تبليغاتX
دنیای شیرین من

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

دنیای شیرین من

دوست داشتنی های پیرامون من


عاشق بی اشتها...!!!

من دلبری چاق و سمین را دوست دارم
تأكید كردم، من همین را دوست دارم!

مطرح نكردم با كسی، من تا به حالا
تنها عیالم، نازنین را دوست دارم!

امّا برای شادی بابا بزرگم
دختر عمویِ خود، مهین را دوست دارم!

محضِ رضایِ خاطرِ بی بی حكیمه
ریحانه ی خاله شهین را دوست دارم!

تا این كه بابایم نباشد دلخور از من
دختر عمو، نوش آفرین را دوست دارم!

مادر! برایِ این كه راضی باشی از من
افسانه یِ دایی امین را دوست دارم!

هم، طبقِ رأیِ خواهر خوبم، ملیحه
آن هم كلاسش، یاسمین را دوست دارم!

همنام فرهادم، برایِ كسبِ شهرت
شیرین ِ نازِ مَه جبین را دوست دارم!

گاهی، به یادِ خاطراتِ كودكی مان
هم بازیِ لوسم، ثمین را دوست دارم!

تا خاطرِ اهلِ وطن، خشنود گردد
هر دخترِ ایران زمین را دوست دارم!

گر دلبری، چون سرو هم، گیرم نیامد
كوته قدانِ مُلكِ چین را دوست دارم!

با لنگه كفشی، عقلِ من آمد سرِ جا
این پتكِ خوبِ آهنین را دوست دارم!

برقِ سه فاز از كلّه ام را پرّید، اكنون
خب! شوكِ برقی این چنین را دوست دارم!

هرگز كسی نشنیده از من فاش گویم:
هم آیلین، هم ژاكلین را دوست دارم!

رازِ درونم را خدا می داند و بس!
كز روی اجبار آن و این را دوست دارم

آری، نمی داند كسی غیر از خداوند
خواهر زنم، آن بهترین را دوست دارم!!!

چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط عطا |

منصور وار قربانی شدن

حکایت دار آویختن منصور حلاج از تذکره الاولیا عطار:
پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند ...
درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی « عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زدو پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست ؟ گفت :« معراج مردان سردار است.»
پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت : ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛ از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
هرکس سنگی می انداخت؛ شبلی را گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت»
پس دستش را جدا کردند خنده ای بزد گفتند « خنده چیست؟» گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند» پس پایش ببریدند تبسمی کرد ، گفت : بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید .»
پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زرید من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است.» گفتند اگر روی به خون سرخ کرد ساعد چرا آلودی؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیابد الان به خون .»
پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، پس گوش و بینی بریدند و ... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

عاشقتم. به چه زبونی بگم ها ؟؟؟؟

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

چند شعر عاشقونه

b#@!^%$(*&
ری را

سادگی را
من از نهانِ یک ستاره آموختم
پیش از طلوعِ شکوفه بود شاید
با یادِ یک بعداز ظهرِ قدیمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.


سادگی را
من از خوابِ یک پرنده
در سایه‌ی پرنده‌یی دیگر آموختم.
باد بوی خاصِ زیارت می‌داد
و من گذشته‌ی پیش از تولدِ خویش را می‌دیدم.
ملایکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
یک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقدیرش می‌گریست،
و از آنجا
آدمی ... تنهاییِ عظیم را تجربه کرد.


دشوار است ... ری‌را
هر چه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!


راهِ گریزی نیست
تنها دلواپسِ غَریزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همین غَرایزِ عادی آموخته‌ام.

 

از من بگیر

نان را از من بگیر ، اگر میخواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .

گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را كه میكاری ،
آبی را كه به ناگاه
در شادی تو سرریز میكند ،
موجی ناگهانی از نقره را
كه در تو میزاید .

از پس نبردی سخت باز میگردم
با چشمانی خسته
كه دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،
اما خنده ات را كه رها میشود
و پرواز كنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید

عشق من ، خنده تو
در تاریك ترین لحظه ها میشكفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ،
بخند ، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته .

خنده تو ، در پاییز
در كنار دریا
موج كف آلوده اش را
باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را میخواهم
چون گلی كه در انتظارش بودم ،
گل آبی ، گل سرخ
كشورم كه مرا میخواند .

بخند بر شب
بر روز ،
 بر ماه ،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم میگشایم و میبندم ،
آنگاه كه پاهایم میروند و باز میگردند ،
نان را ،
 هوا را ،
روشنی را ،
 بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم ...
 

(پابلو نرودا )

 

لحظه های تازه

با تو ، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلوفرم

عشق ، همرنگ نگاهت می شود

وقتی از چشم تو ، نامی می برم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لابه لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛

خستگی های خودم را ، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک ، بر زبان می آورم

ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی ، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من ، کمی شیدا تری

من هم از تو ، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...

 

 

 

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

این روزا

LATINO_LOVE....JPG

این روزا عمر عاشقی دو روزه
ایشالا پی عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلا ی عاشق
كه جمعه عاشقند وشنبه فارق
گذاشته روی میز من یه پوشه
كه اسم عشق های بنده توشه:
زری پری سكینه زهره سارا
وجیهه و ملیحه وثریا
نگین ونازی وشهین ونسرین
مهین ومهری و پرند وپروین
چهارده فرشته و سه اختر
دو لیلی وسه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه گند می و زاغی
بلوند وقهوه ای و پر كلاغی ...
هزار خانمند تو ی این لیست
با عده ای ك اسمشون یادم نیست!!
گذشت دوره ای كه ما یكی بود
خدا وعشق آدما یكی بود
نا مه مجنون به حضور لیلی
می رسه اینترنتی وایمیلی!
شیرین می ره می شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارك بهجت آباد!
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله كه هست نیازی به كمند نیست!
تو كوچه غوغا می كنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یه زلیخا!!!
نگاه عاشقونه بی فروغه
اگه میگن عاشقتم دروغه!!!
تو كوچه های غربی صناعت*
عشقو گرفتن از شما جماعت!
كجا شد اون ظرافت و كرشمه
نگاه دزدكی كنار چشمه!
كجا شد اون به شونه تكیه كردن
كنارجوب آب گریه كردن؟
دلای بی افاده یا دش به خیر
دختركای ساده یا دش به خیر...

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط عطا |

رفتم و شد

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

    جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط عطا |

    گله ای نیست

    گفتی که مرا دوست نداری - گله ای نیست

    بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

    گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده

    گفتی که نه باید بروم - حوصله ای نیست

    رفتی تو و دیگر اثر از چلچله ای نیست

    گفتی که کمی فکر خودم باشم آن وقت

    جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

    رفتی تو - - به سلامت خدا پشت و پناهت

    بگذار بسوزد دل من - مسئله ای نیست

    تو که نیستی غم غربت با منه ... همیشه یه دنیا حسرت با منه

    تو که نیستی روزا با شب یکی ان ... هر دوشون تاریکن وتاریکی ان

    با تو ماهو همه جا میبینم ... حتی خورشیدو شبا می بینم

    بی تو این دنیا که تو چنگ منه ... دیگه چنگی به دلم نمیزنه

    میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم

    ای دل صاب مرده باز تورو خواب برده

    پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده

    دارم از این همه گریه آب میشم ... رو سر دنیا دارم خراب میشم

    خیلی مایوسه دلم یه کاری کن ... داره می پوسه دلم یه کاری کن

    غم وغصه شده حق دل من  ... به همینا مستحقه دل من

    دلی که بی تو بتونه دل باشه ... به خدا بهتره زیر گِل باشه

    میدونستی پیش تو گیر دلم ... میدونستی بری میمیره دلم

    دارم از درد غریبی آب میشم ... رو سر خودم دارم خراب میشم

    سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط عطا |

    چندمطلب عاشقونه ی زیبا

    بدون شرح


    تو که میدونستی من طاقت دوریتو ندارم

    می‌تونستم وقت گریه سر رو شونهات بذارم

    چرا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..

    ..........................................................

    نمیدونم چرا ولی یه حس تلخی دارم
    حس میکنم فراومشم کردی
    از یادت رفتم
    هیچ کس انگاری درک نمیکنه حال منو
    همه با حرفاشون نمک  میزنن به زخم من
    کسی درک نمیکنه که چرا من  میخوام که .....
    به کی بگم تا دلم اروم بگیره
    همه بلدن ادمو نصیحت کننن
    همش  با حرفاشون میرن رو اعصاب ادم
    خودت که میدونی چه حرفایی رو میگم
    میگن اشتباه نکن از کجا معلوم که برمیگرده
    یه مشت مزخرف ..............
    هیچ کس نمیخواد بفهمه که ما بهم تعهد داریم
    نمیخوان بفهمن  که .................
    خدام انگاری  صدامو نمیشنوه
    چقدر تنها و بی کس شدم خدا
    چرا چرا کسی درک نمیکنه که واسه چی رفتی
    چرا هیشکس نمیفهمه واسه چی موندم
    واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    سر جدت خودت یه کاری بکن
    یه جوری دلمو اروم کن
    خودت از خدا بخواه که همه چی مثل اولش بشه
    یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه
    دارم خفه میشم

     ............................................................

    سلام عشق من
    سلام گل  من
    منم دلم واست تنگه گلکم
    منم دوستت دارم هوارتا
    بمیرم و نبینم گلم سختی میکشه
    خودم فدات میشم خدا نکنه شما چیزیت بشه
    قربون گلم برم که اونجا هم که هست نگران منه
    چشم عزیز دلم من مواظب خودم هستم
    تورو خدا توام مواظب خودت باش
    دوستت دارم خیلی زیاد

     ...............................................................

    دلم از کسی گرفته که میخوام واسش بمیرم


    سلام عزیزم

    راستشو بخوای اومدم ازت گله کنم

    دلم ازت گرفته خودتم خوب میدونی چرا  پس نمیگم اما بدون

    دلم به بودنت خوشه ، دلم خوشه که تو توی این دنیای بزرگ زندگی میکنی

    منم به عشقت زنده هستم!

