تبليغاتX
دنیای شیرین من

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

دنیای شیرین من

دوست داشتنی های پیرامون من


باز کن پنجره را

تقدیم به عشقم

بازکن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد

و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمعی روشن کرده است.

همه چلچه ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند. کوچه یک پارچه آواز شده و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقیها را گل به دامن کرد.

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

گاندی گفت

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:


1
-ثروت ، بدون زحمت

2- لذت، بدون وجدان

3- دانش، بدون شخصیت

4- تجارت، بدون اخلاق

5- علم، بدون انسانیت

6- عبادت، بدون ایثار

7- سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد بر این است که وی این موارد را در جست و جوی خود برای یافتن ریشه های خشونت شناسایی کرد. در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.

خشونتی که آن را "خشونت پنهان" می نامند

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

عاشقتم. به چه زبونی بگم ها ؟؟؟؟

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

چند شعر عاشقونه

b#@!^%$(*&
ری را

سادگی را
من از نهانِ یک ستاره آموختم
پیش از طلوعِ شکوفه بود شاید
با یادِ یک بعداز ظهرِ قدیمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.


سادگی را
من از خوابِ یک پرنده
در سایه‌ی پرنده‌یی دیگر آموختم.
باد بوی خاصِ زیارت می‌داد
و من گذشته‌ی پیش از تولدِ خویش را می‌دیدم.
ملایکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
یک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقدیرش می‌گریست،
و از آنجا
آدمی ... تنهاییِ عظیم را تجربه کرد.


دشوار است ... ری‌را
هر چه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!


راهِ گریزی نیست
تنها دلواپسِ غَریزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همین غَرایزِ عادی آموخته‌ام.

 

از من بگیر

نان را از من بگیر ، اگر میخواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .

گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را كه میكاری ،
آبی را كه به ناگاه
در شادی تو سرریز میكند ،
موجی ناگهانی از نقره را
كه در تو میزاید .

از پس نبردی سخت باز میگردم
با چشمانی خسته
كه دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،
اما خنده ات را كه رها میشود
و پرواز كنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید

عشق من ، خنده تو
در تاریك ترین لحظه ها میشكفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ،
بخند ، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته .

خنده تو ، در پاییز
در كنار دریا
موج كف آلوده اش را
باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را میخواهم
چون گلی كه در انتظارش بودم ،
گل آبی ، گل سرخ
كشورم كه مرا میخواند .

بخند بر شب
بر روز ،
 بر ماه ،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم میگشایم و میبندم ،
آنگاه كه پاهایم میروند و باز میگردند ،
نان را ،
 هوا را ،
روشنی را ،
 بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم ...
 

(پابلو نرودا )

 

لحظه های تازه

با تو ، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلوفرم

عشق ، همرنگ نگاهت می شود

وقتی از چشم تو ، نامی می برم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لابه لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛

خستگی های خودم را ، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک ، بر زبان می آورم

ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی ، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من ، کمی شیدا تری

من هم از تو ، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...

 

 

 

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

این روزا

LATINO_LOVE....JPG

این روزا عمر عاشقی دو روزه
ایشالا پی عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلا ی عاشق
كه جمعه عاشقند وشنبه فارق
گذاشته روی میز من یه پوشه
كه اسم عشق های بنده توشه:
زری پری سكینه زهره سارا
وجیهه و ملیحه وثریا
نگین ونازی وشهین ونسرین
مهین ومهری و پرند وپروین
چهارده فرشته و سه اختر
دو لیلی وسه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه گند می و زاغی
بلوند وقهوه ای و پر كلاغی ...
هزار خانمند تو ی این لیست
با عده ای ك اسمشون یادم نیست!!
گذشت دوره ای كه ما یكی بود
خدا وعشق آدما یكی بود
نا مه مجنون به حضور لیلی
می رسه اینترنتی وایمیلی!
شیرین می ره می شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارك بهجت آباد!
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله كه هست نیازی به كمند نیست!
تو كوچه غوغا می كنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یه زلیخا!!!
نگاه عاشقونه بی فروغه
اگه میگن عاشقتم دروغه!!!
تو كوچه های غربی صناعت*
عشقو گرفتن از شما جماعت!
كجا شد اون ظرافت و كرشمه
نگاه دزدكی كنار چشمه!
كجا شد اون به شونه تكیه كردن
كنارجوب آب گریه كردن؟
دلای بی افاده یا دش به خیر
دختركای ساده یا دش به خیر...

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

رفتم و شد

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

    جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط عطا |

    گله ای نیست

    گفتی که مرا دوست نداری - گله ای نیست

    بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

    گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده

    گفتی که نه باید بروم - حوصله ای نیست

    رفتی تو و دیگر اثر از چلچله ای نیست

    گفتی که کمی فکر خودم باشم آن وقت

    جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

    رفتی تو - - به سلامت خدا پشت و پناهت

    بگذار بسوزد دل من - مسئله ای نیست

    تو که نیستی غم غربت با منه ... همیشه یه دنیا حسرت با منه

    تو که نیستی روزا با شب یکی ان ... هر دوشون تاریکن وتاریکی ان

    با تو ماهو همه جا میبینم ... حتی خورشیدو شبا می بینم

    بی تو این دنیا که تو چنگ منه ... دیگه چنگی به دلم نمیزنه

    میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم

    ای دل صاب مرده باز تورو خواب برده

    پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده

    دارم از این همه گریه آب میشم ... رو سر دنیا دارم خراب میشم

    خیلی مایوسه دلم یه کاری کن ... داره می پوسه دلم یه کاری کن

    غم وغصه شده حق دل من  ... به همینا مستحقه دل من

    دلی که بی تو بتونه دل باشه ... به خدا بهتره زیر گِل باشه

    میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم

    دارم از درد غریبی آب میشم ... رو سر خودم دارم خراب میشم

    سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط عطا |

    نکاتی از بزرگان

    **زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حركت باشی ....آلبرت انیشتین     

    **جرج آلن: اگر كسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با كلماتی كه ناگفته می‌مانند، می‌شكنند

    **میان انسان و شرافت رشته باریکی وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

         **همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسی دوست ندارد بمیرد .بهشت رفتن جرأت مردن میخواهد.
         **شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد. 
    زرتشت

    **چارلی چاپلین: خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر.

    **ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامكان و بی زمان اما به قدر فهم تو كوچك می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو كارگشا می شود.

     **روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

       **بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید.

    **وقتی كه زندگی برات خیلی سخت شد، یادت باشه كه دریای آروم، ناخدای قهرمان نمی‌سازه.

    **ای صمیمى ای دوست
    **گاه بیگاه لب پنجره
    ‎ ‎خاطره ام  می آیی. ای قدیمی ای خوب
     **تو مرا یاد كنی یا نكنی، من به یادت هستم.
     **آرزویم همه
    ‎ ‎سرسبزی توست.
     **دایم از خنده، لبانت لبریز
     **دامنت پر گل باد.
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
     **برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال
    **بنگر که تو چگونه می افتی
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
      **آدم ها را از انچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از انچه درباره انها می گویند.
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -----
      **فریدریش نیچه : ''آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------
     **چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری  چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
     **از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ---------
    **آن چه هستی هدیه خداوند به توست و آن چه می شوی هدیه تو به خداوند.
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
     **
    شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --
     **وقتی كبوتری شروع به معاشرت با كلاغها میكند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود....

     دوست داشتن كسی كه لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است- دكتر علی شریعتی **
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --
     **اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (
    کورش کبیر)
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
     **نویسنده معروفی می گوید: زن مانند کروات است هم زیبایی به مرد می بخشد و هم گلویش را فشار می دهد.

     **چارلی چاپلین: وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده

     ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- -----

     **موفق كسی است كه با آجرهایی كه بطرفش پرتاب می شود، یك بنای محكم بسازد.
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- -----
     **تمدن جدید زن را كمی عاقلتر كرده است، اما به واسطه آزمندی مرد، بر رنج زن افزوده است.

      زن دیروز همسری خوشبخت بود اما زن امروز معشوقه ای بی نوا.

    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----

          **شکسپیر:عشق مثل آبه، می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستاتو باز می کنی می بینی همش

     چکیده بی اینکه بفهمی دستت پر ازخاطرست.

    **زندگی مثل پیاز است كه هر برگش را ورق بزنی اشكتو در می یاره.
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
       **پیچ جاده، آخر راه نیست مگر اینكه تو نپیچی.
    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
     **
    دكتر شریعتی: لحظه هارامیگذراندیم تابه خوشبختی برسیم غافل ازاینكه خوشبختی درآن لحظه هابودكه گذراندیم.

     **انیشتین: اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان كاركرد مغزشان یك میلیونیوم معده شان بود اكنون كره زمین تعریف دیگری داشت.

      **تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است.

     اُرد بزرگ

     ** نصیحت حضرت مولانا :گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود)
          باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

    وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

    بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه)

     **چهار چیز است که قابل بازیابی نیست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس
          از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپری شدن.

    **اختلاف زن و مرد در این است كه مردان همیشه آینده را می نگرنند وزنان گذشته را بخاطر می آورند.

    - زن مخلوقی است كه عمیق تر میبیند و مرد مخلوقی است كه دورتر را میبیند.

    عالم برای مرد یك قلب است و قلب برای زن عالمی است.

          **عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد.

    **به پسران در کودکی شیر سگ دهید، شاید در بزرگی وفا بیاموزند.  شکسپیر     

    **زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردنه

    سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط عطا |

    چندمطلب عاشقونه ی زیبا

    بدون شرح


    تو که میدونستی من طاقت دوریتو ندارم

    می‌تونستم وقت گریه سر رو شونهات بذارم

    چرا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..

    ..........................................................

    نمیدونم چرا ولی یه حس تلخی دارم
    حس میکنم فراومشم کردی
    از یادت رفتم
    هیچ کس انگاری درک نمیکنه حال منو
    همه با حرفاشون نمک  میزنن به زخم من
    کسی درک نمیکنه که چرا من  میخوام که .....
    به کی بگم تا دلم اروم بگیره
    همه بلدن ادمو نصیحت کننن
    همش  با حرفاشون میرن رو اعصاب ادم
    خودت که میدونی چه حرفایی رو میگم
    میگن اشتباه نکن از کجا معلوم که برمیگرده
    یه مشت مزخرف ..............
    هیچ کس نمیخواد بفهمه که ما بهم تعهد داریم
    نمیخوان بفهمن  که .................
    خدام انگاری  صدامو نمیشنوه
    چقدر تنها و بی کس شدم خدا
    چرا چرا کسی درک نمیکنه که واسه چی رفتی
    چرا هیشکس نمیفهمه واسه چی موندم
    واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    سر جدت خودت یه کاری بکن
    یه جوری دلمو اروم کن
    خودت از خدا بخواه که همه چی مثل اولش بشه
    یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه
    دارم خفه میشم

     ............................................................

