگه راه ميری بدو اگه مي دوی يه پشتک بزن و خوشحال باش که از طرفه من يه اس ام اس اومده !!

1179- فرقی نميکند دريا باشی يا برکه ، ذلال که باشی آسمان در توست ..

1180- مهربانی رو وقتی ديدم که کودکی مي خواست آب شور دريا رو با آبنبات کوچکش شيرين کند.

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 توسط عطا |

مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!

مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!

ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل

 

. بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است .. 
 
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟
 
 
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند

 
اما يکی از آنها چنين نوشت

 
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند

پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر

برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند

با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد

 
۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود

۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند

 
اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است
 
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود

پنجشنبه چهارم بهمن 1386 توسط عطا |

قواعد زندگی

(هفدهم دی 1386 ساعت 13:25 بعد از ظهر)

قواعد زندگی

Take into account that great love and great achievements involve great risk

 

  بر این باور باش كه عشق و دستاوردهای عظیم، در برگیرنده مخاطرات بزرگ است.

 

 When you lose, don’t lose the lesson

 

آنگاه كه می بازی، از باختت درس بگیر

 

Follow the three R’s

 

Respect for self

 

Respect for others and

 

Responsibility for all your actions

 

سه اصل را دنبال كن:

 

•محترم داشتن خود

 

•محترم داشتن دیگران

 

•جوابگو بودن در قبال تمام كنش های خود

 

Remember that not getting what you want is sometimes a wonderful stroke of luck

 

به یاد داشته باش، دست نیافتن به آنچه میخواهی گاهی از اقبال بیدار تو سرچشمه می گیرد.

 

Learn the rules so you know how to break them properly

 

قواعد را فرا گیر تا به چگونگی شكستن آن ها به گونه ای شایسته، آگاه باشی.

 

 

Don’t let a little dispute injure a great relationship

 

نگذار ستیزه ای خُرد بر ارتباطی پرقدرت، خللی وارد سازد.

 

 

 

When you realize you’ve made a mistake, take immediate steps to correct it

 

 

 

هرگاه به اشتباه خویش پی بردی، بی درنگ گامهایی برای اصلاح آن بردار.

 

 

Spend some time alone every day

 

هر روز مجالی را صرف خلوت كردن كن

 

 

Open your arms to change, but don’t let go of your values

 

آغوشت را به سوی دگرگونی بگشای، امّا از ارزش های خود دست برندار.

 

Remember that silence is sometimes the best answer

 

به یاد داشته باش، خاموشی گاهی بهترین پاسخ است.

 

Live a good, honorable life. Then when you get older and think back, you’ll  be able to enjoy it a second time

 

نیكو و آبرومند زندگی كن، آنگاه، به وقت سالخوردگی، هنگامی كه به گذشته بیندیشی، از زندگی ات دیگر بار لذت خواهی برد.

 

A loving atmosphere in your home is the foundation for your life

 

فضای عشق در خانه تو شالوده ای است برای زندگی ات

 

In disagreements with loved ones, deal only with the current situation. Don’t bring up the past

 

در ناسازگاری ها با افراد مورد علاقه ات، تنها به وضعیت فعلی بپرداز. گذشته را بزرگ نكن

 

Share your knowledge. It is a way to achieve immortality

 

دانش خود را تسهیم كن، كه طریقی برای دستیابی به جاودانگی است

 

Be gentle with the earth

 

با زمین مهربان باش

 

Once a year, go someplace you’ve never been before

 

سالی یكبار به جایی برو كه پیش تر هرگز در آن جا نبوده ای

 

Remember that the best relationship is one in which your love for each other exceeds your need for each other

 

به یاد داشته باش، بهترین رابطه، رابطه ای است كه عشقتان به یكدیگر بر نیازتان به یكدیگر فزونی یابد

 

Judge your success by what you had to give up in order to get it

 

كامیابی خود را به داوری بنشین، از آن طریق كه بدانی چه واگذارده ای تا كامیابی را بدست آوری

 

Approach love and cooking with reckless abandon

 