     ................................................................

     

    گل گلدون من ........


    گل گلدون زندگی من سلام
    میخوام اعتراف کنم که دلم واست یه ذره شده
    میخوام بگم که دیوونتم
    که دوستت دارم
    اخ اگه بدونی این یه ماهی که نیستی و ازم دور شدی چقدر بهم سخت گذشته
    اگه بدونی من این روزارو چه جوری طی کردم
    اخ اگه بگم که .........
    عزیزم فکر نکنی که من خیلی دلسنگم یا نسبت بهت بی تفاوت نه
    بابت روز اخری میگم  فکر کنم از اینکه من میخندیدم تعجب کرده بودی
    واسم خیلی سخت بود که بخندم اما واسه اینکه دم رفتن دل گلم نگیره خندیدم
    اخه قبل اینکه بیام پیشت از خدای مهربونمون خواستم که بهم طاقت بده دیدمت گریه نکنم
    که نکنه یه وقت هستی من با دیدن اشکای من دل مهربونش ازرده بشه
    اگه بدونی توی دلم چه غوغایی بود از وقتی که بهم گفتی داری میری
    گفتی بخاطر زندگیمون مجبوری چند سال ازم دور بشی
    اخه گل من اخه چند بار بهت بگم من راضی نیستم بخاطر من اینجوری خودتو اذیت کنی؟
    چرا حرفمو باور نمیکنی؟ چرا به حرفم گوش نمیدی دنیای من؟
    اگه بدونی چه جوری ازت دل کندم!
    چه جوری دور شدنتو نگاه کردم ! دیدم که توام چه جوری با نگاه مهربونت بدرقم میکردی
    دیدم که وقتی مطمئن شدی با چه حالی رفتی
    اگه بدونی توی راه برگشتن به خونه چه حالی داشتم
    نمیدونی گلم تو ندیدی حال منو
    تو میدونی که چشام منو  رسوام میکنن  واسه همین  بعضی وقتا گیر میدی که تو ی چشات نگات کنم
    وقتی شب پیام دادی که داری میری با گریه جواب پیامتو دادم
    گلم دلم واست تنگه
    خدا کنه زودتر این سالای جدایی تموم بشه و تو برگردی پیشم
    بخدا دلم واست یه ذره شده

     ....................................................................

    یک جمله زندگی ساز


    من عاشق شعر هستم
    در بین  تمام شعرهای دنیا . یک بیت شعر را همیشه تکرار میکنم با خودم.
    منظورم همان بیتی است که شده ورد زبان من و چشم های تو !
    همان بیتی که شده ورد زبان من و سکوت مهربان و شرجی تو !

    منظورم "  دوستت دارم " است !
    هر بار که این جمله را تکرار میکنم تمام ثانیه ها می شوند نت های موسیقی !
    و تو
    زیبا می شوی زیباتر از همیشه !
    می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟
    یکی بود یکی نبود
    من بودم و تو
    ما بودیم و یک جمله زندگی ساز
    دوستتت دارم

     ................................................................. 

    مرا دریاب


    باران تند و بی امان اشک امشبو دوست دارم
    میخوام برم کنار پنجره و رو به خدا دعا کنم
    برای همه اونایی التماس دعا داشتن
    برای خوشبختی خودم و برای خوشبختی همه
    سحر واسه تو عزیز دلمم دعا میکنم
    واسه بودنت واسه سلامتیت
    خلاصه هر چی ارزوی خوبه واسه تو
    از اون همه ترس و دلشوره چند وقته پیش هیچ خبری نیست
    چقدر صبورم و اروم
    انقدر که خودمم شک میکنم که این منم
    ==========================
    خواستم از تو بنویسم
    چیزی بود
    که نمیگذاشت
    همان که نمی گذاشت
    حتی به تو فکر کنم
    اما اینبار بدون فکر
    می گویم:
    بیا و مرا دریاب
    ودرک کن که چرا
    نمیتوانم به تو بیندیشم

     

     ...............................................................

    سلام
    میگن سلام سلامتی میاره  پس به نیت سلامتی تو سلام میکنم
    خواستم یه مدت نباشم که بشینم یکم فکر کنم ببینم چی به چیه
    ولی راسش به هیچی نرسیدم
    خیلی دلم میخواست توی این روزای عزیز و مبارک پیش هم بودیم
    ولی حیف که تا الان نشده
    قسمت اینه مگه نه؟؟
    میگن اون که دورتره عزیزتره !!!!!!!!!!!!
    سهم من از این دوری چیه ؟ عزیزتر شدم یا ........
    راستی تا یادم نرفته عیدت مبارک
    یادت نره واسم حتما حتما دعا کنیا .منم که نگفته همیشه  .اسه سلامتیت و موفقیتت دعا میکنم
    بزار حدس بزنم روز عید به این بزرگی کجا میتونی باشی
    همونجایی که من ارزومه اونروز اونجا میبودم واز صاحب عزیزش عیدیمونو میگرفتیم
    کلی رو مخ بابا اینا کار کردم  
    اگه خدا بخواد این هفته میرم اونجاتا اول از همه واسه سلامتی و ظهورش دعا کنم
    بعدش واسه گل خودم
    مراقب خودت باش
    دوستت دارم

     ................................................

    وای، باران؛ باران؛
    شیشه پنجره را باران شست.
    از دل من اما،
    چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
    من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
    و ندائی که به من می گوید:
    "گر چه شب تاریک است
    دل قوی دار،
    سحر نزدیک است
    از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
    تو گل سرخ (نازنین)منی، تو گل یاسمنی
    تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
    تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
    تو چنان شبنم پاک سحری؟
    - نه، از آن پاکتری.
    تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
    از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
    گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
    یادگاران تواند.
    رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
    در تمام در و دشت سوکواران تواند.
    در دلم آرزوی آمدنت می میرد
    رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
    چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!
    در میان من و تو فاصله ها ست.
    گاه می اندیشم،
    -می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
    تو توانائی بخشش داری.
    دستهای تو توانائی آن را دارد؛
    -که مرا، زندگانی بخشد.
    وتو چون مصرع
    شعری زیبا،
    سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
    من در آئینه رخ خود دیدم، و به تو حق دادم.
    آه می بینم،می بینم
    تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
    من به اندازه زیبائی تو غمگینم
    آرزومی کردم،
    که تو خواننده شعرم باشی.
    -راستی شعر مرا می خوانی؟-
    نه،دریغا،هرگز،
    باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
    - کاشکی شعر مرا می خواندی!-
    وقتی تو نیستی، خورشید تابناک،
    شاید دگر درخشش خود را،
    و کهکشان پیر گردش خود را
    از یاد می برد. و هر گیاه،
    از رویش نباتی خود، بیگانه می شود.
    افسوس!
    آیا چه کسی تو را،
    از مهربان شدن با من، مایوس می کند؟
    ای مهربان من،
    من دوست دارمت؛
    چون سبزه های دشت
    چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
    ای قامت بلند مقدس،تندیس جاودان،
    ای مرمرسپید،
    ای قامت بلند ای از درخت افرا
    گردنفرازتر
    از سرو سربلند بسی پاکبازتر
    ای آفتاب تابان
    از نور آفتاب بسی دلنوازتر
    ای پاک تراز برفهای قله الوند،
    تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
    فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
    آزاد می کنی.
    وبا نوازشت،این خشکزار خاطره ام را،
    آباد می کنی.
    ای مرمر بلند سپید،ای پاکی مجرد پنهان
    مهر سکوت را ،زین سنگواره لب سرد ساکتت
    -بردار
    ای آفریده من،با واژه های ناب
    در معبد خیالی خود ساختم تو را.
    اما،ای آفریده من!
    -نه، ای خود تو آفریده مرا،
    -اینک،
    با من چه می کنی؟؟؟؟؟؟!!!!!!
    ای بلند اندام،سیاه جامه به تن،دلبر دلیر، آن شیر
    بیا که دیده من
    به جستجوی تو گر از دری شده نومید
    گمان مدار که هرگز
    -دری دگر زده است
    در انتظار امیدم،در انتطار امید
    طلوع پاک فلق را،چه وقت آیا من
    به چشم- غو طه ورم در سرشک-
    خواهم دید؟؟؟!!!
    تو ای گریخته از من! حصار خلوت تنهایی مرا بشکن
    به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
    که کوچکم،که ذره ام
    مرا ز شرم مهر خویش آب کن
    مرا به خویش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
    دوباره با تو نشستن
    - دوباره آزادی؟
    مگر به خواب ببینم،
    - شبی بدین شادی
    اگر تو باز نگردی،به طفل ساده خواهر
    که نام خوب تو را
    زنام مادر خود بیشتر صدا زده است
    چگونه با چه زبانی به او توانم گفت:"که بر نمی گردی"
    ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
    تصوری ست همیشه،
    همیشه بی تصویر،همیشه بی تعبیر
    دوباره با من باش! پناه خاطره ام
    ای دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
    من ندانم که کیم ،من فقط می دانم
    که تویی،شاه بیت غزل زندگیم

    سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط عطا |

    شعر کوچه سرودی هما میرافشار (پاسخی به شعر کوچه فریدون مشیری)

    شعر كوچه سروده « هما میرافشار »

    (پاسخ شعر كوچه اثر فریدون مشیری)

    بی تو طوفان زده دشت جنونم
    صیدافتاده به خونم
    تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
    بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
    بی من از شهر سفر کردی و رفتی

    قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
    تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
    تو ندیدی...
    نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

    چون در خانه ببستم،
    دگر از پا نشستم
    گوئیا زلزله آمد،

    گوئیا خانه فروریخت سر من
    بی تو من در همه شهر غریبم
    بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
    بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
    تو همه بود و نبودی
    تو همه شعر و سرودی
    چه گریزی ز بر من
    که ز کوی‌ات نگریزم
    گر بمیرم ز غم دل
    به تو هرگز نستیزم
    من و یک لحظه جدایی؟
    نتوانم، نتوانم
    بی تو من زنده نمانم
     
    vg3ot12ak6gnlx96r7pi.jpg
     
     
    این هم شعر کوچه از « فریدون مشیری »

    fmpcal25.jpg

     

    بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

    شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

    شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

    باغ صد خاطره خندید

    عطر صد خاطره پیچید

    یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

    پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

    من همه محو تماشای نگاهت

    آسمان صاف و شب آرام

    بخت خندان و زمان رام

    خوشه ماه فرو ریخته در آب

    شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

    شب و صحرا و گل و سنگ

    همه دل داده به آواز شباهنگ

    یادم آید، تو به من گفتی:

    از این عشق حذر کن

    لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

    آب، آئینه عشق گذران است

    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

    باش فردا، که دلت با دگران است

    تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

    با تو گفتم:

    حذر از عشق ندانم

    سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

    چون کبوتر لب بام تو نشستم

    تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

    باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

    تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

    حذر از عشق ندانم، نتوانم

    اشکی از شاخه فرو ریخت

    مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

    اشک در چشم تو لرزید

    ماه بر عشق تو خندید

    یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

    پای در دامن اندوه کشیدم

    نگسستم، نرمیدم

    رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

    نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

    بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

    سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط عطا |

    باز دل با تو جوانی میكند

    باز بی تو تا ابد بارانیم، در حصار عشق تو زندانیم

    باز امشب دل صدایت میكند، با تب عشق آشنایت میكند

    باز امشب كوچه پر از یاس شد، آسمان دل پر از احساس شد

    باز چشمانم به راهت مانده است، بی تو می دانم كه قلبم مرده است

    باز لبهایم غزل خوانت شده، عاشق پیدا و پنهانت شده،

    باز بی تو تا ابد بارانیم، در حصار عشق تو زندانی  ام

    باز دل با تو جوانی  میكند ، بی تو، با تو،  بیقراری میكند

    هر كجا ، با هر كه باشم باز تو، اولش تو ، آخرش تو ،  باز تو

    چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط عطا |

    پیش از اینها

    پیش از اینها فكر می كردم خدا

                    خانه ای دارد كنار ابرها

                        مثل قصر پادشاه قصه ها

                        خشتی از الماس و خشتی از طلا

            پایه ها ی برجش از عاج و بلور

            برسر تختی نشسته با غرور

        ماه، برق كوچكی از تاج او

        هر ستاره، پولكی از تاج او

            اطلس پیراهن او، آسمان

            نقش روی دامن او، كهكشان

    رعد و برق شب، طنین خنده اش

    سیل و توفان، نعره توفنده اش

                    دكمه پیراهن او، آفتاب

                    برق تیغ و خنجر او، ماهتاب


    پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

        از خدا، در ذهنم این تصویر بود

            آن خدا بی رحم بود و خشمگین

            خانه اش در آسمان، دور از زمین

                            بود، اما در میان ما نبود

        مهربان و ساده و زیبا نبود

        در دل او دوستی جایی نداشت

                مهربانی هیج معنایی نداشت

                هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا

            از زمین، از آسمان، از ابرها

            زود می گفتند: این كار خداست

                پرس و جو از كار او كاری خطاست

                هر چه می پرسی، جوابش آتش است

         آب اگر خوردی، عذابش آتش است

         تا ببندی چشم، كورت می كند

                تا شدی نزدیك، دورت می كند

                كج گشودی دست، سنگت می كند

                كج نهادی پای، لنگت می كند

     

    با همین قصه، دلم مشغول بود

            خوابهایم، خواب دیو و غول بود

        خواب می دیدم كه غرق آتشم

        در دهان شعله های سركشم

        در دهان اژدهایی خشمگین

                برسرم باران گُرزِ آتشین

                محو می شد نعره هایم، بی صدا

                                در طنین خنده خشم خدا...

                                    نیت من، در نماز و در دعا

        ترس بود و وحشت از خشم خدا

        هر چه می كردم، همه از ترس بود

                مثل از بركردن یك درس بود

                مثل تمرین حساب و هندسه

                مثل تنبیه مدیر مدرسه

                    تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

                    سخت، مثل حلّ صدها مسئله

                        مثل تكلیف ریاضی سخت بود

                        مثل صرف فعل ماضی سخت بود

     

    تا كه یك شب دست در دست پدر

            راه افتادم به قصد یك سفر

                    در میان راه، در یك روستا

                    خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

                زود پرسیدم: پدر اینجا كجاست ؟

                    گفت: اینجا خانة خوب خداست !

                    گفت: اینجا می شود یك لحظه ماند

                    گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

                    باوضویی، دست و رویی تازه كرد

                    با دل خود، گفتگویی تازه كرد

     

    گفتمش: پس آن خدای خشمگین

        خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

            گفت: آری، خانه او بی ریاست

            فرشهایش از گلیم و بوریاست

            مهربان و ساده و بی كینه است

            مثل نوری در دل آیینه است

                    عادت او نیست خشم و دشمنی

                    نام او نور و نشانش روشنی

                    قهر او از آشتی، شیرین تر است

                    مثل قهر مهربانِِ مادر است

     

    دوستی را دوست، معنی می دهد

            قهر هم با دوست، معنی می دهد

                    هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست

                    قهری او هم نشان دوستی است ...

     

    تازه فهمیدم خدایم، این خداست

            این خدای مهربان و آشناست

                دوستی، از من به من نزدیكتر

                از رگ گردن به من نزدیكتر


    آن خدای پیش از این را باد برد

                نام او را هم دلم از یاد برد

                    آن خدا مثل خیال و خواب بود

                    چون حبابی، نقش روی آب بود

                        می توانم بعد از این، با این خدا

                            دوست باشم، دوست ، پاك و بی ریا

     

    می توان با این خدا پرواز كرد

            سفره دل را برایش باز كرد

                می توان در باره گل حرف زد

                صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

                    چكه چكه مثل باران راز گفت

                    با دو قطره، صدهزاران راز گفت

            می توان با او صمیمی حرف زد

            مثل یاران قدیمی حرف زد

                می توان تصنیفی از پرواز خواند

                با الفبای سكوت آواز خواند

        می توان مثل علف ها حرف زد

        بازبانی بی الفبا حرف زد

                    می توان در باره هر چیز گفت

                    می توان شعری خیال انگیز گفت

                                    مثل این شعر روان و آشنا

     


    قیصر امین‌پور

    شنبه هجدهم مهر 1388 توسط عطا |

    چند داستان کوتاه و جالب

    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد

    معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه  پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد

    دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ 

    معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

    دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

    معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ 

    دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

     

     

    *****************************************


    یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد

    ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد

    از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

    مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

    دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده

     

     

    ************************************


    عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند

    معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله

    یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

     

    ***********************************************

    معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود

    بچه‌ها گفتند: بله 

    معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟ 

    یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست

     

     

    ***********************************************

    بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست

    در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود.

     یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

    شنبه یازدهم مهر 1388 توسط عطا |

    بیا با هم بمیریم

    دیگه زندگیم داره ته میکشه...

    از دلم پیاده شو ...آخرشه

    نه بمون...

    شاید بازم جون بگیرم

    نه برو...

    می خوام که راحت بمیرم

    نه بشین...

    که سر رو شونت بذارم

    نه پاشو...

    که دیگه دوست ندارم...

    نه...نه...نه بیا

    بیا و دستامو بگیر

    عشق من

    بیا تو هم با من بمیر

     

     

     

    شنبه یازدهم مهر 1388 توسط عطا |

    یادت که هست

    وعده ی هر روزمان یادت که هست، گریه ی جانسوزمان یادت که هست

    کوچه ی عشاق وباران های تند، لحظه های عاشقی یادت که هست

    گفته بودی من گل ناز توام!!!! بوسه بر دست ودهان یادت که هست

    دغدغه های دوباره دیدنم ، بعد هر قول وقرار ، یادت که هست

    آن نگاه مهربان وخیره هم ، لحظه ی دیدارمان یادت که هست

    دست از دستم نمی کردی رها، داغی ودیوانگی یادت که هست

    روزهای سرد پاییز ومحبت های تو، آن همه پروانگی یادت که هست

    با من از عشق و وفا گفتی ورفتی نازنین، صحبت از مهر وصفا یادت که هست

    بوسه های داغ ما در زیر باران خزان، عشق بازی هایمان یادت که هست

    ابرهای صورتی وخانه های کاغذی، راستی! رویاهایمان یادت که هست

    بغض هاواشکهای تلخمان وقت وداع،دوستت دارم همیشه،هایمان یادت که هست

    رفتی وجا مانده ام از کوچ تو، این منم آن دنیای دیوانه ات یادت که هست

     

     

    شنبه یازدهم مهر 1388 توسط عطا |

    جریان معلم و دختر دانش آموز



    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
    معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
    دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
    معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
    دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
    معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
    دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

    چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط عطا |

    جملات با حال

    **زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ….آلبرت انيشتين

    —————————

    **جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

    —————————

    **ميان انسان و شرافت رشته باريكي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

    —————————

    **شريف ترين دلها دلي است كه انديشه ي آزار كسان درآن نباشد.  زرتشت

    —————————

    **ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.

    —————————

    **روزي روزگاري اهالي يه دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند, در روز موعود همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان.

    —————————

    **بدبختي تنها در باغچه اي كه خودت كاشته اي مي رويد.

    —————————

    **وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه.

    —————————

    **شكسپير: هميشه به كسي فكر كن كه تو رو دوست دارد، نه كسي كه تو دوستش داري **

    —————————

    دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي **

    —————————
    **اگر ميخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد به دوستان خود محبت كنيد. (
    كورش كبير)
    —————————
    **نويسنده معروفي مي گويد: زن مانند كروات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد.

    ——————————————————

    **چارلي چاپلين: وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده

    —————————

    **شكسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش كني ولي يه روز دستاتو باز مي كني مي بيني همش چكيده بي اينكه بفهمي دستت پر ازخاطرست.