    سلام عشق من
    سلام گل  من
    منم دلم واست تنگه گلکم
    منم دوستت دارم هوارتا
    بمیرم و نبینم گلم سختی میکشه
    خودم فدات میشم خدا نکنه شما چیزیت بشه
    قربون گلم برم که اونجا هم که هست نگران منه
    چشم عزیز دلم من مواظب خودم هستم
    تورو خدا توام مواظب خودت باش
    دوستت دارم خیلی زیاد

     ...............................................................

    دلم از کسی گرفته که میخوام واسش بمیرم


    سلام عزیزم

    راستشو بخوای اومدم ازت گله کنم

    دلم ازت گرفته خودتم خوب میدونی چرا  پس نمیگم اما بدون

    دلم به بودنت خوشه ، دلم خوشه که تو توی این دنیای بزرگ زندگی میکنی

    منم به عشقت زنده هستم!

     ................................................................

     

    گل گلدون من ........


    گل گلدون زندگی من سلام
    میخوام اعتراف کنم که دلم واست یه ذره شده
    میخوام بگم که دیوونتم
    که دوستت دارم
    اخ اگه بدونی این یه ماهی که نیستی و ازم دور شدی چقدر بهم سخت گذشته
    اگه بدونی من این روزارو چه جوری طی کردم
    اخ اگه بگم که .........
    عزیزم فکر نکنی که من خیلی دلسنگم یا نسبت بهت بی تفاوت نه
    بابت روز اخری میگم  فکر کنم از اینکه من میخندیدم تعجب کرده بودی
    واسم خیلی سخت بود که بخندم اما واسه اینکه دم رفتن دل گلم نگیره خندیدم
    اخه قبل اینکه بیام پیشت از خدای مهربونمون خواستم که بهم طاقت بده دیدمت گریه نکنم
    که نکنه یه وقت هستی من با دیدن اشکای من دل مهربونش ازرده بشه
    اگه بدونی توی دلم چه غوغایی بود از وقتی که بهم گفتی داری میری
    گفتی بخاطر زندگیمون مجبوری چند سال ازم دور بشی
    اخه گل من اخه چند بار بهت بگم من راضی نیستم بخاطر من اینجوری خودتو اذیت کنی؟
    چرا حرفمو باور نمیکنی؟ چرا به حرفم گوش نمیدی دنیای من؟
    اگه بدونی چه جوری ازت دل کندم!
    چه جوری دور شدنتو نگاه کردم ! دیدم که توام چه جوری با نگاه مهربونت بدرقم میکردی
    دیدم که وقتی مطمئن شدی با چه حالی رفتی
    اگه بدونی توی راه برگشتن به خونه چه حالی داشتم
    نمیدونی گلم تو ندیدی حال منو
    تو میدونی که چشام منو  رسوام میکنن  واسه همین  بعضی وقتا گیر میدی که تو ی چشات نگات کنم
    وقتی شب پیام دادی که داری میری با گریه جواب پیامتو دادم
    گلم دلم واست تنگه
    خدا کنه زودتر این سالای جدایی تموم بشه و تو برگردی پیشم
    بخدا دلم واست یه ذره شده

     ....................................................................

    یک جمله زندگی ساز


    من عاشق شعر هستم
    در بین  تمام شعرهای دنیا . یک بیت شعر را همیشه تکرار میکنم با خودم.
    منظورم همان بیتی است که شده ورد زبان من و چشم های تو !
    همان بیتی که شده ورد زبان من و سکوت مهربان و شرجی تو !

    منظورم "  دوستت دارم " است !
    هر بار که این جمله را تکرار میکنم تمام ثانیه ها می شوند نت های موسیقی !
    و تو
    زیبا می شوی زیباتر از همیشه !
    می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟
    یکی بود یکی نبود
    من بودم و تو
    ما بودیم و یک جمله زندگی ساز
    دوستتت دارم

     ................................................................. 

    مرا دریاب


    باران تند و بی امان اشک امشبو دوست دارم
    میخوام برم کنار پنجره و رو به خدا دعا کنم
    برای همه اونایی التماس دعا داشتن
    برای خوشبختی خودم و برای خوشبختی همه
    سحر واسه تو عزیز دلمم دعا میکنم
    واسه بودنت واسه سلامتیت
    خلاصه هر چی ارزوی خوبه واسه تو
    از اون همه ترس و دلشوره چند وقته پیش هیچ خبری نیست
    چقدر صبورم و اروم
    انقدر که خودمم شک میکنم که این منم
    ==========================
    خواستم از تو بنویسم
    چیزی بود
    که نمیگذاشت
    همان که نمی گذاشت
    حتی به تو فکر کنم
    اما اینبار بدون فکر
    می گویم:
    بیا و مرا دریاب
    ودرک کن که چرا
    نمیتوانم به تو بیندیشم

     

     ...............................................................

    سلام
    میگن سلام سلامتی میاره  پس به نیت سلامتی تو سلام میکنم
    خواستم یه مدت نباشم که بشینم یکم فکر کنم ببینم چی به چیه
    ولی راسش به هیچی نرسیدم
    خیلی دلم میخواست توی این روزای عزیز و مبارک پیش هم بودیم
    ولی حیف که تا الان نشده
    قسمت اینه مگه نه؟؟
    میگن اون که دورتره عزیزتره !!!!!!!!!!!!
    سهم من از این دوری چیه ؟ عزیزتر شدم یا ........
    راستی تا یادم نرفته عیدت مبارک
    یادت نره واسم حتما حتما دعا کنیا .منم که نگفته همیشه  .اسه سلامتیت و موفقیتت دعا میکنم
    بزار حدس بزنم روز عید به این بزرگی کجا میتونی باشی
    همونجایی که من ارزومه اونروز اونجا میبودم واز صاحب عزیزش عیدیمونو میگرفتیم
    کلی رو مخ بابا اینا کار کردم  
    اگه خدا بخواد این هفته میرم اونجاتا اول از همه واسه سلامتی و ظهورش دعا کنم
    بعدش واسه گل خودم
    مراقب خودت باش
    دوستت دارم

     ................................................

    وای، باران؛ باران؛
    شیشه پنجره را باران شست.
    از دل من اما،
    چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
    من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
    و ندائی که به من می گوید:
    "گر چه شب تاریک است
    دل قوی دار،
    سحر نزدیک است
    از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
    تو گل سرخ (نازنین)منی، تو گل یاسمنی
    تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
    تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
    تو چنان شبنم پاک سحری؟
    - نه، از آن پاکتری.
    تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
    از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
    گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
    یادگاران تواند.
    رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
    در تمام در و دشت سوکواران تواند.
    در دلم آرزوی آمدنت می میرد
    رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
    چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!
    در میان من و تو فاصله ها ست.
    گاه می اندیشم،
    -می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
    تو توانائی بخشش داری.
    دستهای تو توانائی آن را دارد؛
    -که مرا، زندگانی بخشد.
    وتو چون مصرع
    شعری زیبا،
    سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
    من در آئینه رخ خود دیدم، و به تو حق دادم.
    آه می بینم،می بینم
    تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
    من به اندازه زیبائی تو غمگینم
    آرزومی کردم،
    که تو خواننده شعرم باشی.
    -راستی شعر مرا می خوانی؟-
    نه،دریغا،هرگز،
    باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
    - کاشکی شعر مرا می خواندی!-
    وقتی تو نیستی، خورشید تابناک،
    شاید دگر درخشش خود را،
    و کهکشان پیر گردش خود را
    از یاد می برد. و هر گیاه،
    از رویش نباتی خود، بیگانه می شود.
    افسوس!
    آیا چه کسی تو را،
    از مهربان شدن با من، مایوس می کند؟
    ای مهربان من،
    من دوست دارمت؛
    چون سبزه های دشت
    چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
    ای قامت بلند مقدس،تندیس جاودان،
    ای مرمرسپید،
    ای قامت بلند ای از درخت افرا
    گردنفرازتر
    از سرو سربلند بسی پاکبازتر
    ای آفتاب تابان
    از نور آفتاب بسی دلنوازتر
    ای پاک تراز برفهای قله الوند،
    تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
    فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
    آزاد می کنی.
    وبا نوازشت،این خشکزار خاطره ام را،
    آباد می کنی.
    ای مرمر بلند سپید،ای پاکی مجرد پنهان
    مهر سکوت را ،زین سنگواره لب سرد ساکتت
    -بردار
    ای آفریده من،با واژه های ناب
    در معبد خیالی خود ساختم تو را.
    اما،ای آفریده من!
    -نه، ای خود تو آفریده مرا،
    -اینک،
    با من چه می کنی؟؟؟؟؟؟!!!!!!
    ای بلند اندام،سیاه جامه به تن،دلبر دلیر، آن شیر
    بیا که دیده من
    به جستجوی تو گر از دری شده نومید
    گمان مدار که هرگز
    -دری دگر زده است
    در انتظار امیدم،در انتطار امید
    طلوع پاک فلق را،چه وقت آیا من
    به چشم- غو طه ورم در سرشک-
    خواهم دید؟؟؟!!!
    تو ای گریخته از من! حصار خلوت تنهایی مرا بشکن
    به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
    که کوچکم،که ذره ام
    مرا ز شرم مهر خویش آب کن
    مرا به خویش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
    دوباره با تو نشستن
    - دوباره آزادی؟
    مگر به خواب ببینم،
    - شبی بدین شادی
    اگر تو باز نگردی،به طفل ساده خواهر
    که نام خوب تو را
    زنام مادر خود بیشتر صدا زده است
    چگونه با چه زبانی به او توانم گفت:"که بر نمی گردی"
    ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
    تصوری ست همیشه،
    همیشه بی تصویر،همیشه بی تعبیر
    دوباره با من باش! پناه خاطره ام
    ای دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
    من ندانم که کیم ،من فقط می دانم
    که تویی،شاه بیت غزل زندگیم

    سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط عطا |

    باور كن كه دوستت دارم

    پسر به دختر گفت اگه یک روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میایم تا قلبم را با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت تشکر.

    تا اینکه یک روز آن اتفاق افتاد… حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت. از پسر خبری نبود. دختر با خودش میگفت: میدانی که من هیچ وقت نمیگذاشتم تو قلبت را به من بدی و به خاطر من خودت را فدا کنی، ولی این بود وفایت، حتی برای دیدنم هم نیامدی…شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.

