تبليغاتX
دنیای شیرین من

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

دنیای شیرین من

دوست داشتنی های پیرامون من


بیاتا

بیا تا ما بگردیم یار وغمخوار
بیا تا دور یکدیگر بچرخیم
تو نقطه باش و من مانند پرگار!


نوشتم یادگاری روی جا میز
به روز هیجدهم از فصل پاییز
بیا تا دست یکدیگر بگیریم
که صابون رفاقت ها شده لیز!

نوشتم یادگاری روی وایت برد
چرا شیشه ی چشمم را کنی خرد
بیا تا دوست یکدیگر بمانیم
برای مهربانی می شود مُرد!

نوشتم یادگاری در کتابت
بِکَن آن را بزن توی اتاقت
بیا تا دستمالتو بگردم
مرتب پاک کن با من دماغت!

نوشتم یادگاری توی دفتر
تلسکوپت منم، تویی چو اختر
بیا ای کشک ساییده ی اعلا
اگر منبد کنم مکن تو بدتر

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

عمیق ترین درد زندگی

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

http://littlefarbod.files.wordpress.com/2009/02/carry_on.jpg


 بلکه نداشتن کسی است که

الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

The image “http://niloofaraneh68.persiangig.com/image/zendan.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بلکه گذاشتن سدی در برابر

رودیست که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است

که به اسفناک ترین حالت شکسته است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی

 است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

http://img.timeinc.net/time/2002/salgado/images/01.jpg
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


http://romanceabs.persiangig.com/image/ghamgin.jpg

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان

زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

http://samansamansaman.parsaspace.com/tav.jpg

بلکه نداشتن یک همراه واقعیست

که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. 
 http://rangineblog.persiangig.com/image/ax%208/gam.jpg

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

http://akshas.files.wordpress.com/2007/03/alone.jpg

بلکه به دست فراموشی

سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

 http://iranrooz.persiangig.com/image/pic-love/ghame_eshsh.jpg

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


http://www.sharemation.com/1352caspian/01.JPG?uniq=-u1xrs6

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و

بستن چشم هاست !

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

بوسه

بوسه یعنی پرسه در اعماق عشق
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سر فصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد این شرم از میان
طعم شیرین عسل از بوسه هست
پاسخ هر بوسه یک بوسه هست
بوسه را تکرار میباید نمود
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
بوسه یعنی وصل جا نها از دو لب
بوسه یعنی پر زدن یعنی صعود

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

صبر كن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای پرنده به كجا؟!قدر دگرصبر بكن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
باش با دست خود آیینه را پاك بكن
نكند آیینه دلگیر شود بعد برو
یك نفر حسرت لبخند تو را می بارد
خنده كن عشق نمك گیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

معنای عشق

عشق یعنی یک سوال بی جواب

عشق یعنی آبی بی انتها

عشق یعنی حسرت شب های گرم

عشق یعنی یاد یک رویای نرم

عشق یعنی یک بیابان خاطره

عشق یعنی دیوار بدون پنجره

عشق یعنی گفتنی با گوش کر

عشق یعنی دیدنی با چشم تر

عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

عشق یعنی آخر خط بهشت

عشق یعنی گم شدن در لحظه ها

عشق یعنی راه رفتن توی خواب

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار وانتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سوز نی ، آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی اتش افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یو سف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی تو و من یعنی جنون

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

شب تو

دیشب شب رویای تـو بود و تـو نبودی
در گوش من آوای تو بود و تو نبودی
دل زیـر لـب آهسته تـمـنای تـو می کرد
در حسرت ایـمای تو بـود و تو نبودی
نــقـاشی دریـا کـه کــشیـدم تـک وتنـها
مـحـتـاج تـماشـای تـو بـود و تـو نبود
صد قافیه زد دل بـه هـوای سـر کـویت
دل وسعت دریـای تو بـود و تو نبودی
دیشب که گل از آیینه ی ماه گل انداخت
در فـکـر تــمـنـای تو بـود و تو نبودی
وقتی تو گریه می کنی
وقتی تو گریه میكنی ثانیه شعله ور میشه
گر میگیره بال نسیم گلخـونـه خـاكـستر مـیشـه
وقتی تو گریه میكنی ترانه ها بم تر میشن
شمعدونـیـا میترسنـو آیــیــنـه هـا كمتر میـشـن
وقتی تو گریه میكنی ابــرای دل نازك شب
آبـی میــشـن بــرای تــو ستــاره ها مـیـسـوزن
مثل یه دست رازقی پرپر میشن به پای تـو
وقتی تو گریه میكنی غمگین میشن قناریـا
بـد میشه خوندن براشون پروانه ها دلگیر میشن
نقش و نگار میریزه از رنگین كمون پـراشون
وقتی تــو گـریـه میكنی وقتی تــو گـریـه میكنی
وقتی تو گریه میكنی شك میكنم به بودنـم
پر میشم از خالی شدن گـم میشه چیزی ازتـنـم
اسیر بی وزنی میشم رها شده تو یك قفس
كلافه میشم از خودم خسته میشم از همه كس
وقتی تـو گـریـه میكنی ابرای دل نــازك شب
آبــی مـیــشـن بــرای تــو ستــاره ها مییـسوزن
مثل یـه دست رازقی پرپر میشن بـه پـای تـو
وقتــی تو گریــه میكنی غمگین میشن قناریا
بد میشه خوندن براشون پروانه ها دلـگیر میشن
نقش و نـگـار میریزه از رنگین كـمون پـراشون
وقتی تـو گـریه میكنی وقتـی تــو گـریه میكنـی