به عشق و آشپزی با واگذاردن بی پروا دستیاب

 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 توسط عطا |

خاطرات سفر به تهران - جشنواره عروسکی خیابانی دیماه 86 - قسمت اول

سلام

سلام به همه دوستان خوبم كه هم آشنايند و هم غريب

من چند روزي بنا به دلايلي كه خيلي از شما ها مي دونيد ( چون قبلا براتون نوشته بودم ) نتونستم  مطلبي بذارم  ولي حالا اومدم تا به قولي كه دادم عمل كنم يعني مي خوام از خاطرات سفر چند روزه خودم  از جشنواره بين المللي دانشجويي تئاتر عروسكي خياباني كه در تاريخ  16/9/86 الي 25/9/86 در تهران برگزار شد رو براتون بگم . حالا بدون هيچ مقدمه چيني مي رم سر اصل مطلب

ما يه گروه نمايشي هستيم بنام گروه هنري ايليا كه كارگردان ما دانشجوئه و متن نمايش عروسكي خيابوني ما رو به جشنواره بين المللي فرستاد و بعد از بازبيني ، متن ما مورد پذيرش قرار گرفت و جواز ورود به جشنواره رو گرفت . ما كار خودمون رو از تيرماه 86 شروع كرديم و بعد از چند بار بازيگر عوض كرون بالاخره گروه تركيب ثابت خودش رو پيدا كرد .

كارگردان : محمد مظفري - سرپرست : روح الله پورقصاب -  حمل و نقل : صادق نيك پرست موسيقي : ايمان كشت ورز و عيسي طيب زاده بازيگران : مهرداد محسني عطاالله فخري محمد توزي - عليرضا فهيم پور خديجه لشكري محبوبه عيدي زاده فاطمه پديسار و فاطمه بصيرت

گروه ما به جز مسئول حمل و نقل همه به تهران رفت البته به همراه سه نفر ديگه : زهرا محمدي همسر آقاي فهيم پور عبدالرضا محمدي نژاد فيلمبردار گروه و همسرشون خانوم مريم احمدپور  پس گروه  15 نفري ما از گناوه ساعت 11 صبح تاريخ 18 9/86 به سمت اهواز با اتوبوس حركت كرد چون از اهواز براي گروه بليط قرار به مقصد تهران ساعت 19 رزرو شده بود . ما ساعت 5 رسيديم اهواز و از اونجا بلافاصله به ايستگاه راه آهن رفته و منتظر مونديم تا حركت كينم . توي ابستگاه قطار گروه هاي ديگه اي هم بودن كه مي خواستن مثل ما عازم جشنواره تئاتر تهران بشن منتها اونا به جشنواره بين المللي مهرآيين كه ويژه معلولين بود مي رفتند ولي ما با هم همسفر بوديم .