    چشمانش را باز کرد… داکتر بالای سرش بود.به داکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟داکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتان با موفقیت انجام شده .شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه را برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

    سلام عزیزم.
    الان که این نامه را میخوانی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که به تو سر نزدم چون میدانستم اگه بیایم هرگز نمیگذاری که قلبم را به تو بدم… پس نیامدم تا بتوانم این کار را انجام بدم..امیدوارم عمل پیوند موفقیت آمیز باشه.
    (عاشقتم تا بینهایت)

    دختر نمیتوانست باور کند…او این کار را کرده بود… او قلبش را به دختر داده بود…
    آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد… و به خودش گفت چرا هیچ وقت حرف هایش را باور نکردم…

    پس تو هم باورم کن که… خیلی دوستت دارم

    پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط عطا |

    باز دل با تو جوانی میكند

    باز بی تو تا ابد بارانیم، در حصار عشق تو زندانیم

    باز امشب دل صدایت میكند، با تب عشق آشنایت میكند

    باز امشب كوچه پر از یاس شد، آسمان دل پر از احساس شد

    باز چشمانم به راهت مانده است، بی تو می دانم كه قلبم مرده است

    باز لبهایم غزل خوانت شده، عاشق پیدا و پنهانت شده،

    باز بی تو تا ابد بارانیم، در حصار عشق تو زندانی  ام

    باز دل با تو جوانی  میكند ، بی تو، با تو،  بیقراری میكند

    هر كجا ، با هر كه باشم باز تو، اولش تو ، آخرش تو ،  باز تو

    چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط عطا |

    بدون شرح

    چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط عطا |

    نامه یک مادر به دنیا

    نامه یک مادر به دنیا

    دنیای عزیزم!
    امروز پسرم برای اولین بار به مدرسه می رود. این موضوع تا مدتی برای او عجیب و تازه خواهد بود. امیدوارم با او مدارا کنی .

    دنیای عزیز!
    راستش را بخواهی او تا به حال حاکم حیاط خلوت خانه بوده و در آنجا استقلال کامل داشته واز همه مهم تر هر وقت زخمی یا ناراحت شده من دم دستش بوده ام. اما حالا قضیه خیلی فرق کرده است .

    صبح امروز ، موقعی که از پله های خانه پائین می رفت ، برایم دست تکان داد .
    ممکن است روزی که آغاز می کند با شادمانی و دشواری و خنده و اندوه همراه باشد.

     او برای زیستن در چنین دنیایی ، به عشق ، ایمان و شجاعت نیاز دارد .

    پس ای دنیای عزیز !
    امیدوارم دست کوچکش را بگیری و هر چه را که لازم است به او بیاموزی .

    ای دنیا !
     هر چه را که لازم است به او بیاموز ، ولی لطفا این کار را با ملاطفت و ملایمت انجام بده .

    دنیای عزیز !
    به او بیاموز که به ازای هر آدم رذلی ، یک قهرمان وجود دارد . وبه ازای هر سیاست مدار متقلبی ، یک رهبر متعهد ، و به ازای هر دشمن یک دوست خوب وجود دارد .

    عجایب کتاب ها را بیاموز .

    به او فرصت کافی بده تا بتواند به راز جاودانه ی پرنده های آسمان ، زنبورهائی که در نور خورشید پرواز می کنند و به گل های زیبای روی تپه ها فکر کند .

    به او بیاموز که شکست خوردن ، شریف تر از تقلب کردن است .

     به او بیاموز که به خود و به اندیشه ی خود ایمان داشته باشد و از قضاوت دیگران نترسد .

    به او بیاموز که نیروی جسمی و هوش خود را به گران ترین قیمت بفروشد ، ولی هرگز بر دل و روح خود ، قیمتی نگذارد .

    به او بیاموز گوش هایش را به روی اراجیف و عربده های اراذل و اوباش ببندد و اگر یقین دارد که درست فکر می کند ، بایستد و مبارزه کند .

    ای دنیا !
    با مهربانی همه چیز را به او بیاموز ، ولی لوسش نکن . چون فولاد ، تنها با آتش آبدیده می شود .

    ای دنیا !
    می دانم که توقعم زیاد است !
    ولی ببین چکار می توانی با او بکنی . او کوچولوی خوبی ست .


    دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط عطا |

    خدا وند

     692878v8lu7jiw1j.gif

     

    خدا وند

     

    همواره در لبخند كودكان 

     با تو صحبت كرده است.......

    صبح ها ،عطر آیاتش را از گلدان پنجره ات ،

     به تلاوت می نشیند.........

    برای خوشنودی تو،

    دست ها یش را .....لابه لای شاخه های درختان......

    تكان می دهد.......،

    لای گندم زارها می رقصد......

    و  آنكه چشم داشته باشد......خواهد دید.....

    آنكه گوش داشته باشد......خواهد شنید.....

    آنكه قلب داشته باشد.....خواهد احساس كرد:........

    كه خداوند ،آنجا نیست.....همین جاست.....

    .بعدا نیست......همین حالاست.............

          

        692878v8lu7jiw1j.gif

    دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط عطا |

    پیش از اینها

    پیش از اینها فكر می كردم خدا

                    خانه ای دارد كنار ابرها

                        مثل قصر پادشاه قصه ها

                        خشتی از الماس و خشتی از طلا

            پایه ها ی برجش از عاج و بلور

            برسر تختی نشسته با غرور

        ماه، برق كوچكی از تاج او

        هر ستاره، پولكی از تاج او

            اطلس پیراهن او، آسمان

            نقش روی دامن او، كهكشان

    رعد و برق شب، طنین خنده اش

    سیل و توفان، نعره توفنده اش

                    دكمه پیراهن او، آفتاب

                    برق تیغ و خنجر او، ماهتاب


    پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

        از خدا، در ذهنم این تصویر بود

            آن خدا بی رحم بود و خشمگین

            خانه اش در آسمان، دور از زمین

                            بود، اما در میان ما نبود

        مهربان و ساده و زیبا نبود

        در دل او دوستی جایی نداشت

                مهربانی هیج معنایی نداشت

                هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا

            از زمین، از آسمان، از ابرها

            زود می گفتند: این كار خداست

                پرس و جو از كار او كاری خطاست

                هر چه می پرسی، جوابش آتش است

         آب اگر خوردی، عذابش آتش است

         تا ببندی چشم، كورت می كند

                تا شدی نزدیك، دورت می كند

                كج گشودی دست، سنگت می كند

                كج نهادی پای، لنگت می كند

     

    با همین قصه، دلم مشغول بود

            خوابهایم، خواب دیو و غول بود

        خواب می دیدم كه غرق آتشم

        در دهان شعله های سركشم

        در دهان اژدهایی خشمگین

                برسرم باران گُرزِ آتشین

                محو می شد نعره هایم، بی صدا

                                در طنین خنده خشم خدا...

                                    نیت من، در نماز و در دعا

        ترس بود و وحشت از خشم خدا

        هر چه می كردم، همه از ترس بود

                مثل از بركردن یك درس بود

                مثل تمرین حساب و هندسه

                مثل تنبیه مدیر مدرسه

                    تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

                    سخت، مثل حلّ صدها مسئله

                        مثل تكلیف ریاضی سخت بود

                        مثل صرف فعل ماضی سخت بود

     

    تا كه یك شب دست در دست پدر

            راه افتادم به قصد یك سفر

                    در میان راه، در یك روستا

                    خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

                زود پرسیدم: پدر اینجا كجاست ؟

                    گفت: اینجا خانة خوب خداست !

                    گفت: اینجا می شود یك لحظه ماند

                    گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

                    باوضویی، دست و رویی تازه كرد

                    با دل خود، گفتگویی تازه كرد

     

    گفتمش: پس آن خدای خشمگین

        خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

            گفت: آری، خانه او بی ریاست

            فرشهایش از گلیم و بوریاست

            مهربان و ساده و بی كینه است

            مثل نوری در دل آیینه است

                    عادت او نیست خشم و دشمنی

                    نام او نور و نشانش روشنی

                    قهر او از آشتی، شیرین تر است

                    مثل قهر مهربانِِ مادر است

     

    دوستی را دوست، معنی می دهد

            قهر هم با دوست، معنی می دهد

                    هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست

                    قهری او هم نشان دوستی است ...

     

    تازه فهمیدم خدایم، این خداست

            این خدای مهربان و آشناست

                دوستی، از من به من نزدیكتر

                از رگ گردن به من نزدیكتر


    آن خدای پیش از این را باد برد

                نام او را هم دلم از یاد برد

                    آن خدا مثل خیال و خواب بود

                    چون حبابی، نقش روی آب بود

                        می توانم بعد از این، با این خدا

                            دوست باشم، دوست ، پاك و بی ریا

     

    می توان با این خدا پرواز كرد

            سفره دل را برایش باز كرد

                می توان در باره گل حرف زد

                صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

                    چكه چكه مثل باران راز گفت

                    با دو قطره، صدهزاران راز گفت

            می توان با او صمیمی حرف زد

            مثل یاران قدیمی حرف زد

                می توان تصنیفی از پرواز خواند

                با الفبای سكوت آواز خواند

        می توان مثل علف ها حرف زد

        بازبانی بی الفبا حرف زد

                    می توان در باره هر چیز گفت

                    می توان شعری خیال انگیز گفت

                                    مثل این شعر روان و آشنا

     


    قیصر امین‌پور

    شنبه هجدهم مهر 1388 توسط عطا |

    مادرم هشت بار به من دروغ گفت

    Madar 02.jpg

     

    مادرم هشت بار به من دروغ گفت:

     داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

    "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

     زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

     مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

    "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

      

    Madar 01.jpg

    قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

     شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

     "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

     به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. 

     مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

     "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

     

    بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

     "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

     

    درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

    "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

     

    درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

    "فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

    و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

     

    مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

     "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

     

     

    Pirzan 01.jpg

    وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

    این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

    این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

    مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

     Madar 03.jpg

     

    شنبه هجدهم مهر 1388 توسط عطا |

    بیا با هم بمیریم

    دیگه زندگیم داره ته میکشه...

    از دلم پیاده شو ...آخرشه

    نه بمون...

    شاید بازم جون بگیرم

    نه برو...

    می خوام که راحت بمیرم

    نه بشین...

    که سر رو شونت بذارم

    نه پاشو...

    که دیگه دوست ندارم...