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

فرشته ها چه شکلی اند ؟

فرشته ها
فرشته ها چه شکلی اند؟
مثل بانوی پیر کوچکی که دیروز کیف پولت را به تو برگرداند
مثل راننده تاکسی که به تو گفت،وقتی لبخند می زنی چشمانت دنیا را روشن می کنند
مثل بچه کوچکی که چیزهای شگفت انگیز را در چیزهایی ساده به تو نشان داد
مثل مرد فقیری که پیشنهاد می کند نهارش را با تو قسمت کند
مثل مرد ثروتمندی که به تو نشان داد که اگر ایمان داشته باشی واقعا همه اینها امکان پذیر است
مثل غریبه ای که زمانیکه تو راهت را گم کرده ای ناگهان پیدایش می شود
مثل دوستی که وقتی فکر می کنی هیچکس باقی نمانده قلبت را لمس می کند
فرشته ها به هر اندازه وشکلی،در هر سن وبا هر نوع پوستی می آیند
بعضی ها با کک ومک،بعضی با چاله روی چانه،بعضی با چین وچروک وبعضی بدون آن
آنها با قیافه مبدل در قالب دوستها،دشمن ها،معلم ها،دانش آموزان،عشاق واحمق ها می آیند
آنها زندگی را خیلی جدی نمی گیرند.آنها سبک سفر می کنند
آنها هیچ نشانی از خود باقی نمی گذارند
وقتی که چشمهایتان بسته است پیدا کردنشان سخت است
وقتی دیدن را انتخاب می کنید آنها همه جا هستندپس بیائید با هم ببینیم .........

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

دوستت دارم فرا تر از تصور

بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و
بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.
عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی
جز تاریکی و سیاهی ندارد!
دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،
دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم
و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است
از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که
معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!
آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و
به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ
کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !
هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و
در آغوش خود بفشارم!
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،
پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،
و من و تو نیز یک سوی دیگریم!
عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا
تو را عبادت میکنم!
عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،
و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که
می نگرم تو را میبینم .
دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،
آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو
توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا
در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،
با اراده و با احساسی پر از دوست داشتن میگویم که
دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و
به من بنگرند و شرمنده شوند!

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

تشکر کودکی از مادرش

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ...

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، تو را دیدم که اولین نقاشی را روی در یخچال چسباندی و من تشویق شدم تا نقاشی دیگری بکشم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، تو را دیدم که به گربه ای آواره و سرگردان غذا دادی و من تشویق شدم تا با حیوانات مهربان باشم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، تو را دیدم که برایم کیک مورد علاقه ام را درست کردی و من فهمیدم که چیزهای کوچک چیزهایی فوق العاده و استثنایی هستند.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، صدایت را شنیدم که دعا می کردی و من خدا را شناختم و باور کردم که می توانم همیشه با او راز و نیاز و مناجات کنم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، احساست کردم که بوسه شب بخیر به گونه ام کاشتی و من عشق را با تمام وجودم حس کردم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، قطرات اشکی را دیدم که از چشمانت به روی گونه هایت جاری شدند و من فهمیدم که گاهی مشکلات درد آور هستند ولی گریستن وخالی شدن از درد واندوه عمل درستی است.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم  محبت ها و فداکاری هایت را دیدم و فهمیدم برای اینکه انسانی از خود گذشته شوم باید نهایت تلاش خود را به کار ببندم.

هنگامی که فکر می کردی نمی بینم ، نگاه کردم ، دیدم و ...