خلاصه بعد از كلي انتظار سوار شديم و حركت كرديم توي راه همه بچه با هم بوديم چهار كوپه 4 نفره گرفته بوديم و همه كنار هم خوش ميگذرونديم . بچه هاي موسيقي ني انبان و تنبك مي زدند و به بهونه ي تمرين شعر هاي نمايش مي خونديم و ميزديم و كسي هم مزاحممون نمي شد بچه هاي گروه مهرآيين هم كه اومده بودن دو سه واگن اونطرفتر همين كار رو ميكردن مثل ما . خلاصه قطار سواري با همه شلوغ كارياش و بلوتوث بازي و بزن و بكوبش و واگن گرديش تموم شد و ما فردا صبحش ساعت 11 رسيديم تهران . تقريبا يكساعت قبل از  رسيدن به تهران همه بچه ها آماده شده بودند و ايستاده توي راهرو و بيرون رو تماشا ميكردند و خاطره مي گفتند . رسيديم ايستگاه و پياده شديم و با هزار زحمت و عذاب عليم رفتيم بيرون از ايستگاه تا عازم هتل محل اقامت بشيم .بعد از كلي ايستادن سرپرست گروه رفت كه ماشين بگيره و وقتي هم كه اومد گفت قيمتها زياد بودن و بايد با اتوبوس واحد بريم . خلاصه به هر زحمتي بود سوار اتوبوس واحد شديم با كلي اسباب و وسايل . ساكهاي خودمون يه طرف عروسكاي خودمون هم طرف ديگه . تهروني ها كلي تعجب كرده بودن هم از عروسكا و هم از اينكه جابراي نشستن اونا نبود و مدام چند نفري غر مي زدن خلاصه رسيديم و بچه ها از اتوبوس پياده شدن . داشتيم با هم حرف ميزديم كه يه هو صداي راننده بلند كه هي آقا نمي خواي كرايه بدي و ما همه خنده مون گرفت از كار روح الله ( سرپرست ) كه يادش رفته بود كرايه بده . خلاصه پياده حركت كرديم به سمت هتل و  4 - 5 دقيقه پياده رفتيم البته با كلي زحمت و سرانجام حدوداي ساعت 13 به هتل رسيديم . هتلي كه براي اسكان گروه در نظر گرفته شد هتل آپارتمان رازي بود كه در  تقاطع وليعصر با انقلاب ( پارك دانشجو يا تئاتر شهر )  - خيابان انقلاب نبش خيابون رازي پشت مجموعه تئاتر شهر  واقع شده بود هتلي با 7 طبقه ساختمون و جاي خوبي بود وسط شهر و قابل دسترس به هرآنچه كه يه گروه  جوون مي خواد . روح الله ( سرپرست ) رفت داخل و خودش رو معرفي كرد تا پذيرش بگيره بعد اومد گفت بچه همه بيايين تو و ساكاتون رو بذارين يه گوشه و منتظر بمونين تا اطاقامون آماده بشه چون ساعت 2 بعداز ظهر قراره اطاقا تخليه بشن و تحويل ما بشن . توي هتل عبدالرضا محمدي نژاد و خانومش از ما جدا شدند و رفتن خونه فاميلاشون و عليرضا فهيم پور هم قرار بود بعد از مشخص شدن جاي ما به اتفاق خانومش از ما جدابشه و برن خونه فاميلاشون پس عملا بچه هايي كه توي هتل مي موندن 11 نفر ميشدن آقايون 7 نفر و خانوما 4 نفر . خلاصه همگي رفتيم و توي لابي هتل منتظر مونديم تا اينكه بعد از مدتي يادمون اومد كه يكي از وسايلاي موسيقي ( بوق شاخي : وسيله اي بلند و دراز و شيپور مانند قسمت شيپوري اون از شاخ بز درست شده و بيشتر در مراسم روز عاشورا از اون استفاده ميشه ) رو يادمون رفته از توي قطار بياريم و اونجا جا مونده . خلاصه روح الله به همراه ايمان كشت ورز ( نوازنده دمام و بوق ) رفتند ايستگاه كه بوق رو بيارن كه از قضا و از شانس بد و يا خوبشون  قطار رو برده بودن آشيونه تا بشورن و نظافت كننن  و اونا با مدير قطار و مدير ايستگاه بعد از كلي هماهنگي و ميشه و نميشه رفته بودن توي قطار و بوق رو آوردن حدوداي ساعت 4 عصر بود و ما همچنان تو لابي منتظر تخليه و نظافت اطاقامون بوديم . همه خسته و در حال چرت . اتاق دخترا قبل از ما آماده  شد و اونا رفتن برا استراحت و ما مونديم تا 4:30 عصر كه اعلام كردن ما هم بريم . اتاق 408 واقع در طبقه چهارم هتل . ما هفت نفر بوديم با آسانسور رفتيم طبقه چهارم و وارد اتاقي شديم با 3 تخت يك نفره و يك تخت دو نفره  و دوتا تشك تكي و پتو و بالش كه البته قرار بود شب برامون بيارن كه دونفرمون بايد روي زمين مي خوابيدند .اتاق دخترا كه 4 نفره بود توي طبقه دوم هتل بود و به شماره 210 . توي هتل با شخصي آشنا شديم بنام سمامان خليليان كه مدير اسكان و پذيرايي جشنواره بود و سالهاي قبل هم توي جشنواره بود و تعدادي از بچه ها رو مي شناخت و خيلي هواي گروه رو داشت ( از اين شخص بعداً بيشتر براتون ميگم )  .