    نه...نه...نه بیا

    بیا و دستامو بگیر

    عشق من

    بیا تو هم با من بمیر

     

     

     

    شنبه یازدهم مهر 1388 توسط عطا |

    یادت که هست

    وعده ی هر روزمان یادت که هست، گریه ی جانسوزمان یادت که هست

    کوچه ی عشاق وباران های تند، لحظه های عاشقی یادت که هست

    گفته بودی من گل ناز توام!!!! بوسه بر دست ودهان یادت که هست

    دغدغه های دوباره دیدنم ، بعد هر قول وقرار ، یادت که هست

    آن نگاه مهربان وخیره هم ، لحظه ی دیدارمان یادت که هست

    دست از دستم نمی کردی رها، داغی ودیوانگی یادت که هست

    روزهای سرد پاییز ومحبت های تو، آن همه پروانگی یادت که هست

    با من از عشق و وفا گفتی ورفتی نازنین، صحبت از مهر وصفا یادت که هست

    بوسه های داغ ما در زیر باران خزان، عشق بازی هایمان یادت که هست

    ابرهای صورتی وخانه های کاغذی، راستی! رویاهایمان یادت که هست

    بغض هاواشکهای تلخمان وقت وداع،دوستت دارم همیشه،هایمان یادت که هست

    رفتی وجا مانده ام از کوچ تو، این منم آن دنیای دیوانه ات یادت که هست

     

     

    شنبه یازدهم مهر 1388 توسط عطا |

    آداب در آغوش کشیدن

       
    http://i25.tinypic.com/24v3dsl.jpg

    آغوشیدن آداب دارد جانم.
    حتی عزیزترین‌ت، آن كه با وجب‌ به‌ وجب قلمرو اش آن‌چنان اُختی كه با كف دستان‌ت، لایق آن هست كه این آداب را به‌جای آوری.

    نبینم سالخوردگی عاشقیت را بهانه كنی كه بی‌خیال رفیق

    هزار بار هم كه در آغوش‌‌ش آسوده باشی، باز باید نرم باشی و خوش‌بوی.
    چه بهتر كه به رسم احتیاط خوش‌مزّه هم باشی.

    می‌دانی كه مقصودم چیست؟ عالی‌ترین برندهای مام‌رولت صابونی كه عطر نسیم گذر كرده از رودهای شهد و عسل بهشت دارند را هم اگر زبان بهشان بزنی روی تن تلخ‌اند و ناخوش‌آیند. هرچند هم شامّه‌نواز باشند پس حذر كن از آغشتن گردن و سینه به آن‌ها.

     از من اگر بپرسی، می‌گویم كه كاشكی لوسیون كره-كاكائو را امتحان كنی و عصاره‌ی رقیق گل سرخ را. 


    آن‌قدر تنگ در برش نگیر كه نفس كم بیاورد.

     آهو باش، نزدیك نیم‌گریزان. دلبر دواننده, گیرم دشت‌ تان هیچ فراخ هم نباشد.

    گمان من این است كه شهوت آغوشیدن است كه فعل‌ش را شیرین می‌‌كند. اینجاست كه فراق آب می‌ریزد به آسیاب عاشقیت.

    از من به شما نصیحت اگر فاصله با معشوقه ت را از هفت دریا و هفت شهر و هفت كوچه به هفت خانه و هفت گام و هفت نفس رسانده‌ای از من بشنو و هفت میلی‌متر فرقت لحاظ كن به وقت آغوشیدن
    , كه شهوت را سر می‌بُرَد لب باغچه‌ی كام‌روایی محض.

    مهره‌های گردن برای بوسیدن لب‌های دور است كه می‌جنبند كه منحنی می‌سازند با تن. زلف‌ات اگر شب می‌شكند و جگر فوج عشّاق در خم و تاب‌اش به خون نشسته، باز جایش توی چشم عزیزترین‌ات نیست.

    عاشق كه باشی، یك حركت كوچك سر كه ته‌رنگی از كلافه‌گی داشته باشد، تو را آزرده می‌كند. می‌شكند كه بشكند. به خون می‌نشاند كه بنشاند.

    تحمیل برازنده‌ی زیبایی نیست. شكوه زیبایی را به یغما می‌برد.

     جمع كن زلف‌ات را. بسته‌اش را اگر طالب‌اش باشد، می‌گشاید به سرانگشتی می‌آشوبد و سر فرو می‌برد در میان‌اش و این نیكو‌تر است. باقی‌ را، ریزه‌كاری‌ها و چیزهای "فقط خودت" را خودت بهتر می‌دانی.

    همین‌قدر بگویم كه تجربه كن و تجربه نكن


    بسیار توجه کنید بعضی شگردها كهنه‌اش خوب است و بعضی‌ها یك بارش كه بشود دو بار، ملال می‌آورد.

     آغوشیدن گاهی املایی می‌شود كه یك غلط اش یك نمره از تو كسر می‌كند و گاهی غلط‌های همان املاست كه از هر كدام بیست بار باید رونویسی كنی.
    هوشیار باش. سر نخ را بگیر و برو. بیاغوش, بیارام و اگر دلت خواست، دعای افزونی آغوشیدن كن برای همه

    چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط عطا |

    فرق آسان با مشکل

    Easy is to dream every night
    Difficult is to fight for a dream
    خوابیدن در هر شب آسان است
    ولی مبارزه با آن مشکل است

    Easy is to show victory
    Difficult is to assume defeat with dignity
    نشان دادن یپروزی آسان است
    قبول کردن شکست مشکل است

    Easy is to admire a full moon
    Difficult to see the other side
    حظ کردن از یک ماه کامل آسان اس
    ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است

    Easy is to stumble with a stone
    Difficult is to get up
    زمین خوردن با یک سنگ آسان است
    ولی بلند شدن مشکل است

    Easy is to enjoy life every day
    Difficult to give its real value
    لذت بردن از زندگی آسان است
    ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است

    Easy is to promise something to someone
    Difficult is to fulfill that promise
    قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است
    ولی وفای به عهد مشکل است

    Easy is to say we love
    Difficult is to show it every day
    گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است
    ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است

    Easy is to criticize others
    Difficult is to improve oneself
    انتقاد از دیگران آسان است.
    ولی خودسازی مشکل است.

    Easy is to make mistakes
    Difficult is to learn from them
    ایراد گیری از دیگران آسان است
    عبرت گرفتن از آنها مشکل است

    Easy is to weep for a lost love
    Difficult is to take care of it so not to lose it
    گریه کردن برای یک عشق دیرینه آسان است
    ولی تلاش برای از دست نرفتن آن مشکل است

    Easy is to think about improving
    Difficult is to stop thinking it and put it into action
    فکر کردن برای پیشرفت آسان است
    متوقف کردن فکر و رویا و عمل به آن مشکل است

    Easy is to think bad of others
    Difficult is to give them the benefit of the doubt
    فکر بد کردن در مورد دیگران آسان است
    رها ساختن آنها از شک و دودلی مشکل است

    Easy is to receive
    Difficult is to give
    دریافت کردن آسان است
    اهدا کردن مشکل است

    Easy to read this
    Difficult to follow
    خوندن این متن آسان است
    ولی پیگیری آن مشکل است

    Easy is keep the friendship with words
    Difficult is to keep it with meanings
    حفظ دوستی با کلمات آسان است
    حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل است

    شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط عطا |

    بعضی ها

    بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

    بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

    بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

    بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی،

    بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

    بعضی‌ها حمال كتابند،

    بعضی‌ها بقال كتابند،

    بعضی‌ها انبارداركتابند،

    بعضی‌ها كلكسیونر كتابند

    بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان،

    بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

    بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

    بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

    بعضی‌ها را باید بایگانی كرد،

    بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

    بعضی‌ها هزار لایه دارند

    بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است،

    بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه،

    بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

    بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

    بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

    بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

    بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند.

    بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

    بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

    بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

    بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

    بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند،

    بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

    بعضی‌ها با گلها صحبت می‌كنند،

    بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

    بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌كنند.

    بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند.

    بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

    بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند.

    بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند.

    بعضی ها فكر می‌كنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

    بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

    بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند.

    بعضی ها فكر میكنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

    بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌كشند.

    بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند.

    بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمی‌كشند.

    بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند، بعضی‌ها یك درجه كند.

    هیچكس بی‌درجه نیست.

    بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

    بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند.

    بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

    بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به اندازه یك شهر،

    بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی به وسعت كل هستی.

    بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

    بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
    شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟

    دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط عطا |

    عشق یعنی

    عشق یعنی خاطرات بی غبار، دفتری از شعر و از عطر بهار

    عشق یعنی یك تمنا، یك نیاز، زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

    عشق یعنی چشم خیس مست او، زیر باران دست تو در دست او

    عشق یعنی ماتحب از یك نگاه، غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

    عشق یعنی عطر خجلت شورعشق، گرمی دست تو در آغوش عشق

    عشق یعنی "بی تو هرگز ... پس بمان"، تا سحر از عاشقی با او بخوان

    عشق یعنی هر چه داری نیم كن، از برایش قلب خود تقدیم كن

    جمعه بیست و سوم مرداد 1388 توسط عطا |

    تقدیم به امید زندگیم

    تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .
    تقدیم به تو ای خیال من.........
    ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من.........
    تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.......
    تقدیم به تو که یادت از فکر من، عشقت در قلب من و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست.
    میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.
    می دانی چرا؟
    چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم هست، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید.
    پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری.
    بنابراین:
    هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.
    ای عشق من ، ای عزیزترینم:
    چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من شدی .
    پس:
    برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.
    بنابراین:
    قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :
    عاشقانه دوستت بدارم

    پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط عطا |

    نقل و قولهای عاشقانه

    پرسيد: به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

    عشق=زندگی، ترس=مرگ. هیچ حد وسطی برای آن وجود ندارد.

    ·- عشق با دوست داشتن خودتان آغاز می شود.

    ·- کار نباید اولین اولویت زندگی شما باشد.

    ·- همیشه به ندای درونتان گوش دهید. به ندرت دروغ می گوید.

    ·- زندگی شما و زندگی آنها که دوستشان دارید، اکنون اتفاق می افتد. زندگی شما مقدمه ی نمایشی برای زندگی بعدی که خواهید داشت نیست....پس با عشق زندگی کنید.

    ·- هیچ ترازویی برای اندازه گیری عشقی که می توانیم به دیگران و خودمان بدهیم، وجود ندارد.

    ·- بخشش عشق را نباید روی تابلوی امتیازات برآورد کرد.

    ·- خوشبختی باید از درون شما آید.

    ·- پول موضوع زندگی نیست.

    ·- شکایت کردن فقط ترس، ناامنی، و بدبختی را بیشتر می کند.

    ·- هر روز با احساس قدرشناسی از خواب بیدار شوید.