    —————————

    **زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره.

    —————————

    **دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم.

    —————————

    **انيشتين: اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.

    —————————

    **تا چيزي از دست ندهي چيز ديگري بدست نخواهي آورد اين يك هنجارهميشگي است.

    —————————

    **چهار چيز است كه قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس

    از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
    —————————

    **اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند وزنان گذشته را بخاطر مي آورند.

    —————————

    - زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.

    —————————

    عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.

    —————————

    **عجب معلم سختگيري است اين طبيعت كه اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.

    دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط عطا |

    فریادت را باور دارم

    تنها صدای آشنا در این برهوت

    کلامت را می شناسم

    تنها سخن خاطره انگیز

    به شکوه این خاطرات

    مرا به یاد بسپار

    تا

    دوباره تصویر خیال انگیزت

    در آیینه وجودم نقش بندد

    بیا تا در جشن تکرار ثانیه ها

    در طلوع ستاره رنگ ببازیم

    بیا

    تا باور یکی شدن در آیینه ها

    چشم ها را بر دنیای تازه تری بگشاییم

     

    پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط عطا |

    چند جمله شاعرانه و عاشقانه از دکتر علی شریعتی

    وقتی كبوتری شروع به معاشرت با كلاغ ها می كند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود ( دكتر علی شریعتی)

    دوست داشتن كسی كه لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دكتر علی شریعتی)

    دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشكوه می آفرینند ( دكتر علی شریعتی )

    به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دكتر علی شریعتی)

    اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كویر است ( دكتر علی شریعتی )

    اكنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم كه با هر نفس گامی به تو نزدیك تر میشوم . این زندگی من است (دكتر علی شریعتی)

    وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دكتر علی شریعتی)

    اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دكتر علی شریعتی)

    پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط عطا |

    بیا که گناه ندارد

    بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم


    و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

    نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

    بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

    بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

    تمام آخرت خویش را تباه کنیم

    به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم

    و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم

    و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم

    و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم

    گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا

    که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم

    اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم

    نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

    برای سرخوشی لحظه هات هم که شده

    بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

    چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط عطا |

    چند تیکه شعر

    به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن

    که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

    چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

    نهفته اند شب ماهتاب دریا را

    تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

    به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

    کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

    که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

    به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

    چه جای عشوه غزالان بادپیما را

    فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

    که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

    هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

    شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

    اشاره غزل خواجه با غزاله تست

    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
                          جز این قدر که فراموش می کند ما را

     

    شهریار

     

    سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد

    عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد

     

    گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی

    جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد

     

    تیشه بر ریشه ی قصری که در آن شیرین نیست

    بیستون بی تو به ویرانه شدن می ارزد

     

    یوسفم سینه ی من پیرهن پاره ی من

    ننگ این قصه به افسانه شدن می ارزد

     

    خاک خامم عطش آتش و می در دل من

    بزن آتش که به پیمانه شدن می ارزد

     

    شانه ام زیر غم عالم و آدم اما

    یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد

     

     

    نگفتندش چو بیرون می كشاند از زادگاهش سر
    كه آنجا آتش و دود است
    نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پاك جوانت را
    همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
    نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست
    همه رنج است و رنجی غربت آلود است
    پرید از جان پناهش مرغك معصوم
    درین مسموم شهر شوم
    پرید ، اما كجا باید فرود آید ؟
    نشست آنجا كه برجی بود خورده بآسمان پیوند
    در آن مردی ، دو چشمش چون دو كاسه ی زهر
    به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند
    خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی
    به چشمش قطره های اشك نیز از درد می گفتند
    ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر
    تفو بر آن لب و لبخند
    پرید ، اما دگر آیا كجا باید فرود آید ؟
    نشست آنجا كه مرغی بود غمگین بر درختی لخت
    سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما
    چه داند تنگدل مرغك ؟
    عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت
    پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا كه می گردد
    غبار و آتش و دود است
    نگفتندش كجا باید فرود آید
    همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
    دلش می تركد از شكوای آن گوهر كه دارد چون
    صدف با خویش
    دلش می تركد از این تنگنای شوم پر تشویش
    چه گوید با كه گوید ، آه
    كز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم
    چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
    همه پرهای پاكش سوخت
    كجا باید فرود آید ، پریشان مرغك معصوم

    شعر از: مهدی اخوان ثالث

     

    پیش آن سلسله مو مشت ما وا شده بود

    وسط اینهمه کوه تیشه رسوا شده بود

    همه بر ساحل عشق تشنه می رقصیدند

    روح مرموز اتش مثل دریا شده بود

    بهترین لحظه ی عشق با تو پیدا شده بود

    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود

    گرچه ای دف زن مست شیشه ی باده شکست

    یک بغل مستی نور قسمت ما شده بود

    دیدم اهریمن شب در شب کشتن خویش

    انقدر نی زده بود تا اهورا شده بود

    رفته بودم به ببرش پیرهن پاره کنم

    یوسف از فرط جنون چون زلیخا شده بود

     

    پیش آن سلسله مو، مشت ما وا شده بود
    وسط این همه كوه، تیشه رسوا شده بود
    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
    بهترین لحظه عشق، با تو پیدا شده بود

    همه بر ساحل عشق، تشنه میرقصیدند
    روح مرموز عطش مثل دریا شده بود
    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
    بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود

    گرچه ای دف زن مست شیشه باده شكست
    یك بغل مستی و نور، قسمت ما شده بود
    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
    بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود

    دیدم اهریمن شب، در شب كشتن خویش
    آنقدر می زده بود، تا اهورا شده بود
    رفته بودم به برش، پیرهن پاره كنم
    یوسف از فرط جنون، مست لیلا شده بود

    چنگ بر خاك زدم، تا به چنگش بكشم
    دیدم از روزن خاك، محو بالا شده بود

    گرچه ای دف زن مست شیشه باده شكست
    یك بغل مستی و نور، قسمت ما شده بود
    باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
    بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود

    چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط عطا |

    به او بگویید دوستش دارم

     به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای نیلوفر را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم. که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالییه باران است به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............ به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است ،به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

    چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط عطا |

    خودکشی با احساس

    یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
    تو باشی..منم باشم..
    کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
    تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
    تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
    منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
    با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
    بهت می گم چشماتو می بندی؟
    میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

    بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
    می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
    یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
    می دونی؟
    می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
    یه ضربه عمیق..بلدی که؟
    ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..


    من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
    خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
    لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..

    تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
    من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
    رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
    حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
    تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
    می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
    می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
    می بینی دیگه نفس نمی کشم..
    چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
    می دونی؟
    من می ترسیدم خودمو بکشم..
    از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
    از خون دیدن..میترسیدم..
    وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
    مردن خوب بود..ارومه اروم...
    گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
    که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
    بگم خوشگل شدیاااا..
    که همون جوری وسط گریه هات بخندی..

    گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
    دل روح نازکه.. نشکونش..خب؟

    پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط عطا |

    حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز

    گابریل گارسیا مارکز رمان نویس مشهور جهان میگوید :

     Marces.jpg

    در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.

     در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.

     در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند.

     در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

     در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.

     در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

     در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.

    در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

    در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

    در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

    در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.


     در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.

    در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.

    در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

    در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

    چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط عطا |

    هر زن سه مرد دارد

    دکتر انوشه می گوید: هر زن سه مرد دارد.

    _مردی که در ذهن زن است که می تواند یک شخصیت بزرگ باشد ،

    یک نویسنده،یک استاد،یک هنرمند.

    _مردی که در قلب زن است.

    _و مردی که در اغوش زن است.

    و وای به حال زندگی ای که مرد در آغوش زن ،مرد قلبی اش نباشد

    سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط عطا |

    مترسک

    مترسک

    کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.

    مترسک نفس راحتی کشید:بالاخره اومدی

    دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 توسط عطا |

    دنیا

    خداوندا نمی دانم
    در این دنیای وانفسا
    كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
    نمیدانم
    نمی دانم خداوندا.
    در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
    كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
    نمی دانم خداوندا
    به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
    دگر سیرم خداوندا.
    دگر گیجم خداوندا
    خداوندا تو راهم ده.
    پناهم ده .
    امیدم خداوندا .
    كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
    دگر پایان پایانم.
    همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
    چرا پنهان كنم در دل؟
    چرا با كس نمی گویم؟
    چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
    همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
    ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
    دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
    خداوندا نمی دانم
    نمی دانم
    و نتوانم به كس گویم
    فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
    به پو چی ها رسیدم من
    به بی دردی رسیدم من
    به این دوران نامردی رسیدم من
    نمیدانم
    نمی گویم
    نمی جویم نمی پرسم
    نمی گویند
    نمی جوند
    جوابی را نمی دانم
    سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
    چرا من غرق در هیچم؟
    چرا بیگانه از خویشم؟
    خداوندا رهایی ده
    كللام آشنایی ده
    خدایا آشنایم ده
    خداوندا پناهم ده
    امیدم ده
    خدایا یا بتركان این غم دل را
    و یا در هم شكن این سد راهم را
    كه دیگر خسته از خویشم
    كه دیگر بی پس و پیشم
    فقط از ترس تنهایی
    هر از گاهی چو درویشم
    و صوتی زیر لب دارم
    وبا خود می كنم نجوای پنهانی
    كه شاید گیرم آرامش
    ولی آن هم علاجی نیست
    و درمانم فقط درمان بی دردیست
    و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

     

     

    شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط عطا |

    تقدیم به میر حسین موسوی

    تقدیم به مهندس میرحسین موسوی

    از دلِ سکوتِ سنگینِ زمان
    مردی از عاطفه ی سرخ ِ زمین
    مثل یه سرو بلند قد می کشه
    واسه یک رویای سبز دلنشین


    روی آرامشِ لحظه می طپه
    قلبِ بحران زده ی ثانیه ها
    می پیچه تو گوشِ سنگی ِ سکوت
    قطره ی زلالی  از جنسِ صدا


    خالقِ عنصرِ جادوی هنر
    عاشقِ حقیقتِ آیِنِه گی
    رنگِ شفافِ حضور و اعتماد
    واسه  فصلِ انتخابِ ز ندگی


    شاعرِ شعرِ بلندِ توسعه
    تک درختِ باغ ِ فرهنگ و هنر
    مر د میدان ِ علوم و اقتصاد
    سرو آزاده ی مُثمِر ثَمر


    یار  و فرزندِ رشیدِ انقلاب
    مردِ لحظه های بحرانی جنگ
    کاشف هندسه ی عبور صلح
    از نگاهِ ساکت و سردِ تفنگ


    این روزا قلبشُ اتیش می زنه
    شعله ی سرکش احساسِ خطر
    اومده  تا که بگه : فرصتی هست
    واسه آبادیِ مرزِ  پُرگُهر




    شایا تجلی

    دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط عطا |

    بیاتا

    بیا تا ما بگردیم یار وغمخوار
    بیا تا دور یکدیگر بچرخیم
    تو نقطه باش و من مانند پرگار!