خواستم تشکر کنم بابت تمام چیزهایی که نشانم  دادی و دیدم ، هنگامی که فکر می کردی نمی بینم

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

گل نازم تو مهربون باش

گل نازم
تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

می شوی آیا ؟؟؟

شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا

تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا

شبیه یك پرنده، خیس از باران كه می آیم

تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا

پس از طی كردن فرسنگها راهی كه می دانی

كنار خستگیها، تكیه گاهم می شوی آیا

شناكردن میان خاك را بد من بلد هستم

تو اقیانوس موج آماج را هم می شوی آیا

نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری

تو تصحیح تمام اشتباهاتم می شوی آیا

ا گر بی روز و بی  تقویم ماندم من

به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا

برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری

برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا

شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد

تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی آیا

صبور و ساده ای اما ،عمیق و ژرف،عشق من

برای حرف نجوا، نعره چاهم می شوی آیا

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را

به پاس اشكهایم عذر خواهم می شوی آیا

تو شیرینتر از آن هستی كه شادابیت كم گر

و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

تنهام

تنهایم....

بـــذار بـــــاور کـــنم تنــــهای تنـــهام          

 نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظش یه ساله         

 بـــرای دیـــدن روی تــــو بـاشـــم

اگـه تـــــو بــاشــــی و دنیـــا نـباشــــه           

می شه  با تو  هم دنیا رو حس کرد

همــــــــه دنیا بیــــاد و تــــــو نباشــی          

 دلــم دق مــی کنه با این هـــمه درد

تمــــوم زندگیــم رو زیــرو رو کـــــن           

 که بی تو دلخوشی هــام هــم گناهــه

خـــودت بـــاش و منـــو دیونــگی هام          

 فقط با تـــو دل مـــن  رو به راهــــه

بـــــذار باور کنــــم اینـــو که بــا عشق         

حقیقــت مــی شــه تو افســانه باشـــه

مــی شــه افســانه هــا رو زنــدگی کرد        

 اگه حـــق بــا منـــه دیـــوانه بــاشــه

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

منتظرباش

منتظر باش.......

منتظر باش که بارانی شوم
تا ببارم بر کلون خانه ات
تا ببوسم جای دستان تو را
روی قفل آهنین خانه ات
*
منتظر باش کبوتر بشوم
بپرم تا آشیان سبز تو
تو ندانی من که هستم من ولی
خیره باشم در دو چشم مست تو
*
منتظر باش که پاییز شوم
خالی از سر سبزی و رنگ بهار
تا بماند روی گلدان های تو
دست هایم زردو خشک و بی قرار
*
منتظر باش که یک خواب شوم
روی ذهن تو بچرخم مثل باد
چشم هایت خسته تر، مستانه تر
روی یک خمیازه پرامتداد
*
منتظر باش که یک بغض شوم
تا بپیچم روی فریادی بلند
در گلوی خود مرا احساس کن
دست و پایم را نبند
*
منتظر باش که یک لاله شوم
سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک
هر کجایی باش ، من هم مانده ام
تا گذاری پای بر این خاک پاک
*
منتظر باش که یک اشک شوم
نرم و آهسته به روی گونه ات
جای من در لای مژگان تو بود
می چکم اما ز چشم روشنت
*
منتظر باش که یک حرف شوم
تا بیایم روی لب های تو باز
تو مرا تکرار کن، تکرار کن
می شوم آماده آواز باز
*
منتظر باش که خورشید شوم
تا بتابم بر تن و بر دست تو
گرمِ گرمِ گرم از رویم شود
راهها و کوچه بن بست تو
*
منتظر باش که یک شب بشوم
ساده و تاریک و غمگین و سیاه
من می ایم روی بام خانه ات
می نشینم تا طلوع یک نگاه
*
منتظر باش که یک عکس شوم
روی دیوار اتاقت جای من
یا شوم یک پنجره در گوشه ای
که تو بنشینی شبی در پای من
*
منتظر باش که یک شعر شوم
در میان صفحه های دفترت
یا شوم خودکار در دستان تو
یا ستاره ای شوم من در شبت
*
منتظر باش که یک عطر شوم
تا بیاویزم به سرتاپای تو
یا شوم راهی که اید سوی تو
یا نسیمی در شب زیبای تو
*
منتظر باش که یک ابر شوم
تا شوم مهمان پاییزی تو
منتظر باش که یک پرده شوم
یا شوم نقشی به رومیزی تو
*
منتظر باش که یک سیب شوم
تا که بنشینم به روی ظرف تو
منتظر باش که یک آه شوم
در میان انتظار حرف تو
*
منتظر باش که یک سایه شوم
پابه پای تو به هر جا می روی
منتظر باش که یک برف شوم
در زمستان های سرد بی کسی
*
منتظر باش که یک پله شوم
رد پای تو برایم آرزو
منتظر باش که یک شاخه شوم
از کنار پنجره سر کرده تو
*
منتظر باش که یک قصه شوم
قصه اسطوره های عاشقی
منتظر باش که یک دشت شوم
پر شوم از شاخه های رازقی
*
منتظر باش که یک رنگ شوم
روی هر روز تو تکرار شوم
منتظر باش که یک نامه شوم
حسرت لحظه دیدار شوم
*
منتظر باش که یک فکر شوم
تا فراموشت نگردد یاد من
آشنای انتظار و خستگی
این تویی آغاز این فریاد من
*
منتظر باش که یک فرش شوم
روز و شب اما به زیر پای تو
این من و این خستگی هایم ببین
هیچ کس در دل ندارد جای تو
*
منتظر باش که یک گل بشوم
غنچه غنچه روی خاک خانه ات
منتظر باش که بارانی شوم
تا ببارم بر کلون خانه ات
...