    ·- شبها قبل از خواب، به آنچه که در طول روز نسبت به آن قدرشناس بوده اید فکر کنید.

    ·- برای رسیدن به آنچه واقعاً از زندگی می خواهید، هدف هایتان را پست و کم نکنید.

    ·- برای رسیدن به رویاهایتان و مهمتر از آن عشق تلاش کنید.

    ·- خودتان را باور کنید.

    ·- هر روز بیشترین تلاش خود را به کار گیرید، و هیچگاه به گذشته نگاه نکنید.

    ·- مجرد ماندن هیچ اشکالی ندارد.

    ·- تنها بودن به معنای شکست خوردگی نیست.

    ·- عشق، وقتی که انتظارش را ندارید در خانه تان را می زند.

    ·- برای عاشق شدن، هر روز و همیشه باید تمرین کنید.

    ·- عشق یک نبرد است، با آن به همین صورت برخورد کنید.

    ·- قرار عشقی مثل دوچرخه سواری است؛ شما هیچوقت فراموش نمی کنید که چطور باید آن را انجام دهید.

    ·- اگر تعداد دوستان واقعیتان به اندازه انگشتان یک دستتان باشد، واقعاً فرد خوشبختی هستید.

    ·- هر روز و همیشه تفریح کنید.

    ·- نفس همیشه شما را دچار مشکل می کند. جایی را پیدا کنید که آن را برای همیشه دفن کنید.

    ·- همه ی ما برنده هستیم. هیچ بازنده ای وجود ندارد. انتخاب با شماست.

    ·- از تجزیه و تحلیل بیش از حد دست بردارید، فقط عمل کنید.

    ·- قدم زدن درمانی بسیار عالی است. جسم را ورزش می دهد و فکر را روشن و پاک می کند.

    ·- هر روز یک نفر را تحسین کنید.

    ·- عشق به چه مربوط است؟...به همه چیز!

    ·- مسائل مادی به زندگی شما عشق و خوشبختی نمی آورد.

    ·- اگر اعتماد نکنید، نمی توانید عاشق شوید.

    ·- عشق شخصی دیگر باید متمم ما باشد نه مکمل ما.

    ·- اهمیت و زیبایی لمس کردن را درک کنید.

    ·- از کودک درونتان کمک و راهنمایی بخواهید.

    ·- عشق واقعی بی قید و شرط است.

    ·- عشق بهترین هدیه ای است که می توانید به کسی بدهید، مخصوصاً به خودتان.

    ·- درمورد هیچ زن یا مرد دیگری قضاوت نکنید؛ این حق را ندارید.

    ·- به هر کس به خاطر آنچه که هست احترام بگذارید، و با همه با یک میزان عشق و احترام رفتار کنید.

    ·- ترس نمی گذارد عشق را به طور کامل تجربه کنید.

    ·- جایی در درون همه ی ماست که به ما اجازه می دهد به عشق رجوع کنیم.

    ·- هر روز، برای خودتان وقت بگذارید.

    ·- هیچ وقت، همه چیز را نخواهیم فهمید. این زیبایی زندگی است و مهمتر اینکه زیبایی عشق است.

    ·- عشق واقعی با هیچ رشته ای به هم متصل نمی شود، هیچ توقعی هم وجود ندارد.

    ·- بدون توقع زندگی کنید، اینطوری هیچوقت ناامید نخواهید شد.

    ·- در رابطه هایتان، فردیت خودتان را حفظ کنید.

    ·- احساساتتان را صادقانه با همه در میان بگذارید.

    ·- سازش و مصالحه هیچ اشکالی ندارد.

    ·- همیشه خودتان را باور کنید.

    ·- برای اینکه عاشق شوید، باید بتوانید گذشت کنید، گذشتی کامل و بی قید و شرط.

    ·- دوست داشتن خودتان، خودپسندی نیست.

    ·- خوشبختی از درون خودتان می آید، نه از کسی دیگر.

    ·- صبر پاداش خوبی دارد.

    ·- رابطه های عاشقانه مستلزم تعهد است.

    ·- زندگی انتخاب است. بدانید که همیشه می توانید انتخاب کنید.

    ·- شما نمی توانید هیچ کس را تغییر دهید، مگر اینکه آن فرد خود بخواهد که تغییر کند.

    ·- هوشیاریتان را بالا برید.

    ·- همه ی ما می توانید فوق العاده باشیم، فقط کافی است خودمان را باور کنیم.

    ·- هیچگاه نخواهید توانست آن رابطه ی عاشقانه ای که می خواهید را با کسی داشته باشید، مگر اینکه برای رسیدن به آن سعی و تلاش کنید.

    ·- خودِ واقعیتان را به همه نشان دهید.

    ·- همیشه رویاها، اهداف، ارزشها و شیوه ی زندگی خودتان را بدون هیچگونه سازش، حفظ کنید.

    ·- مرغ همسایه هیچوقت غاز نیست.

    ·- قبل از اینکه بپرسید "تو همانی هستی که من می خواهم؟"، به خاطر داشته باشید که بپرسید: "تو همانی نیستی که من می خواهم؟"

    ·- هیچوقت از سوال کردن هراس نداشته باشید. پاسخ سوالها انتخاب های بهتری جلوی روی زندگیتان خواهد گذاشت.

    ·- صمیمیت جنسی باعث تقویت و جهندگی یک رابطه ی عاشقانه می شود.

    ·- واژه بهتری برای غیبت=تبادل اطلاعات

    ·- مادرم همیشه می گوید: "همه چیز را ساده بگیر."

    ·- زندگی ثروت، موفقیت و آنکه بیشتر پول درمی آورد نیست. زندگی درمورد عشق است.

    ·- یاد بگیرید که برای به دست آوردن چیزهای کوچک عرق نریزید و تلاش نکنید.

    ·- رفتار مثبت و سالم، زندگی شما را جلوتر خواهد انداخت.

           خشم و حسادت فقط باعث بدبختی است.

    ·- وقتی افکار منفی به ذهنتان می آید، با به خاطر آوردن تجربه های خوب و مثبت از گذشته آنها را خاموش کنید.

    ·- فقط با افکار، حرف ها، و رفتارهای روزانه مان در مقابل دیگران، بخصوص فرزندانمان، می توانیم دنیایی زیبا و محبت آمیز خلق کنیم.

    ·- همه چیز را به خودتان نگیرید.

    ·- بدبختی عاشق همراهی است. از آن همراه دوری کنید.

    ·- همیشه از موفقیت و خوشبختی دیگران شاد شوید.

    ·- لبخند زدن آسان تر از اخم کردن است.

    ·- یک فرد موفق واقعی فروتن است و نیازی نمی بیند تا موفقیت یا ثروت خود را به دیگران نشان دهد.

    ·- موفقیت با دلار و سِنت اندازه گیری نمی شود.

    ·- خوشبختی همیشگی فقط یک رویا نیست.

    ·- نومیدی فقط بدبختی را مجذوب خود می کند.

    ·- یاد بگیرید که درست نفس بکشید، استرستان را کاهش خواهد داد.

    ·- زندگی تنوع زیادی از انتخاب های مختلف است. این ما هستیم که چه چیز را انتخاب کنیم.

    ·- اطرافتان را با افرادی مثبت و بامحبت پر کنید.

    ·- احساس ترس و ناامنی باعث انتخاب های بد می شود.

    ·- هیچ رابطه ای ارزش از دست دادن فردیت و شخصیتتان را ندارد.

    ·- یک ازدواج سالم وموفق آن است که طرفین بتوانند با هم مکالماتی طولانی داشته باشند.

    ·- "نه" گفتن هیچ اشکالی ندارد.

    ·- بیان احساساتتان در نوشتن برای روح و روانتان عالی است.

    ·- زندگی این نیست که همه را از خود خوشنود نگاه دارید.

    ·- هر روز با احساس قدرشناسی زندگی کنید.

    ·- با نگرانی فقط انرژیتان را هدر می دهید.

    ·- اگر ریسک نکنید، هیچ چیز به دست نمی آورید.

    ·- هر چه پیرتر می شوید، بهتر می شوید.

    ·- همیشه احساساتتان را صادقانه ابراز کنید، به خصوص وقتی روز بدی داشته اید.

    ·- احساسات دردناک و منفی اشکالی ندارد، اما نه اینکه بخواهید با آنها زندگی کنید.

    ·- وقتی عشق در یک رابطه فروکش می کند، حس آشنایی و آسایش چیزی است که زوج ها را کنار هم نگاه می دارد. حس آشنایی و آسودگی بدترین دلیل برای کنار هم ماندن است.

    ·- وقتی کسی می گوید: "روز بدی داشته ام." هیچوقت نگویید "بد فکر نکن." حرف شما به این معناست که درست نیست احساسات منفی خود را بروز دهی.

    ·- نقاط ضعف و قدرت خود را بشناسید.

    ·- هیچ وقت از درخواست کمک هراس نداشته باشید.

    ·- سوء استفاده ی فیزیکی و روحی قابل قبول نیست. از آنها خودداری کنید.

    ·- هر روز با عشق زندگی کنید.

    ·- اگر رویاهایتان را دنبال کنید، هیچوقت ناامید نخواهید شد

    پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط عطا |

    بیا که گناه ندارد

    بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم


    و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

    نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

    بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

    بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

    تمام آخرت خویش را تباه کنیم

    به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم

    و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم

    و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم

    و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم

    گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا

    که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم

    اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم

    نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

    برای سرخوشی لحظه هات هم که شده

    بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

    چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط عطا |

    چند تیکه شعر

    به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن

    که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

    چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

    نهفته اند شب ماهتاب دریا را

    تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

    به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

    کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

    که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

    به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

    چه جای عشوه غزالان بادپیما را

    فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

    که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

    هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

    شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

    اشاره غزل خواجه با غزاله تست

    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
                          جز این قدر که فراموش می کند ما را

     

    شهریار

     

    سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد

    عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد

     

    گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی

    جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد

     

    تیشه بر ریشه ی قصری که در آن شیرین نیست

    بیستون بی تو به ویرانه شدن می ارزد

     

    یوسفم سینه ی من پیرهن پاره ی من

    ننگ این قصه به افسانه شدن می ارزد

     

    خاک خامم عطش آتش و می در دل من

    بزن آتش که به پیمانه شدن می ارزد

     

    شانه ام زیر غم عالم و آدم اما

    یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد

     

     