    نوشتم یادگاری روی جا میز
    به روز هیجدهم از فصل پاییز
    بیا تا دست یکدیگر بگیریم
    که صابون رفاقت ها شده لیز!

    نوشتم یادگاری روی وایت برد
    چرا شیشه ی چشمم را کنی خرد
    بیا تا دوست یکدیگر بمانیم
    برای مهربانی می شود مُرد!

    نوشتم یادگاری در کتابت
    بِکَن آن را بزن توی اتاقت
    بیا تا دستمالتو بگردم
    مرتب پاک کن با من دماغت!

    نوشتم یادگاری توی دفتر
    تلسکوپت منم، تویی چو اختر
    بیا ای کشک ساییده ی اعلا
    اگر منبد کنم مکن تو بدتر

    سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    عمیق ترین درد زندگی

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

    http://littlefarbod.files.wordpress.com/2009/02/carry_on.jpg


     بلکه نداشتن کسی است که

    الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

    The image “http://niloofaraneh68.persiangig.com/image/zendan.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

    بلکه گذاشتن سدی در برابر

    رودیست که از چشمانت جاری است.


    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است

    که به اسفناک ترین حالت شکسته است.


    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی

     است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

    http://img.timeinc.net/time/2002/salgado/images/01.jpg
    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


    http://romanceabs.persiangig.com/image/ghamgin.jpg

    بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان

    زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

     

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

    http://samansamansaman.parsaspace.com/tav.jpg

    بلکه نداشتن یک همراه واقعیست

    که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. 
     http://rangineblog.persiangig.com/image/ax%208/gam.jpg

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

    http://akshas.files.wordpress.com/2007/03/alone.jpg

    بلکه به دست فراموشی

    سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

     http://iranrooz.persiangig.com/image/pic-love/ghame_eshsh.jpg

    عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


    http://www.sharemation.com/1352caspian/01.JPG?uniq=-u1xrs6

    بلکه یخ بستن وجود آدم ها و

    بستن چشم هاست !

    سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    بوسه

    بوسه یعنی پرسه در اعماق عشق
    بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
    بوسه یعنی آتش و گرمای تب
    بوسه یعنی لذت از دلدادگی
    لذت از شب لذت از دیوانگی
    بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
    طعم شیرینی به رنگ سادگی
    بوسه آغازی برای ما شدن
    لحظه ای با دلبری تنها شدن
    بوسه سر فصل کتاب عاشقی
    بوسه رمز وارد دلها شدن
    بوسه آتش می زند بر جسم و جان
    بوسه یعنی عشق من با من بمان
    شرم در دلدادگی بی معنی است
    بوسه بر می دارد این شرم از میان
    طعم شیرین عسل از بوسه هست
    پاسخ هر بوسه یک بوسه هست
    بوسه را تکرار میباید نمود
    بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
    بوسه یعنی وصل جا نها از دو لب
    بوسه یعنی پر زدن یعنی صعود

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    صبر كن عشق زمین گیر شود بعد برو
    یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
    ای پرنده به كجا؟!قدر دگرصبر بكن
    آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
    باش با دست خود آیینه را پاك بكن
    نكند آیینه دلگیر شود بعد برو
    یك نفر حسرت لبخند تو را می بارد
    خنده كن عشق نمك گیر شود بعد برو
    خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
    باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    معنای عشق

    عشق یعنی یک سوال بی جواب

    عشق یعنی آبی بی انتها

    عشق یعنی حسرت شب های گرم

    عشق یعنی یاد یک رویای نرم

    عشق یعنی یک بیابان خاطره

    عشق یعنی دیوار بدون پنجره

    عشق یعنی گفتنی با گوش کر

    عشق یعنی دیدنی با چشم تر

    عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

    عشق یعنی آخر خط بهشت

    عشق یعنی گم شدن در لحظه ها

    عشق یعنی راه رفتن توی خواب

    عشق یعنی مستی و دیوانگی

    عشق یعنی با جهان بیگانگی

    عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

    عشق یعنی سجده ها با چشم تر

    عشق یعنی سر به دار آویختن

    عشق یعنی اشک حسرت ریختن

    عشق یعنی در جهان رسوا شدن

    عشق یعنی مست و بی پروا شدن

    عشق یعنی سوختن یا ساختن

    عشق یعنی زندگی را باختن

    عشق یعنی انتظار و انتظار وانتظار

    عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

    عشق یعنی دیده بر در دوختن

    عشق یعنی در فراقش سوختن

    عشق یعنی لحظه های التهاب

    عشق یعنی لحظه های ناب ناب

    عشق یعنی سوز نی ، آه شبان

    عشق یعنی معنی رنگین کمان

    عشق یعنی شاعری دل سوخته

    عشق یعنی اتش افروخته

    عشق یعنی با گلی گفتن سخن

    عشق یعنی خون لاله بر چمن

    عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

    عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

    عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز

    عشق یعنی عالمی راز و نیاز

    عشق یعنی با پرستو پر زدن

    عشق یعنی آب بر آذر زدن

    عشق یعنی چون محمد پا به راه

    عشق یعنی همچو یو سف قعر چاه

    عشق یعنی بیستون کندن به دست

    عشق یعنی زاهد اما بُـت پرست

    عشق یعنی همچو من شیدا شدن

    عشق یعنی قطره و دریا شدن

    عشق یعنی یک شقایق غرق خون

    عشق یعنی درد و محنت در درون

    عشق یعنی یک تبلور یک سرود

    عشق یعنی تو و من یعنی جنون

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    شب تو

    دیشب شب رویای تـو بود و تـو نبودی
    در گوش من آوای تو بود و تو نبودی
    دل زیـر لـب آهسته تـمـنای تـو می کرد
    در حسرت ایـمای تو بـود و تو نبودی
    نــقـاشی دریـا کـه کــشیـدم تـک وتنـها
    مـحـتـاج تـماشـای تـو بـود و تـو نبود
    صد قافیه زد دل بـه هـوای سـر کـویت
    دل وسعت دریـای تو بـود و تو نبودی
    دیشب که گل از آیینه ی ماه گل انداخت
    در فـکـر تــمـنـای تو بـود و تو نبودی
    وقتی تو گریه می کنی
    وقتی تو گریه میكنی ثانیه شعله ور میشه
    گر میگیره بال نسیم گلخـونـه خـاكـستر مـیشـه
    وقتی تو گریه میكنی ترانه ها بم تر میشن
    شمعدونـیـا میترسنـو آیــیــنـه هـا كمتر میـشـن
    وقتی تو گریه میكنی ابــرای دل نازك شب
    آبـی میــشـن بــرای تــو ستــاره ها مـیـسـوزن
    مثل یه دست رازقی پرپر میشن به پای تـو
    وقتی تو گریه میكنی غمگین میشن قناریـا
    بـد میشه خوندن براشون پروانه ها دلگیر میشن
    نقش و نگار میریزه از رنگین كمون پـراشون
    وقتی تــو گـریـه میكنی وقتی تــو گـریـه میكنی
    وقتی تو گریه میكنی شك میكنم به بودنـم
    پر میشم از خالی شدن گـم میشه چیزی ازتـنـم
    اسیر بی وزنی میشم رها شده تو یك قفس
    كلافه میشم از خودم خسته میشم از همه كس
    وقتی تـو گـریـه میكنی ابرای دل نــازك شب
    آبــی مـیــشـن بــرای تــو ستــاره ها مییـسوزن
    مثل یـه دست رازقی پرپر میشن بـه پـای تـو
    وقتــی تو گریــه میكنی غمگین میشن قناریا
    بد میشه خوندن براشون پروانه ها دلـگیر میشن
    نقش و نـگـار میریزه از رنگین كـمون پـراشون
    وقتی تـو گـریه میكنی وقتـی تــو گـریه میكنـی

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    فرشته ها چه شکلی اند ؟

    فرشته ها
    فرشته ها چه شکلی اند؟
    مثل بانوی پیر کوچکی که دیروز کیف پولت را به تو برگرداند
    مثل راننده تاکسی که به تو گفت،وقتی لبخند می زنی چشمانت دنیا را روشن می کنند
    مثل بچه کوچکی که چیزهای شگفت انگیز را در چیزهایی ساده به تو نشان داد
    مثل مرد فقیری که پیشنهاد می کند نهارش را با تو قسمت کند
    مثل مرد ثروتمندی که به تو نشان داد که اگر ایمان داشته باشی واقعا همه اینها امکان پذیر است
    مثل غریبه ای که زمانیکه تو راهت را گم کرده ای ناگهان پیدایش می شود
    مثل دوستی که وقتی فکر می کنی هیچکس باقی نمانده قلبت را لمس می کند
    فرشته ها به هر اندازه وشکلی،در هر سن وبا هر نوع پوستی می آیند
    بعضی ها با کک ومک،بعضی با چاله روی چانه،بعضی با چین وچروک وبعضی بدون آن
    آنها با قیافه مبدل در قالب دوستها،دشمن ها،معلم ها،دانش آموزان،عشاق واحمق ها می آیند
    آنها زندگی را خیلی جدی نمی گیرند.آنها سبک سفر می کنند
    آنها هیچ نشانی از خود باقی نمی گذارند
    وقتی که چشمهایتان بسته است پیدا کردنشان سخت است
    وقتی دیدن را انتخاب می کنید آنها همه جا هستندپس بیائید با هم ببینیم .........