خلاصه توي اتاق يه كم به سر و وضع خودمون رسيديم و وسايلامون رو جمع و جور كرديم و سرجاي خودش گذاشتيم و بعد از مدتي تصميم گرفتيم با پسرا بريم بيرون . من و مهرداد محسني و روح الله پورقصاب با هم رفتيم بيرون و عبدالرضا محمدي نژاد هم به اتفاق خانومش بعدا به ما ملحق شد . ما رفتيم تو خيابون انقلاب و شروع به قدم زدن كرديم . هوا يه كمي بفهمي نفهمي سرد بود ولي در كل دلنشين و مطبوع

ما طبق برنامه قرار بود يه سري به فروشگاه هاي مخصوص طراحي و فروش تنديس و بنر و پوستر و از اينجور چيزا بزنيم و قيمت ها رو بالا و پايين كنيم تا بتونيم يه سري كار سفارش بديم . اخه توي شهر ما ( گناوه ) قراره جشنواره تئاتر استاني نمايش هاي كوتاه برگزار بشه و همه ما هم كه الآن با هم بيرون بوديم دست اندركار اجرايي جشنواره بوديم و ميخواستيم كارامون رو انجام بديم . خلاصه بعد از كلي سرو كله زدن با مغازه دارها و قيمت گرفتن . تقريبا يه قيمتي از كارهاي دلخواه دستمون رسيد و چند نمونه هم تنديس پسنديديم كه قرار شد فردا بيشتر بگرديم . خلاصه حدوداي ساعت ۹ اومديم هتل و توي لابي با آقاي خليليان نشستيم و گپ زديم و برنامه اجرايي رو كه عصر دستش بود ازش گرفتيم و برنامه اجرايي خودمون رو سبك و سنگين كرديم و براي اجرا و گردش و تفريح و بيرون رفتن برنامه هاي خودمون رو ريختيم .

برنامه اجرايي ما به شرح زير برنامه ريزي شده بود ( هر روز دو اجرا ) :

جمعه 16/9/86 : افتتاحيه تالار فارابي ساعت 30/18 17

شنبه و يكشنبه و دوشنبه  17 و 18 و 19 /9/86 : ما اجرا نداشتيم

سه شنبه 20/9/86 : 1 ) ساعت 17 فرهنگسراي دانشجو  - يوسف آباد پارك شفق روبروي درب ورودي فرهنگسرا

چهارشنبه  21/9/86 : 1 ) ساعت 30/13 مترو ميرداماد 2 ) ساعت 17 پارك دانشجو (تئاتر شهر ) اجرا جهت داوري

پنجشنبه 22/9/86 : 1 -) ساعت 11 خانه هنرمندان خيابان شهيد موسوي ضلع جنوبي درب ورودي پشت سفارت سابق آمريكا در ايران 2 )- ساعت 30/14 : دانشگاه سوره خيابان آزادي خيابان خوش جنوبي

جمعه 23/9/86 : 1 ) ساعت 30/11 ميدان راه آهن 2 ) ساعت 30/16 مركز پرديس هنرهاي زيبا- خيابان انقلاب دانشگاه تهران

شنبه 24/9/86 : اختتاميه  تالار فارابي ساعت  19 - 16   

.

شنبه یکم دی 1386 توسط عطا |

خودتون بخونید تا متوجه بشین

سلام به همه دوستان گلم

من یه مدتی به دلیل حضور در جشنواره تئاتر بین المللی عروسکی خیابانی در خدمت شما عزیزان نبودم و از امروز در خدمتتون هستم .

دیشب شب یلدا بود و خونه ما مثل خونه همه شما عزیزان مراسم بود مراسم شب یلدا . ولی دیشب یه مراسم دیگه های هم داشتیم و اون جشن تولد من بود دیشب شب تولد ۳۴ سالگی من بود و مراسم مختصر و کوچیکی توی خونه ما برپا شده بود . توی مراسم دیشب هدیه های مختلفی از اطرافیان گرفتم ولی یکی از این هدایا خیلی عزیز و جالب و بزرگ بود و اون هدیه چیزی نبود جز یک عدد فیش حج تمتع که از طرف مادرم برای من تهیه و ثبت نام شده بود .

بله ما دیگه کم کم داریم حاجی میشیم  ایشاالله روزی همتون باشه.