    نگفتندش چو بیرون می كشاند از زادگاهش سر
    كه آنجا آتش و دود است
    نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پاك جوانت را
    همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
    نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست
    همه رنج است و رنجی غربت آلود است
    پرید از جان پناهش مرغك معصوم
    درین مسموم شهر شوم
    پرید ، اما كجا باید فرود آید ؟
    نشست آنجا كه برجی بود خورده بآسمان پیوند
    در آن مردی ، دو چشمش چون دو كاسه ی زهر
    به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند
    خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی
    به چشمش قطره های اشك نیز از درد می گفتند
    ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر
    تفو بر آن لب و لبخند
    پرید ، اما دگر آیا كجا باید فرود آید ؟
    نشست آنجا كه مرغی بود غمگین بر درختی لخت
    سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما
    چه داند تنگدل مرغك ؟
    عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت
    پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا كه می گردد
    غبار و آتش و دود است
    نگفتندش كجا باید فرود آید
    همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
    دلش می تركد از شكوای آن گوهر كه دارد چون
    صدف با خویش
    دلش می تركد از این تنگنای شوم پر تشویش
    چه گوید با كه گوید ، آه
    كز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم
    چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
    همه پرهای پاكش سوخت
    كجا باید فرود آید ، پریشان مرغك معصوم

    شعر از: مهدی اخوان ثالث

     

    پیش آن سلسله مو مشت ما وا شده بود

    وسط اینهمه کوه تیشه رسوا شده بود

    همه بر ساحل عشق تشنه می رقصیدند

    روح مرموز اتش مثل دریا شده بود

    بهترین لحظه ی عشق با تو پیدا شده بود

    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود

    گرچه ای دف زن مست شیشه ی باده شکست

    یک بغل مستی نور قسمت ما شده بود

    دیدم اهریمن شب در شب کشتن خویش

    انقدر نی زده بود تا اهورا شده بود

    رفته بودم به ببرش پیرهن پاره کنم

    یوسف از فرط جنون چون زلیخا شده بود

     

    پیش آن سلسله مو، مشت ما وا شده بود
    وسط این همه كوه، تیشه رسوا شده بود
    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
    بهترین لحظه عشق، با تو پیدا شده بود

    همه بر ساحل عشق، تشنه میرقصیدند
    روح مرموز عطش مثل دریا شده بود
    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
    بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود

    گرچه ای دف زن مست شیشه باده شكست
    یك بغل مستی و نور، قسمت ما شده بود
    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
    بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود

    دیدم اهریمن شب، در شب كشتن خویش
    آنقدر می زده بود، تا اهورا شده بود
    رفته بودم به برش، پیرهن پاره كنم
    یوسف از فرط جنون، مست لیلا شده بود

    چنگ بر خاك زدم، تا به چنگش بكشم
    دیدم از روزن خاك، محو بالا شده بود

    گرچه ای دف زن مست شیشه باده شكست
    یك بغل مستی و نور، قسمت ما شده بود
    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
    بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود

    چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط عطا |

    به او بگویید دوستش دارم

     به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای نیلوفر را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم. که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالییه باران است به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............ به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است ،به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

    چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط عطا |

    قشنگترین دختری که تا حالا دیدم

    http://i14.tinypic.com/63w592f.jpg

    فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
    پیرمرد از دختر پرسید:
    - غمگینی؟
    - نه.
    - مطمئنی؟
    - نه.
    - چرا گریه می کنی؟
    - دوستام منو دوست ندارن.
    - چرا؟
    - چون قشنگ نیستم
    - قبلا اینو به تو گفتن؟
    - نه.
    - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
    - راست می گی؟
    - از ته قلبم آره
    دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
    چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت

    سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط عطا |

    حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز

    گابریل گارسیا مارکز رمان نویس مشهور جهان میگوید :

     Marces.jpg

    در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.

     در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.

     در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند.

     در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

     در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.

     در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

     در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.

    در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

    در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

    در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

    در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.


     در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.

    در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.

    در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

    در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

    چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط عطا |

    هر زن سه مرد دارد

    دکتر انوشه می گوید: هر زن سه مرد دارد.

    _مردی که در ذهن زن است که می تواند یک شخصیت بزرگ باشد ،

    یک نویسنده،یک استاد،یک هنرمند.

    _مردی که در قلب زن است.

    _و مردی که در اغوش زن است.

    و وای به حال زندگی ای که مرد در آغوش زن ،مرد قلبی اش نباشد

    سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط عطا |

    مترسک

    مترسک

    کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.

    مترسک نفس راحتی کشید:بالاخره اومدی

    دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 توسط عطا |

    با تمام وجود دوستت دارم

    سیاه و سفید همچون روز و شب من

    سفید مثل تو سیاه مثل من

    سفید مثل ماه مثل تو

    سیاه مثل غم مثل من

    رویاهای شبانه و آرزوهای بیکرانه ی من بودی

    نگاه مظلومانه و چشمانه مستت را هیچ وقت فراموش نمیکنم

    دل تنگت و بوسه های گرممت را هیچ گاه فراموش نمیکنم

    دست کوچک و گرمت آغوش خوش اترو داغت را هیچ گاه از یاد نخواهم برد

    نه برای دل تو برای دل خودم برای جسم  روح خودم

    با تمام وجود دوستت دارم


     عکسهای واقعا زیبا و جذاب و تمام عاشقانه / بوس و لب / خفن / عاشقونه / عشق /



    عکسهای واقعا زیبا و جذاب و تمام عاشقانه / بوس و لب / خفن / عاشقونه / عشق /


                                  

     

    شنبه ششم تیر 1388 توسط عطا |

    دنیا

    خداوندا نمی دانم
    در این دنیای وانفسا
    كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
    نمیدانم
    نمی دانم خداوندا.
    در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
    كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
    نمی دانم خداوندا
    به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
    دگر سیرم خداوندا.
    دگر گیجم خداوندا
    خداوندا تو راهم ده.
    پناهم ده .
    امیدم خداوندا .
    كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
    دگر پایان پایانم.
    همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
    چرا پنهان كنم در دل؟
    چرا با كس نمی گویم؟
    چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
    همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
    ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
    دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
    خداوندا نمی دانم
    نمی دانم
    و نتوانم به كس گویم
    فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
    به پو چی ها رسیدم من
    به بی دردی رسیدم من
    به این دوران نامردی رسیدم من
    نمیدانم
    نمی گویم
    نمی جویم نمی پرسم
    نمی گویند
    نمی جوند
    جوابی را نمی دانم
    سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
    چرا من غرق در هیچم؟
    چرا بیگانه از خویشم؟
    خداوندا رهایی ده
    كللام آشنایی ده
    خدایا آشنایم ده
    خداوندا پناهم ده
    امیدم ده
    خدایا یا بتركان این غم دل را
    و یا در هم شكن این سد راهم را
    كه دیگر خسته از خویشم
    كه دیگر بی پس و پیشم
    فقط از ترس تنهایی
    هر از گاهی چو درویشم
    و صوتی زیر لب دارم
    وبا خود می كنم نجوای پنهانی
    كه شاید گیرم آرامش
    ولی آن هم علاجی نیست
    و درمانم فقط درمان بی دردیست
    و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

     

     

    شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط عطا |

    زبان سکوت

    The image “http://no-words.com/blog/images/emotionalwinter.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.



    یك ساعت تمام ، بدون آنكه یك كلام حرف بزنم به رویش نگاه كردم
     فریاد كشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
     گفتم : نشنیدی ؟ .... برو

    شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط عطا |

    گاهی وقتا ...

    «گاهی اوقات زندگی طوریه که آدم نون امروز را واسه شکم فرداش نمی‌خواد،
    اونوقته که رویاهای آدم به تعویق می‌افته.
    گاهی اوقات آدم از سرنوشت، ‌رو دست خوبی می‌خوره،‌ که فکر می‌کنه داره تصمیم می‌گیره
    اونوقته که آدم ادعاهایی می‌کنه،‌ که تو رو دربایستی انجامش گیر می‌افته.
    گاهی اوقات آدم از آرزوهاش جا می‌مونه.
    گاهی اوقات آدم می‌خواد بازی کنه، ‌بازیگر می‌شه.
    گاهی اوقات داره می‌خنده وقتی تو دلش خونه، گاهی گریه می‌کنه و قتی داره از زور خنده می‌میره.
    گاهی اوقات شوخی شوخی همه چیز جدی می‌شه.
    گاهی اوقات آدم وقتی زیاد می‌خواد کم می‌یاره، گاهی وقتی کم می‌یاره زیاد می‌خواد.
    گاهی اوقات با ترس و لرز بر می‌گرده به پشت سرش نگاه کنه،‌ می‌بینه چه شجاعتی
    گاهی اوقات با شجاعت می‌تونه ترساشو نگاه کنه.
    گاهی اوقات آدم به دنبال خوشبختی، ‌زندگی را گم می‌کنه، گاهی هم با انتظار زندگی را معنا می‌کنه.
    گاهی اوقات آدم برای پیدا کردن یه گنج الکی،‌ گوهر خودشو گم می‌کنه،‌ گاهی هم گوهر حقیقت را پیدا می‌کنه

    یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط عطا |

    زیباترین و دلچسبترین خواب دنیا

    با سلام خدمت دوستای گلم

    درسته که این عکس ممکنه کمی خارج از عرف باشه ولی واقعا دلم نیومد اینو نذارم آخه یه جورایی مطمئنم که همه ما این صحنه رو خودمون تجربه کردیم فقط زمانشو بیاد نداریم ولی با دیدن این عکس بر میگردیم به اون موقع. فقط لطفا به همون موقع برگردین و نه چیز دیگه .

    مرسی

    http://www.picbaran.com/files/xipqd8zocypzsrff1uzf.jpg

    شنبه دوم خرداد 1388 توسط عطا |

    عمیق ترین درد زندگی

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

    http://littlefarbod.files.wordpress.com/2009/02/carry_on.jpg


     بلکه نداشتن کسی است که

    الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

    The image “http://niloofaraneh68.persiangig.com/image/zendan.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

    بلکه گذاشتن سدی در برابر

    رودیست که از چشمانت جاری است.


    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است

    که به اسفناک ترین حالت شکسته است.


    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی

     است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

    http://img.timeinc.net/time/2002/salgado/images/01.jpg
    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


    http://romanceabs.persiangig.com/image/ghamgin.jpg

    بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان

    زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

     

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

    http://samansamansaman.parsaspace.com/tav.jpg

    بلکه نداشتن یک همراه واقعیست

    که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. 
     http://rangineblog.persiangig.com/image/ax%208/gam.jpg

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

    http://akshas.files.wordpress.com/2007/03/alone.jpg

    بلکه به دست فراموشی

    سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

     http://iranrooz.persiangig.com/image/pic-love/ghame_eshsh.jpg

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


    http://www.sharemation.com/1352caspian/01.JPG?uniq=-u1xrs6

    بلکه یخ بستن وجود آدم ها و

    بستن چشم هاست !

    سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    بوسه

    بوسه یعنی پرسه در اعماق عشق
    بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
    بوسه یعنی آتش و گرمای تب
    بوسه یعنی لذت از دلدادگی
    لذت از شب لذت از دیوانگی
    بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
    طعم شیرینی به رنگ سادگی
    بوسه آغازی برای ما شدن
    لحظه ای با دلبری تنها شدن
    بوسه سر فصل کتاب عاشقی
    بوسه رمز وارد دلها شدن
    بوسه آتش می زند بر جسم و جان
    بوسه یعنی عشق من با من بمان
    شرم در دلدادگی بی معنی است
    بوسه بر می دارد این شرم از میان
    طعم شیرین عسل از بوسه هست
    پاسخ هر بوسه یک بوسه هست
    بوسه را تکرار میباید نمود
    بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
    بوسه یعنی وصل جا نها از دو لب
    بوسه یعنی پر زدن یعنی صعود

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    صبر كن عشق زمین گیر شود بعد برو
    یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
    ای پرنده به كجا؟!قدر دگرصبر بكن
    آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
    باش با دست خود آیینه را پاك بكن
    نكند آیینه دلگیر شود بعد برو
    یك نفر حسرت لبخند تو را می بارد
    خنده كن عشق نمك گیر شود بعد برو
    خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
    باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    معنای عشق

    عشق یعنی یک سوال بی جواب

    عشق یعنی آبی بی انتها

    عشق یعنی حسرت شب های گرم

    عشق یعنی یاد یک رویای نرم

    عشق یعنی یک بیابان خاطره

    عشق یعنی دیوار بدون پنجره

    عشق یعنی گفتنی با گوش کر

    عشق یعنی دیدنی با چشم تر

    عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

    عشق یعنی آخر خط بهشت

    عشق یعنی گم شدن در لحظه ها

    عشق یعنی راه رفتن توی خواب

    عشق یعنی مستی و دیوانگی

    عشق یعنی با جهان بیگانگی

    عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

    عشق یعنی سجده ها با چشم تر

    عشق یعنی سر به دار آویختن

    عشق یعنی اشک حسرت ریختن

    عشق یعنی در جهان رسوا شدن

    عشق یعنی مست و بی پروا شدن

    عشق یعنی سوختن یا ساختن

    عشق یعنی زندگی را باختن

    عشق یعنی انتظار و انتظار وانتظار

    عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

    عشق یعنی دیده بر در دوختن

    عشق یعنی در فراقش سوختن

    عشق یعنی لحظه های التهاب

    عشق یعنی لحظه های ناب ناب

    عشق یعنی سوز نی ، آه شبان

    عشق یعنی معنی رنگین کمان

    عشق یعنی شاعری دل سوخته

    عشق یعنی اتش افروخته

    عشق یعنی با گلی گفتن سخن

    عشق یعنی خون لاله بر چمن

    عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

    عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

    عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز

    عشق یعنی عالمی راز و نیاز

    عشق یعنی با پرستو پر زدن

    عشق یعنی آب بر آذر زدن

    عشق یعنی چون محمد پا به راه

    عشق یعنی همچو یو سف قعر چاه

    عشق یعنی بیستون کندن به دست

    عشق یعنی زاهد اما بُـت پرست

    عشق یعنی همچو من شیدا شدن

    عشق یعنی قطره و دریا شدن

    عشق یعنی یک شقایق غرق خون

    عشق یعنی درد و محنت در درون

    عشق یعنی یک تبلور یک سرود

    عشق یعنی تو و من یعنی جنون

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    شب تو

    دیشب شب رویای تـو بود و تـو نبودی
    در گوش من آوای تو بود و تو نبودی
    دل زیـر لـب آهسته تـمـنای تـو می کرد
    در حسرت ایـمای تو بـود و تو نبودی
    نــقـاشی دریـا کـه کــشیـدم تـک وتنـها
    مـحـتـاج تـماشـای تـو بـود و تـو نبود
    صد قافیه زد دل بـه هـوای سـر کـویت
    دل وسعت دریـای تو بـود و تو نبودی
    دیشب که گل از آیینه ی ماه گل انداخت
    در فـکـر تــمـنـای تو بـود و تو نبودی
    وقتی تو گریه می کنی
    وقتی تو گریه میكنی ثانیه شعله ور میشه
    گر میگیره بال نسیم گلخـونـه خـاكـستر مـیشـه
    وقتی تو گریه میكنی ترانه ها بم تر میشن
    شمعدونـیـا میترسنـو آیــیــنـه هـا كمتر میـشـن
    وقتی تو گریه میكنی ابــرای دل نازك شب
    آبـی میــشـن بــرای تــو ستــاره ها مـیـسـوزن
    مثل یه دست رازقی پرپر میشن به پای تـو
    وقتی تو گریه میكنی غمگین میشن قناریـا
    بـد میشه خوندن براشون پروانه ها دلگیر میشن
    نقش و نگار میریزه از رنگین كمون پـراشون
    وقتی تــو گـریـه میكنی وقتی تــو گـریـه میكنی
    وقتی تو گریه میكنی شك میكنم به بودنـم
    پر میشم از خالی شدن گـم میشه چیزی ازتـنـم
    اسیر بی وزنی میشم رها شده تو یك قفس
    كلافه میشم از خودم خسته میشم از همه كس
    وقتی تـو گـریـه میكنی ابرای دل نــازك شب
    آبــی مـیــشـن بــرای تــو ستــاره ها مییـسوزن
    مثل یـه دست رازقی پرپر میشن بـه پـای تـو
    وقتــی تو گریــه میكنی غمگین میشن قناریا
    بد میشه خوندن براشون پروانه ها دلـگیر میشن
    نقش و نـگـار میریزه از رنگین كـمون پـراشون
    وقتی تـو گـریه میكنی وقتـی تــو گـریه میكنـی

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    فرشته ها چه شکلی اند ؟

    فرشته ها
    فرشته ها چه شکلی اند؟
    مثل بانوی پیر کوچکی که دیروز کیف پولت را به تو برگرداند
    مثل راننده تاکسی که به تو گفت،وقتی لبخند می زنی چشمانت دنیا را روشن می کنند
    مثل بچه کوچکی که چیزهای شگفت انگیز را در چیزهایی ساده به تو نشان داد
    مثل مرد فقیری که پیشنهاد می کند نهارش را با تو قسمت کند
    مثل مرد ثروتمندی که به تو نشان داد که اگر ایمان داشته باشی واقعا همه اینها امکان پذیر است
    مثل غریبه ای که زمانیکه تو راهت را گم کرده ای ناگهان پیدایش می شود
    مثل دوستی که وقتی فکر می کنی هیچکس باقی نمانده قلبت را لمس می کند
    فرشته ها به هر اندازه وشکلی،در هر سن وبا هر نوع پوستی می آیند
    بعضی ها با کک ومک،بعضی با چاله روی چانه،بعضی با چین وچروک وبعضی بدون آن
    آنها با قیافه مبدل در قالب دوستها،دشمن ها،معلم ها،دانش آموزان،عشاق واحمق ها می آیند
    آنها زندگی را خیلی جدی نمی گیرند.آنها سبک سفر می کنند
    آنها هیچ نشانی از خود باقی نمی گذارند
    وقتی که چشمهایتان بسته است پیدا کردنشان سخت است
    وقتی دیدن را انتخاب می کنید آنها همه جا هستندپس بیائید با هم ببینیم .........

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    دوستت دارم فرا تر از تصور

    بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و
    بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
    بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.
    عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی
    جز تاریکی و سیاهی ندارد!
    دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،
    دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
    تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم
    و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
    عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است
    از طرف من به تو!
    از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!
    عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که
    معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!
    آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
    عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و
    به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
    هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ
    کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !
    هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و
    در آغوش خود بفشارم!
    عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،
    پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،
    و من و تو نیز یک سوی دیگریم!
    عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا
    تو را عبادت میکنم!
    عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،
    و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
    تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که
    می نگرم تو را میبینم .
    دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،
    آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
    مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!
    با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
    با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
    عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو
    توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !
    عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا
    در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
    اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،
    با اراده و با احساسی پر از دوست داشتن میگویم که
    دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و
    به من بنگرند و شرمنده شوند!

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    گل نازم تو مهربون باش

    گل نازم
    تو با من مهربون باش
    واسه چشمام پل رنگین کمون باش
    اسیر باد و بارونم شب و روز
    گل این باغ بی نام و نشون باش
    من عاشقی دلخونم
    شکسته ای محزونم
    پناه این دل بی آشیون باش
    دلم تنگه تو با من مهربون باش

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    می شوی آیا ؟؟؟

    شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا

    تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا

    شبیه یك پرنده، خیس از باران كه می آیم

    تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا

    پس از طی كردن فرسنگها راهی كه می دانی

    كنار خستگیها، تكیه گاهم می شوی آیا

    شناكردن میان خاك را بد من بلد هستم

    تو اقیانوس موج آماج را هم می شوی آیا

    نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری

    تو تصحیح تمام اشتباهاتم می شوی آیا

    ا گر بی روز و بی  تقویم ماندم من

    به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا

    برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری

    برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا

    شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد

    تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی آیا

    صبور و ساده ای اما ،عمیق و ژرف،عشق من

    برای حرف نجوا، نعره چاهم می شوی آیا

    پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را

    به پاس اشكهایم عذر خواهم می شوی آیا

    تو شیرینتر از آن هستی كه شادابیت كم گر

    و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    آرزوهاي بزرگ من براي شما از زبان ” ويكتور هوگو “

    اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
    و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
    و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
    و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
    بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

    برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
    از جمله دوستان بد و ناپایدار،
    برخی نادوست، و برخی دوستدار
    که دست کم یکی در میانشان
    بی تردید مورد اعتمادت باشد.