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    تشکر کودکی از مادرش

    هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ...

    هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، تو را دیدم که اولین نقاشی را روی در یخچال چسباندی و من تشویق شدم تا نقاشی دیگری بکشم.

    هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، تو را دیدم که به گربه ای آواره و سرگردان غذا دادی و من تشویق شدم تا با حیوانات مهربان باشم.

    هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، تو را دیدم که برایم کیک مورد علاقه ام را درست کردی و من فهمیدم که چیزهای کوچک چیزهایی فوق العاده و استثنایی هستند.

    هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، صدایت را شنیدم که دعا می کردی و من خدا را شناختم و باور کردم که می توانم همیشه با او راز و نیاز و مناجات کنم.

    هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، احساست کردم که بوسه شب بخیر به گونه ام کاشتی و من عشق را با تمام وجودم حس کردم.

    هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، قطرات اشکی را دیدم که از چشمانت به روی گونه هایت جاری شدند و من فهمیدم که گاهی مشکلات درد آور هستند ولی گریستن وخالی شدن از درد واندوه عمل درستی است.

    هنگامی که فکر می کردی نمی بینم  محبت ها و فداکاری هایت را دیدم و فهمیدم برای اینکه انسانی از خود گذشته شوم باید نهایت تلاش خود را به کار ببندم.

    هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، نگاه کردم ، دیدم و ...

    خواستم تشکر کنم بابت تمام چیزهایی که نشانم  دادی و دیدم ، هنگامی که فکر می کردی نمی بینم

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    گل نازم تو مهربون باش

    گل نازم
    تو با من مهربون باش
    واسه چشمام پل رنگین کمون باش
    اسیر باد و بارونم شب و روز
    گل این باغ بی نام و نشون باش
    من عاشقی دلخونم
    شکسته ای محزونم
    پناه این دل بی آشیون باش
    دلم تنگه تو با من مهربون باش

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    می شوی آیا ؟؟؟

    شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا

    تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا

    شبیه یك پرنده، خیس از باران كه می آیم

    تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا

    پس از طی كردن فرسنگها راهی كه می دانی

    كنار خستگیها، تكیه گاهم می شوی آیا

    شناكردن میان خاك را بد من بلد هستم

    تو اقیانوس موج آماج را هم می شوی آیا

    نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری

    تو تصحیح تمام اشتباهاتم می شوی آیا

    ا گر بی روز و بی  تقویم ماندم من

    به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا

    برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری

    برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا

    شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد

    تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی آیا

    صبور و ساده ای اما ،عمیق و ژرف،عشق من

    برای حرف نجوا، نعره چاهم می شوی آیا

    پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را

    به پاس اشكهایم عذر خواهم می شوی آیا

    تو شیرینتر از آن هستی كه شادابیت كم گر

    و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    تنهام

    تنهایم....

    بـــذار بـــــاور کـــنم تنــــهای تنـــهام          

     نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

    می خوام از خوابی که لحظش یه ساله         

     بـــرای دیـــدن روی تــــو بـاشـــم

    اگـه تـــــو بــاشــــی و دنیـــا نـباشــــه           

    می شه  با تو  هم دنیا رو حس کرد

    همــــــــه دنیا بیــــاد و تــــــو نباشــی          

     دلــم دق مــی کنه با این هـــمه درد

    تمــــوم زندگیــم رو زیــرو رو کـــــن           

     که بی تو دلخوشی هــام هــم گناهــه

    خـــودت بـــاش و منـــو دیونــگی هام          

     فقط با تـــو دل مـــن  رو به راهــــه

    بـــــذار باور کنــــم اینـــو که بــا عشق         

    حقیقــت مــی شــه تو افســانه باشـــه

    مــی شــه افســانه هــا رو زنــدگی کرد        

     اگه حـــق بــا منـــه دیـــوانه بــاشــه

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    منتظرباش

    منتظر باش.......

    منتظر باش که بارانی شوم
    تا ببارم بر کلون خانه ات
    تا ببوسم جای دستان تو را
    روی قفل آهنین خانه ات
    *
    منتظر باش کبوتر بشوم
    بپرم تا آشیان سبز تو
    تو ندانی من که هستم من ولی
    خیره باشم در دو چشم مست تو
    *
    منتظر باش که پاییز شوم
    خالی از سر سبزی و رنگ بهار
    تا بماند روی گلدان های تو
    دست هایم زردو خشک و بی قرار
    *
    منتظر باش که یک خواب شوم
    روی ذهن تو بچرخم مثل باد
    چشم هایت خسته تر، مستانه تر
    روی یک خمیازه پرامتداد
    *
    منتظر باش که یک بغض شوم
    تا بپیچم روی فریادی بلند
    در گلوی خود مرا احساس کن
    دست و پایم را نبند
    *
    منتظر باش که یک لاله شوم
    سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک
    هر کجایی باش ، من هم مانده ام
    تا گذاری پای بر این خاک پاک
    *
    منتظر باش که یک اشک شوم
    نرم و آهسته به روی گونه ات
    جای من در لای مژگان تو بود
    می چکم اما ز چشم روشنت
    *
    منتظر باش که یک حرف شوم
    تا بیایم روی لب های تو باز
    تو مرا تکرار کن، تکرار کن
    می شوم آماده آواز باز
    *
    منتظر باش که خورشید شوم
    تا بتابم بر تن و بر دست تو
    گرمِ گرمِ گرم از رویم شود
    راهها و کوچه بن بست تو
    *
    منتظر باش که یک شب بشوم
    ساده و تاریک و غمگین و سیاه
    من می ایم روی بام خانه ات
    می نشینم تا طلوع یک نگاه
    *
    منتظر باش که یک عکس شوم
    روی دیوار اتاقت جای من
    یا شوم یک پنجره در گوشه ای
    که تو بنشینی شبی در پای من
    *
    منتظر باش که یک شعر شوم
    در میان صفحه های دفترت
    یا شوم خودکار در دستان تو
    یا ستاره ای شوم من در شبت
    *
    منتظر باش که یک عطر شوم
    تا بیاویزم به سرتاپای تو
    یا شوم راهی که اید سوی تو
    یا نسیمی در شب زیبای تو
    *
    منتظر باش که یک ابر شوم
    تا شوم مهمان پاییزی تو
    منتظر باش که یک پرده شوم
    یا شوم نقشی به رومیزی تو
    *
    منتظر باش که یک سیب شوم
    تا که بنشینم به روی ظرف تو
    منتظر باش که یک آه شوم
    در میان انتظار حرف تو
    *
    منتظر باش که یک سایه شوم
    پابه پای تو به هر جا می روی
    منتظر باش که یک برف شوم
    در زمستان های سرد بی کسی
    *
    منتظر باش که یک پله شوم
    رد پای تو برایم آرزو
    منتظر باش که یک شاخه شوم
    از کنار پنجره سر کرده تو
    *
    منتظر باش که یک قصه شوم
    قصه اسطوره های عاشقی
    منتظر باش که یک دشت شوم
    پر شوم از شاخه های رازقی
    *
    منتظر باش که یک رنگ شوم
    روی هر روز تو تکرار شوم
    منتظر باش که یک نامه شوم
    حسرت لحظه دیدار شوم
    *
    منتظر باش که یک فکر شوم
    تا فراموشت نگردد یاد من
    آشنای انتظار و خستگی
    این تویی آغاز این فریاد من
    *
    منتظر باش که یک فرش شوم
    روز و شب اما به زیر پای تو
    این من و این خستگی هایم ببین
    هیچ کس در دل ندارد جای تو
    *
    منتظر باش که یک گل بشوم
    غنچه غنچه روی خاک خانه ات
    منتظر باش که بارانی شوم
    تا ببارم بر کلون خانه ات
    ...

    منتظر باش

    یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    آرزوهاي بزرگ من براي شما از زبان ” ويكتور هوگو “

    اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
    و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
    و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
    و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
    بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

    برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
    از جمله دوستان بد و ناپایدار،
    برخی نادوست، و برخی دوستدار
    که دست کم یکی در میانشان
    بی تردید مورد اعتمادت باشد.

    و چون زندگی بدین گونه است،
    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
    نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
    که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
    تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

    و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
    نه خیلی غیرضروری،
    تا در لحظات سخت
    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



    همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
    نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
    چون این کارِ ساده ای است،
    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
    و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

    و امیدوام اگر جوان كه هستی
    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
    و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
    و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
    چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

    امیدوارم سگی را نوازش کنی
    به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
    وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
    چرا که به این طریق
    احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

    امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
    هرچند خُرد بوده باشد
    و با روئیدنش همراه شوی
    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

    بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
    زیرا در عمل به آن نیازمندی
    و برای اینکه سالی یک بار
    پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

    و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
    و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
    که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

    اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
    دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

    پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    من محکومم به ...

    هر صبح که می بینمت آری به جرم عشق

    در دادگاه دلهره

    محکوم می شوم

    محکوم به اعدام در صبح روز بعد

    اما

    هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح

    از پشت پنجره می بینمت سپس

    سرباز جذبه های ماهر چشمان نافذت

    سوی سلول انفرادی چشم تو می برند

    من را

    که محو نگاه تو گشته ام.........

    تا عصر می رسد از خواب می پرم

    فکر فرار از محبس چشم تو ام ولی

    حکمم به دادگاه تجدید نظر داده می شود...........!!

    ای داد

    این حکم آخر است_: تبعید

    اینگونه است

    که شبها به وقت خواب

    من به جزیره خیال تو تبعید می شوم....