البته بجز من دو فیش دیگه حج هم گرفتم یکی واسه خانومم و دیگری واسه پسر گلم محمد . محمد الان ۶ سالشه و اگر تا ۸ سال دیگه ( بقول مسئول ثبت نام بانک ) نوبت تشرف ما بشه محمد هم ۱۴ سالش میشه. و ما خانوادگی به حج میریم .

جاتون خالی دیشب شب خوبی .

ایشااله روزی خودتون باشه .

من از فردا در خدمتتون هستم  

شنبه یکم دی 1386 توسط عطا |

پايان نامه خرگوش

 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!! 

 

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 توسط عطا |



وقتی که می آیی
صدای تق تق گامهای تو بر سنگ فرش کوچه
چه آوای خوشی است
کاش این آمدنت تا ابدیت می رفت

atafakhri@yahoo.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

نیازمندیهای ایران


ادبی
عکس
دلنوشته
خاطره
دنیای پیرامون خودم
طنز- جوک و اس ام اس
آموزش
عشقولانه
شهر من

من هر شب تو را خوانم
جوك
فنجان قهوه
فرصتی برای عاشق شدن
اس ام اس های فلسفی
راز موفقیت از زبان سقراط
چند لطیفه ی ریزه میزه
عجیب ترین های جهان
من محتاج توام
دوستت دارم

هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386

عاشقانه های دنیا
كد آهنگ براي وبلاگ
محسن ملاح
محمدمظفری
حسین پناهی
محسن کبگانی - نردبان
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گناوه
سیدعلی صالحی
علی احمدی
محسن رضایی فر - روزهای بی خاطره
محمد قاسمي - ترفندهاي ياهو - اينترنت و ...
بهار - سرزمين عشق
سبحان علی یاری - اس ام اس ايروني
رادیو کالج پارک - رادیو اینترنتی دانشجویان اینترنتی دانشگاه مریلند
فرهاد عزیز - کجایند عشقهای اساطیری
میلاد - رضا - رضا - وبی برای بچه باحالا
دل نوشته های یک کودک خیابانی
مامان آرمین
آرزو-شیرین
صلیب شکسته - (دو عاشق : سینا - الهام)
رضا عبدالهی - باغبون باغچه عشق
ترانه فرخی - دختران ایلیا
تینا - بلور رویا
محمد - کلبه دلباختگی
م . ه . ن
محمد سام
لاله
آموزش فلش برای ساخت وبلاگی زیباتر
عکس چهره های مطرح رقص و آواز
آموزش عکاسی
زیر آسمون ابری هامبورگ - فرح دختر با احساسی از آلمان
دنیای شیرین(دنیای من)
دزدعکس 2
ایهام - افق کور
ثبت دامنه رایگان
آبجی و داداش
کاملیا دختری از ایران زمین
عطا
عکس.مدل لباس و ...
رضا بهارلو
باران 87 - آمال بچه های تخریب
کلبه عشق
يه غريب بي نشون - حسين متوليان
زن و مرد
بي حجاب
صبا - ترنم و بوسه تو براي من
اعترافات يك سيب زميني
نکاح
مریم شفیعی - باید به دستهای جنون اقتدا کنم
مهسا خانوم گل - هوای وصال
نرگس - ...
گل سرخ
شعرهایی که دوستشان داریم- یک دوست
اینجا ژاپن است
آموزش گیتار
لحظه
شکیبا - آّبی تر از همه چیز
تیلوری از جنس ممنوعه
ShOzEx
محمد علي ابطحي
عطاالله مهاجراني
طنز امروز ايران
طنزهاي زهرا دري
شعرهاي طنز محمدرضا عالي پناه-افاضات آقاي هالو
خليل جوادي
انتظار
دلنوشته هاي مريم براي كودك دلبندش
بو تو - دانيال عزيز
جايي براي باهم بودن
ساخت لوگو و بنر رايگان
آذين عزيز
سيما-مادري دلسوز و مهربان
هديل-تنهاترين يار
سپيده / زني از دوردستها
دانلود جديدترين آهنگ هاي روز
بدون سانسور/ پسر اردي بهشتي
حكيمه/ مداد رنگي زيبا

RSS 2.0