    و چون زندگی بدین گونه است،
    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
    نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
    که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
    تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

    و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
    نه خیلی غیرضروری،
    تا در لحظات سخت
    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



    همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
    نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
    چون این کارِ ساده ای است،
    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
    و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

    و امیدوام اگر جوان كه هستی
    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
    و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
    و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
    چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

    امیدوارم سگی را نوازش کنی
    به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
    وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
    چرا که به این طریق
    احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

    امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
    هرچند خُرد بوده باشد
    و با روئیدنش همراه شوی
    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

    بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
    زیرا در عمل به آن نیازمندی
    و برای اینکه سالی یک بار
    پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

    و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
    و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
    که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

    اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
    دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

    پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    دلم

    دلم واقعا برایت تنگ شده است
    چیزی هست که باید بگویم
     
    کارهایی که کردیم، حرفهایی که زدیم
    مدام به خاطرم می آیند و لبخند را بر لبهایم می نشانند
    تو به من نشان دادی چگونه با حقیقت روبرو شوم
    همه ی چیزاهایی خوبی که در من هست را مدیون تو هستم
     
    اگرچه فاصله ای که بین ما هست
    ممکن است الان طولانی به نظر برسد
    ولی هیچ وقت ما را از هم جدا نمی کند
    می دانم که در اعماقم تو،
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من جاییست که تو در آنی
    همیشه نزدیکی، هر روز
    هر قدم در طول‌ مسیر
    گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
    ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(آره)
    هرگز نرفته ای
     
    نه نه نه
    من در این خیابان های خالی تنها قدم می زنم
    ثانیه ای نیست که تو در آن همراه من نباشی
    عشقی که تو دادی، خوبی ای که نشان دادی
    همیشه به من قدرت خواهد داد و اساس و بنیاد من خواهد بود
     
    (به طریقی)
    هر جور هست راهی پیدا می کنی
    تا بهترین های وجودِ من را ببینی
    تا وقتی که زمان به سپری شدن ادامه می دهد،
    قسم می خورم که تو،
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من جاییست که تو در آنی
    همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
    هر روز(هر روز)
    هر قدم در طول‌ مسیر
    گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
    ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من،‌آره)
     
    برای من هرگز نرفته ای
    اگر چیزی هست من باور دارم که
    تو را جایی در طول جاده دوباره خواهم دید
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من جاییست که تو در آنی
    همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
    هر روز(هر روز)
    هر قدم در طول‌ مسیر
    گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم(آره آره)
    ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من)
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من(قلب من جایی است) جایی است که تو در آنی(در آنی)
    همیشه نزدیکی، هر روز
    هر قدم در طول مسیر
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من جای است که تو در آنی


    منبع : http://bo-to.blogfa.com/

    پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    دو خاطره جالب از عشق

    *يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.

    برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.

    در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...

    يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.

    شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.
    رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

    همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند...

    داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که : عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...
    قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند .

    پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...

    **

    فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

    فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

    سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

    فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
    سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

    فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
    سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
    همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

    همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

    چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    نشانی ام را میخواهی ؟

    من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم:درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن من آنجا مشتاقانه منتظر حضور تو و آغوش گرمت هستم .

    سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    وجود پاک مرا چند میخری؟

    مهدیه حسینیان رستمی

    - « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟»

    - « به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری!

     

    چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی

    یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !

     

    اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت! ...»

    دختر، هراس، دلهره: «ها ؟ چی؟ بله! ... پری!

     

    اهل حدود چند خیابان عقب ترم »

    - «نزدیک نانوایی سنگک ؟»  -  « نه ! بربری »

     

    چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود

    زیر نگاه هرزه ی یک مرد مشتری

     

    - « کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو! بله !»

    - «امشب بیا به خانه ی آقای اکبری»

     

    - « زن هم مصیبت است! بله! چشم! آمدم !

    هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری!»

     

    از خیر او گذشت و فقط گفت: «حیف شد!

    امشب برو سراغ خریدار دیگری»

     

    دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :

    «حتا مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟» ..

    سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط عطا |



    وقتی که می آیی
    صدای تق تق گامهای تو بر سنگ فرش کوچه
    چه آوای خوشی است
    کاش این آمدنت تا ابدیت می رفت

    atafakhri@yahoo.com

    فال حافظ

    جوک و اس ام اس

    قالب های نازترین

    نازترین عکسهای ایرانی

    نیازمندیهای ایران


    ادبی
    عکس
    دلنوشته
    خاطره
    دنیای پیرامون خودم
    طنز- جوک و اس ام اس
    آموزش
    عشقولانه
    شهر من

    باز کن پنجره را
    منصور وار قربانی شدن
    گاندی گفت
    عاشقتم. به چه زبونی بگم ها ؟؟؟؟
    قابل توجه زوج هایی که میخواهند بچه دار شوند
    رازهایی از هدیه دادن گل
    چند شعر عاشقونه
    یکماه تا موفقیت
    این روزا
    فقط کمی خنده و نه چیز دیگه

    هفته سوم آبان 1388
    هفته دوم آبان 1388
    هفته اوّل آبان 1388
    هفته چهارم مهر 1388
    هفته سوم مهر 1388
    هفته دوم مهر 1388
    هفته اوّل مهر 1388
    هفته چهارم مرداد 1388
    هفته سوم مرداد 1388
    هفته اوّل مرداد 1388
    هفته چهارم تیر 1388
    هفته اوّل تیر 1388
    هفته چهارم خرداد 1388
    هفته سوم خرداد 1388
    هفته دوم خرداد 1388
    هفته اوّل خرداد 1388
    هفته چهارم اردیبهشت 1388
    هفته سوم اردیبهشت 1388
    هفته دوم اردیبهشت 1388
    هفته اوّل اردیبهشت 1388
    هفته چهارم فروردین 1388
    هفته سوم فروردین 1388
    هفته دوم فروردین 1388
    هفته اوّل فروردین 1388
    هفته چهارم اسفند 1387
    هفته سوم اسفند 1387
    هفته دوم اسفند 1387
    هفته اوّل اسفند 1387
    هفته چهارم بهمن 1387
    هفته سوم بهمن 1387
    هفته دوم بهمن 1387
    هفته اوّل بهمن 1387
    هفته چهارم دی 1387
    هفته سوم دی 1387
    هفته دوم دی 1387
    هفته اوّل دی 1387
    هفته چهارم آذر 1387
    هفته سوم آذر 1387
    هفته دوم آذر 1387
    هفته اوّل آذر 1387
    هفته چهارم آبان 1387
    هفته سوم آبان 1387
    هفته دوم آبان 1387
    هفته اوّل آبان 1387
    هفته چهارم مهر 1387
    هفته سوم مهر 1387
    هفته دوم مهر 1387
    هفته اوّل مهر 1387
    هفته چهارم شهریور 1387
    هفته سوم شهریور 1387
    هفته اوّل شهریور 1387
    هفته چهارم مرداد 1387
    هفته سوم مرداد 1387
    هفته دوم مرداد 1387
    هفته اوّل مرداد 1387
    هفته چهارم تیر 1387
    هفته دوم تیر 1387
    هفته اوّل تیر 1387
    هفته دوم خرداد 1387
    هفته اوّل خرداد 1387
    هفته چهارم اردیبهشت 1387
    هفته سوم اردیبهشت 1387
    هفته دوم اردیبهشت 1387
    هفته اوّل اردیبهشت 1387
    هفته چهارم فروردین 1387
    هفته دوم فروردین 1387
    هفته اوّل فروردین 1387
    هفته چهارم اسفند 1386
    هفته سوم اسفند 1386
    هفته اوّل اسفند 1386
    هفته چهارم بهمن 1386
    هفته سوم بهمن 1386
    هفته دوم بهمن 1386
    هفته اوّل بهمن 1386
    هفته چهارم دی 1386
    هفته دوم دی 1386
    هفته اوّل دی 1386
    هفته دوم آذر 1386
    هفته اوّل آذر 1386
    هفته چهارم آبان 1386
    هفته سوم آبان 1386
    هفته دوم آبان 1386
    هفته اوّل آبان 1386
    هفته چهارم مهر 1386
    هفته دوم مهر 1386
    هفته چهارم شهریور 1386
    هفته دوم شهریور 1386
    هفته سوم مرداد 1386
    هفته دوم مرداد 1386
    هفته اوّل مرداد 1386
    هفته چهارم تیر 1386

    عاشقانه های دنیا
    كد آهنگ براي وبلاگ
    محسن ملاح
    محمدمظفری
    حسین پناهی
    محسن کبگانی - نردبان
    اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گناوه
    سیدعلی صالحی
    علی احمدی
    محسن رضایی فر - روزهای بی خاطره
    محمد قاسمي - ترفندهاي ياهو - اينترنت و ...
    بهار - سرزمين عشق
    سبحان علی یاری - اس ام اس ايروني
    رادیو کالج پارک - رادیو اینترنتی دانشجویان اینترنتی دانشگاه مریلند
    فرهاد عزیز - کجایند عشقهای اساطیری
    میلاد - رضا - رضا - وبی برای بچه باحالا
    دل نوشته های یک کودک خیابانی
    مامان آرمین
    آرزو-شیرین
    صلیب شکسته - (دو عاشق : سینا - الهام)
    رضا عبدالهی - باغبون باغچه عشق
    ترانه فرخی - دختران ایلیا
    تینا - بلور رویا
    محمد - کلبه دلباختگی
    م . ه . ن
    محمد سام
    لاله
    آموزش فلش برای ساخت وبلاگی زیباتر
    عکس چهره های مطرح رقص و آواز
    آموزش عکاسی
    زیر آسمون ابری هامبورگ - فرح دختر با احساسی از آلمان
    دنیای شیرین(دنیای من)
    دزدعکس 2
    ایهام - افق کور
    ثبت دامنه رایگان
    آبجی و داداش
    کاملیا دختری از ایران زمین
    عطا
    عکس.مدل لباس و ...
    رضا بهارلو
    باران 87 - آمال بچه های تخریب
    کلبه عشق
    يه غريب بي نشون - حسين متوليان
    زن و مرد
    بي حجاب
    صبا - ترنم و بوسه تو براي من
    اعترافات يك سيب زميني
    نکاح
    مریم شفیعی - باید به دستهای جنون اقتدا کنم
    مهسا خانوم گل - هوای وصال
    نرگس - ...
    گل سرخ
    شعرهایی که دوستشان داریم- یک دوست
    اینجا ژاپن است
    آموزش گیتار
    لحظه
    شکیبا - آّبی تر از همه چیز
    تیلوری از جنس ممنوعه
    ShOzEx
    محمد علي ابطحي
    عطاالله مهاجراني
    طنز امروز ايران
    طنزهاي زهرا دري
    شعرهاي طنز محمدرضا عالي پناه-افاضات آقاي هالو
    خليل جوادي
    انتظار
    دلنوشته هاي مريم براي كودك دلبندش
    بو تو - دانيال عزيز
    جايي براي باهم بودن
    ساخت لوگو و بنر رايگان
    آذين عزيز
    سيما-مادري دلسوز و مهربان
    هديل-تنهاترين يار
    سپيده / زني از دوردستها

    RSS 2.0