     

    منبع : http://bo-to.blogfa.com/

    پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    دلم

    دلم واقعا برایت تنگ شده است
    چیزی هست که باید بگویم
     
    کارهایی که کردیم، حرفهایی که زدیم
    مدام به خاطرم می آیند و لبخند را بر لبهایم می نشانند
    تو به من نشان دادی چگونه با حقیقت روبرو شوم
    همه ی چیزاهایی خوبی که در من هست را مدیون تو هستم
     
    اگرچه فاصله ای که بین ما هست
    ممکن است الان طولانی به نظر برسد
    ولی هیچ وقت ما را از هم جدا نمی کند
    می دانم که در اعماقم تو،
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من جاییست که تو در آنی
    همیشه نزدیکی، هر روز
    هر قدم در طول‌ مسیر
    گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
    ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(آره)
    هرگز نرفته ای
     
    نه نه نه
    من در این خیابان های خالی تنها قدم می زنم
    ثانیه ای نیست که تو در آن همراه من نباشی
    عشقی که تو دادی، خوبی ای که نشان دادی
    همیشه به من قدرت خواهد داد و اساس و بنیاد من خواهد بود
     
    (به طریقی)
    هر جور هست راهی پیدا می کنی
    تا بهترین های وجودِ من را ببینی
    تا وقتی که زمان به سپری شدن ادامه می دهد،
    قسم می خورم که تو،
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من جاییست که تو در آنی
    همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
    هر روز(هر روز)
    هر قدم در طول‌ مسیر
    گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
    ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من،‌آره)
     
    برای من هرگز نرفته ای
    اگر چیزی هست من باور دارم که
    تو را جایی در طول جاده دوباره خواهم دید
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من جاییست که تو در آنی
    همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
    هر روز(هر روز)
    هر قدم در طول‌ مسیر
    گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم(آره آره)
    ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من)
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من(قلب من جایی است) جایی است که تو در آنی(در آنی)
    همیشه نزدیکی، هر روز
    هر قدم در طول مسیر
     
    هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
    قلب من جای است که تو در آنی


    منبع : http://bo-to.blogfa.com/

    پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    یک خاطره رویایی و واقعی

    شبی از آنِ رابی

      
     این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

        امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

        در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

        یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

        چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

        نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

        برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

        رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

        سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

        چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

        خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

        رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

    پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    دو خاطره جالب از عشق

    *يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.

    برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.

    در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...

    يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.

    شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.
    رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

    همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند...

    داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که : عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...
    قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند .

    پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...

    **

    فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

    فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

    سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

    فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
    سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

    فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
    سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
    همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

    همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

    چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    وجود پاک مرا چند میخری؟

    مهدیه حسینیان رستمی

    - « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟»

    - « به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری!

     

    چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی

    یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !

     

    اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت! ...»

    دختر، هراس، دلهره: «ها ؟ چی؟ بله! ... پری!

     

    اهل حدود چند خیابان عقب ترم »

    - «نزدیک نانوایی سنگک ؟»  -  « نه ! بربری »

     

    چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود

    زیر نگاه هرزه ی یک مرد مشتری

     

    - « کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو! بله !»

    - «امشب بیا به خانه ی آقای اکبری»

     

    - « زن هم مصیبت است! بله! چشم! آمدم !

    هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری!»

     

    از خیر او گذشت و فقط گفت: «حیف شد!

    امشب برو سراغ خریدار دیگری»

     

    دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :

    «حتا مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟» ..

    سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    مجموعه جملات و نوشته های زیبا

    من 2 تا تو را دوست دارم ... یکی این دنیا ... یکی اون دنیا ...
    تمام محبتت را به پای دوستت بریز اما نه تمام اعتمادت را ...
    عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود
    رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند
    از شمع آموختم که :ایستاده بمیرم بی صدا بمیرم به پای دوست بمیرم
    از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه که آرزویش را داریم
    زندگی 3 ایستگاه دارد!عشق...جدایی....و مرگ آقا قربونت ایستگاه اول پیاده می شم
    اگه یه روز سراغم رو گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم
    خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد
    در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر خواهی شد
    عشق مثل یک ساعت شنی می ماند همزمان که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند!!
    هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
    بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
    دیگه یار نمی خوام وقتی که می بینی عشق دوروغه
    چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟؟؟؟؟ اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت بمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری
    اگه روزی شاد بودی، بلند نخند كه غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین بودی، آرام گریه كن تا شادی ناامید نشه
    عشق گلی است كه اگر آن را به قصد تجزیه و تحلیل پرپر كنید، هرگز قادر نخواهید بود كه آن را دوباره جمع كنید
    بعد از مرگم تکه یخی به شکل صلیب بر روی سنگ قبرم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید اب شودوبه جای یار برایم گریه کند
    اگه تونستی پر کلاغ ها رو سفید کنی برف رو سیاه کنی یه بوسه به آتش بزنی یه نفس عمیق زیر آب بکشی اون موقع من می تونم تو رو فراموش کنم
    پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بیچاره از این سوختن عشق آموخت فرق منو پروانه در اینست پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت
    زندگی اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق یک بار است ..... جدایی دشوار است .....
    یاد تو تکرار است
    همیشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش میگیره جلوی همه گریه کنه
    اگر می توانستم مجازاتت کنم از تو می خواستم به اندازه ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی
    اگه تو کوچه پس کوچ های دلم گم شدی.دنبال کسی نگرد که آدرس بهت بده چون غیر از تو کسی اونجا نیست
    دقایقی تو زندگیت هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که دلت میخواد اونو از تو رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی با تمام وجوت بغلش کنی
    شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد .بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت میکارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
    موقعی که خدا پنجره ی بهشتو باز کرد منو دید ازم پرسید امروز چه آرزویی داری؟؟ گفتم خدایا همیشه مواظب اونی که الان داره این نوشته رو میخونه باش چون برام خیلی عزیزه
    وقتی كسی رادوست داری، گفتن آسان تراست، شنیدن آسان تراست، بازی كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. و وقتی كه كسی تورا دوست دارد، خندیدن آسان تراست. واگر تنهای تنها باشی، به مرگ فكركردن ازهمه چیزآسان تراست
    می گی گل رو دوست داری ولی میچینیش... میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر میری زیرش... میگی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میندازیش... چه جوری میتونم نترسم وقتی میگی دوستم داری؟؟؟
    یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران بار برای بوسیدن قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.
    اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره . دومین كسی رو كه میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر میشكنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی كه هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یكی دیگه ...... اینطوریه كه دل همه آدما میشکنه
    دوستی شوخی سرد آدمهاست بازی شیرین گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستی توطئه ثانیه هاست
    ندیدم بهاری محبت ز یاری دلم غرق خون شد عجب روزگاری زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت... حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی... جدایی سخت است نه به سختی تنهایی... نگاهی آشنا به یاس کردم ... تو را در برگ گل احساس کردم ... خلاصه در کلاس ناز چشمت ... دو واحد عاشقی را پاس کردم....
    بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند تارموی توست اما ریشه ی عمر من است
    سكوتم را به باران هدیه كردم تمام زندگی را گریه كردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاكی رسیدم تكیه كردم
    اگه معلم جغرافی بودم اسمتو رو بلند ترین قله ی دنیا می نوشتم اگه معلم ادبیات بودم اسمتو تو تمام شعرام می آوردم اگه معلم شیمی بودم اسمتو در گروه حلال ترین محلول ها قرار می دادم اگر معلم زیست بودم قلبت رو از مهربون ترین قلبها می نوشتم ...
    به گل گفتم عشق چیست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چیست؟ گفت از من زیبا تر به شمع گفتم عشق چیست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چیستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم ...
    با سیم ناز مژهات یه عمر گیتار میزنم نگاهتو كوك نكنی من خودمو دار میزنم چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن دست خودم نیست دلمو به درو دیوار میزنم
    هر كسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده به خیالم كه همه كار و كسم شد
    اون كه عاشقانه خندید خنده های منو دزدید زیر چشمه مهربونی خواب یك توطئه میدید
    شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟... گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی... سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد... گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی...
    نه!نرو!... صبرکن قرارمان این نبود باید سکه بیندازیم... اگر شیر آمد:تردید نکن که دوستت دارم... اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم ..... صبر کن سکه بیندازیم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو...

    پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    كفشهاي طلائي در خيابانهاي طلائي

    http://keshvary.files.wordpress.com/2007/11/gold-shoe-1.jpg

    تا كریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه
                كریسمس روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای
                پرداخت پول هدایایی كه خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم .
                جلوی من دو بچه كوچك ، پسری 5 ساله و دختری كوچكتر ایستاده بودند .
                پسرك لابس مندرسی بر تن داشت ، كفشهایش پاره بود و چند اسكناس را در
                دستهایش می فشرد .
                لباس های دخترك هم دست كمی از مال برادرش نداشت ولی یك جفت كفش نو در
                دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، دخترك آهسته كفشها را روی پیشخوان
                گذاشت . چنان رفتار می كرد كه انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد
                .
                صندوقدار قیمت كفشها را گفت :«  6 دلار » .
                پسرك پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت .
                بعد رو به خواهرش كرد و گفت : « فكر كنم باید كفشها را بگذاری سر جایش
                ... »
                دخترك با شنیدن این حرف به شدت بغض كرد و با گریه گفت : « نه !نه! پس
                مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »
                پسرك جواب داد : « گریه نكن ، شاید فردا بتوانیم پول كفشها را در
                بیاوریم . »
                من كه شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از كیفم بیرون آوردم و به
                صندوقدار دادم .
                دخترك دو بازوی كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادی گفت : « متشكرم
                خانم ... متشكرم خانم »
                به طرفش خم شدم و پرسیدم : «منظورت چی بود كه گفتی : پس مامان تو بهشت
                با چی راه بره ؟ »
                پسرك جواب داد : « مامان خیلی مریض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از
                عید كریسمس به بهشت بره ؟ »
                دخترك ادامه داد : « معلم ما گفته كه رنگ خیابانهای بهشت طلایی است ،
                به نظر شما اگه مامان با این كفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه
                ، خوشگل نمی شه ؟ »
                چشمانم پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان دخترك نگاه می كردم ، گفتم
                : « چرا عزیزم ، حق با تو است ، مطمئنم كه مامان شما با این كفشها تو
                بهشت خیلی قشنگ میشه ! »
            كتاب « نشان لیاقت عشق »‌ برگردان بهنام زاده

    پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    قضاوت و تغییر دنیا

    1 - قضاوت !

    زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

    131304.jpg

    همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."

    مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

     

    زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

    2 - اصلاح دنیا

    f13-(9).jpg

    بر سر گور كشيشی در كليسای وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم ميخواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلی بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگی تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم را تغييرداده بودم، شايد می توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»

    پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    زندگی

    زندگی


    زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.


    اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
    اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!
    اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
    اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟!
    اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
    اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!
    اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!
    اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!
    اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!
    اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟!
    اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!
    اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!
    اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!
    اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!
    اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!
    اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!
    اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!
    اگر زندگی كام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!
    اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!
    اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
    اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!
    اگر زندگی گل نیست پس چرا اشكِ گل، آئین عزا است؟!
    اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاكستری، تنها، رنگ خاكستر است؟!
    اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر كوی و برزن است؟!
    اگر زندگی اشك نیست پس چرا آسمان كه می گرید زمین می خندد؟!
    اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!
    اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟!
    اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
    اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟!
    اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
    اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!
    اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می كند؟!
    اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!
    اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!
    اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!
    اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش كسی زنده نیست؟!
    اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!
    اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!
    اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!
    اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ كس بی وفا شِكَّرین نیست؟!
    اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان كه می بارد زمین می روید؟!
    اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشكش یكی است؟!
    اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!
    اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!
    اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!
    اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!
    اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!
    اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!
    اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!
    آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگی زندگی است.

    دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

    عشق پاک

    پسربه دخترگفت:دوستم داری؟!اشک ازچشمای دخترجاری شد،می خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:
    اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم وطاقت دیدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپایین انداخت و گفت :میدونی چیه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوری عاشقت شدم.پسردستای دخترورها کردوباقیافه ای غمگین ازدخترجداشد.دخترفریادزد:مگه دوستم نداری؟؟! چراداری میری؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم. دخترگفت:فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنهاباشه توی دنیانمی مونه!!!توکه دوست نداری من بمیرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی!چون میگن عشق یه جورگناهه!!!!! دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفریادزد: عشق پاک دیگه هیچ جای دنیاپیدانمیشه............ودختروبرای همیشه تنهاگذاشت... عشق پاک دیگه حتی توقصه هام معنی نداره!!!

    چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |



    وقتی که می آیی
    صدای تق تق گامهای تو بر سنگ فرش کوچه
    چه آوای خوشی است
    کاش این آمدنت تا ابدیت می رفت

    atafakhri@yahoo.com

    فال حافظ

    جوک و اس ام اس

    قالب های نازترین

    نازترین عکسهای ایرانی

    نیازمندیهای ایران


    ادبی
    عکس
    دلنوشته
    خاطره
    دنیای پیرامون خودم
    طنز- جوک و اس ام اس
    آموزش
    عشقولانه
    شهر من

    عاشق بی اشتها...!!!
    زندگی چیست (ویژه خانومها )
    زندگی چیست ( ویژه آقایان )
    باز کن پنجره را
    منصور وار قربانی شدن
    گاندی گفت
    عاشقتم. به چه زبونی بگم ها ؟؟؟؟
    قابل توجه زوج هایی که میخواهند بچه دار شوند
    رازهایی از هدیه دادن گل
    چند شعر عاشقونه

    هفته سوم آبان 1388
    هفته دوم آبان 1388
    هفته اوّل آبان 1388
    هفته چهارم مهر 1388
    هفته سوم مهر 1388
    هفته دوم مهر 1388
    هفته اوّل مهر 1388
    هفته چهارم مرداد 1388
    هفته سوم مرداد 1388
    هفته اوّل مرداد 1388
    هفته چهارم تیر 1388
    هفته اوّل تیر 1388
    هفته چهارم خرداد 1388
    هفته سوم خرداد 1388
    هفته دوم خرداد 1388
    هفته اوّل خرداد 1388
    هفته چهارم اردیبهشت 1388
    هفته سوم اردیبهشت 1388
    هفته دوم اردیبهشت 1388
    هفته اوّل اردیبهشت 1388
    هفته چهارم فروردین 1388
    هفته سوم فروردین 1388
    هفته دوم فروردین 1388
    هفته اوّل فروردین 1388
    هفته چهارم اسفند 1387
    هفته سوم اسفند 1387
    هفته دوم اسفند 1387
    هفته اوّل اسفند 1387
    هفته چهارم بهمن 1387
    هفته سوم بهمن 1387
    هفته دوم بهمن 1387
    هفته اوّل بهمن 1387
    هفته چهارم دی 1387
    هفته سوم دی 1387
    هفته دوم دی 1387
    هفته اوّل دی 1387
    هفته چهارم آذر 1387
    هفته سوم آذر 1387
    هفته دوم آذر 1387
    هفته اوّل آذر 1387
    هفته چهارم آبان 1387
    هفته سوم آبان 1387
    هفته دوم آبان 1387
    هفته اوّل آبان 1387
    هفته چهارم مهر 1387
    هفته سوم مهر 1387
    هفته دوم مهر 1387
    هفته اوّل مهر 1387
    هفته چهارم شهریور 1387
    هفته سوم شهریور 1387
    هفته اوّل شهریور 1387
    هفته چهارم مرداد 1387
    هفته سوم مرداد 1387
    هفته دوم مرداد 1387
    هفته اوّل مرداد 1387
    هفته چهارم تیر 1387
    هفته دوم تیر 1387
    هفته اوّل تیر 1387
    هفته دوم خرداد 1387
    هفته اوّل خرداد 1387
    هفته چهارم اردیبهشت 1387
    هفته سوم اردیبهشت 1387
    هفته دوم اردیبهشت 1387
    هفته اوّل اردیبهشت 1387
    هفته چهارم فروردین 1387
    هفته دوم فروردین 1387
    هفته اوّل فروردین 1387
    هفته چهارم اسفند 1386
    هفته سوم اسفند 1386
    هفته اوّل اسفند 1386
    هفته چهارم بهمن 1386
    هفته سوم بهمن 1386
    هفته دوم بهمن 1386
    هفته اوّل بهمن 1386
    هفته چهارم دی 1386
    هفته دوم دی 1386
    هفته اوّل دی 1386
    هفته دوم آذر 1386
    هفته اوّل آذر 1386
    هفته چهارم آبان 1386
    هفته سوم آبان 1386
    هفته دوم آبان 1386
    هفته اوّل آبان 1386
    هفته چهارم مهر 1386
    هفته دوم مهر 1386
    هفته چهارم شهریور 1386
    هفته دوم شهریور 1386
    هفته سوم مرداد 1386
    هفته دوم مرداد 1386
    هفته اوّل مرداد 1386
    هفته چهارم تیر 1386

    عاشقانه های دنیا
    كد آهنگ براي وبلاگ
    محسن ملاح
    محمدمظفری
    حسین پناهی
    محسن کبگانی - نردبان
    اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گناوه
    سیدعلی صالحی
    علی احمدی
    محسن رضایی فر - روزهای بی خاطره
    محمد قاسمي - ترفندهاي ياهو - اينترنت و ...
    بهار - سرزمين عشق
    سبحان علی یاری - اس ام اس ايروني
    رادیو کالج پارک - رادیو اینترنتی دانشجویان اینترنتی دانشگاه مریلند
    فرهاد عزیز - کجایند عشقهای اساطیری
    میلاد - رضا - رضا - وبی برای بچه باحالا
    دل نوشته های یک کودک خیابانی
    مامان آرمین
    آرزو-شیرین
    صلیب شکسته - (دو عاشق : سینا - الهام)
    رضا عبدالهی - باغبون باغچه عشق
    ترانه فرخی - دختران ایلیا
    تینا - بلور رویا
    محمد - کلبه دلباختگی
    م . ه . ن
    محمد سام
    لاله
    آموزش فلش برای ساخت وبلاگی زیباتر
    عکس چهره های مطرح رقص و آواز
    آموزش عکاسی
    زیر آسمون ابری هامبورگ - فرح دختر با احساسی از آلمان
    دنیای شیرین(دنیای من)
    دزدعکس 2
    ایهام - افق کور
    ثبت دامنه رایگان
    آبجی و داداش
    کاملیا دختری از ایران زمین
    عطا
    عکس.مدل لباس و ...
    رضا بهارلو
    باران 87 - آمال بچه های تخریب
    کلبه عشق
    يه غريب بي نشون - حسين متوليان
    زن و مرد
    بي حجاب
    صبا - ترنم و بوسه تو براي من
    اعترافات يك سيب زميني
    نکاح
    مریم شفیعی - باید به دستهای جنون اقتدا کنم
    مهسا خانوم گل - هوای وصال
    نرگس - ...
    گل سرخ
    شعرهایی که دوستشان داریم- یک دوست
    اینجا ژاپن است
    آموزش گیتار
    لحظه
    شکیبا - آّبی تر از همه چیز
    تیلوری از جنس ممنوعه
    ShOzEx
    محمد علي ابطحي
    عطاالله مهاجراني
    طنز امروز ايران
    طنزهاي زهرا دري
    شعرهاي طنز محمدرضا عالي پناه-افاضات آقاي هالو
    خليل جوادي
    انتظار
    دلنوشته هاي مريم براي كودك دلبندش
    بو تو - دانيال عزيز
    جايي براي باهم بودن
    ساخت لوگو و بنر رايگان
    آذين عزيز
    سيما-مادري دلسوز و مهربان
    هديل-تنهاترين يار
    سپيده / زني از دوردستها

    RSS 2.0