منتظر باش

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

مراسمی جالب در پرتغال

حمل مجسمه مریم مقدس به کلیسای فاطیما به مناسبت 92 امین سالگرد ظهور حضرت مریم در روستایی به نام فاطیما در پرتغال
 
 
 
 
6_3.jpg
 

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

عکسهای زیبا از دختران زیبا

 

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

شهرهای زیبای جهان درشب

1.jpg

2.jpg

3.jpg

4.jpg

5.jpg

6.jpg

7.jpg

8.jpg

9.jpg

10.jpg

11.jpg

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

آرزوهاي بزرگ من براي شما از زبان ” ويكتور هوگو “

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

من محکومم به ...

هر صبح که می بینمت آری به جرم عشق

در دادگاه دلهره

محکوم می شوم

محکوم به اعدام در صبح روز بعد

اما

هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح

از پشت پنجره می بینمت سپس

سرباز جذبه های ماهر چشمان نافذت

سوی سلول انفرادی چشم تو می برند

من را

که محو نگاه تو گشته ام.........

تا عصر می رسد از خواب می پرم

فکر فرار از محبس چشم تو ام ولی

حکمم به دادگاه تجدید نظر داده می شود...........!!

ای داد

این حکم آخر است_: تبعید

اینگونه است

که شبها به وقت خواب

من به جزیره خیال تو تبعید می شوم....

 

منبع : http://bo-to.blogfa.com/

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

دلم

دلم واقعا برایت تنگ شده است
چیزی هست که باید بگویم
 
کارهایی که کردیم، حرفهایی که زدیم
مدام به خاطرم می آیند و لبخند را بر لبهایم می نشانند
تو به من نشان دادی چگونه با حقیقت روبرو شوم
همه ی چیزاهایی خوبی که در من هست را مدیون تو هستم
 
اگرچه فاصله ای که بین ما هست
ممکن است الان طولانی به نظر برسد
ولی هیچ وقت ما را از هم جدا نمی کند
می دانم که در اعماقم تو،
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی، هر روز
هر قدم در طول‌ مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(آره)
هرگز نرفته ای
 
نه نه نه
من در این خیابان های خالی تنها قدم می زنم
ثانیه ای نیست که تو در آن همراه من نباشی
عشقی که تو دادی، خوبی ای که نشان دادی
همیشه به من قدرت خواهد داد و اساس و بنیاد من خواهد بود
 
(به طریقی)
هر جور هست راهی پیدا می کنی
تا بهترین های وجودِ من را ببینی
تا وقتی که زمان به سپری شدن ادامه می دهد،
قسم می خورم که تو،
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
هر روز(هر روز)
هر قدم در طول‌ مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من،‌آره)
 
برای من هرگز نرفته ای
اگر چیزی هست من باور دارم که
تو را جایی در طول جاده دوباره خواهم دید
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
هر روز(هر روز)
هر قدم در طول‌ مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم(آره آره)
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من)
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من(قلب من جایی است) جایی است که تو در آنی(در آنی)
همیشه نزدیکی، هر روز
هر قدم در طول مسیر
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جای است که تو در آنی


منبع : http://bo-to.blogfa.com/

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

یک خاطره رویایی و واقعی

شبی از آنِ رابی

  
 این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

دو خاطره جالب از عشق

*يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.

برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...

يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که : عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...
قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...

**

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

نشانی ام را میخواهی ؟

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم:درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن من آنجا مشتاقانه منتظر حضور تو و آغوش گرمت هستم .

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط عطا |

وجود پاک مرا چند میخری؟

مهدیه حسینیان رستمی

- « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟»

- « به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری!

 

چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی

یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !

 

اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت! ...»

دختر، هراس، دلهره: «ها ؟ چی؟ بله! ... پری!

 

اهل حدود چند خیابان عقب ترم »

- «نزدیک نانوایی سنگک ؟»  -  « نه ! بربری »

 

چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود

زیر نگاه هرزه ی یک مرد مشتری

 

- « کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو! بله !»

- «امشب بیا به خانه ی آقای اکبری»

 

- « زن هم مصیبت است! بله! چشم! آمدم !

هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری!»

 

از خیر او گذشت و فقط گفت: «حیف شد!

امشب برو سراغ خریدار دیگری»

 

دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :

«حتا مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟» ..

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط عطا |



وقتی که می آیی
صدای تق تق گامهای تو بر سنگ فرش کوچه
چه آوای خوشی است
کاش این آمدنت تا ابدیت می رفت

atafakhri@yahoo.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

نیازمندیهای ایران


ادبی
عکس
دلنوشته
خاطره
دنیای پیرامون خودم
طنز- جوک و اس ام اس
آموزش
عشقولانه
شهر من

عاشق بی اشتها...!!!
زندگی چیست (ویژه خانومها )
زندگی چیست ( ویژه آقایان )
باز کن پنجره را
منصور وار قربانی شدن
گاندی گفت
عاشقتم. به چه زبونی بگم ها ؟؟؟؟
قابل توجه زوج هایی که میخواهند بچه دار شوند
رازهایی از هدیه دادن گل
چند شعر عاشقونه

هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386

عاشقانه های دنیا
كد آهنگ براي وبلاگ
محسن ملاح
محمدمظفری
حسین پناهی
محسن کبگانی - نردبان
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گناوه
سیدعلی صالحی
علی احمدی
محسن رضایی فر - روزهای بی خاطره
محمد قاسمي - ترفندهاي ياهو - اينترنت و ...
بهار - سرزمين عشق
سبحان علی یاری - اس ام اس ايروني
رادیو کالج پارک - رادیو اینترنتی دانشجویان اینترنتی دانشگاه مریلند
فرهاد عزیز - کجایند عشقهای اساطیری
میلاد - رضا - رضا - وبی برای بچه باحالا
دل نوشته های یک کودک خیابانی
مامان آرمین
آرزو-شیرین
صلیب شکسته - (دو عاشق : سینا - الهام)
رضا عبدالهی - باغبون باغچه عشق
ترانه فرخی - دختران ایلیا
تینا - بلور رویا
محمد - کلبه دلباختگی
م . ه . ن
محمد سام
لاله
آموزش فلش برای ساخت وبلاگی زیباتر
عکس چهره های مطرح رقص و آواز
آموزش عکاسی
زیر آسمون ابری هامبورگ - فرح دختر با احساسی از آلمان
دنیای شیرین(دنیای من)
دزدعکس 2
ایهام - افق کور
ثبت دامنه رایگان
آبجی و داداش
کاملیا دختری از ایران زمین
عطا
عکس.مدل لباس و ...
رضا بهارلو
باران 87 - آمال بچه های تخریب
کلبه عشق
يه غريب بي نشون - حسين متوليان
زن و مرد
بي حجاب
صبا - ترنم و بوسه تو براي من
اعترافات يك سيب زميني
نکاح
مریم شفیعی - باید به دستهای جنون اقتدا کنم
مهسا خانوم گل - هوای وصال
نرگس - ...
گل سرخ
شعرهایی که دوستشان داریم- یک دوست
اینجا ژاپن است
آموزش گیتار
لحظه
شکیبا - آّبی تر از همه چیز
تیلوری از جنس ممنوعه
ShOzEx
محمد علي ابطحي
عطاالله مهاجراني
طنز امروز ايران
طنزهاي زهرا دري
شعرهاي طنز محمدرضا عالي پناه-افاضات آقاي هالو
خليل جوادي
انتظار
دلنوشته هاي مريم براي كودك دلبندش
بو تو - دانيال عزيز
جايي براي باهم بودن
ساخت لوگو و بنر رايگان
آذين عزيز
سيما-مادري دلسوز و مهربان
هديل-تنهاترين يار
سپيده / زني از دوردستها

RSS 2.0