تبليغاتX
دنیای شیرین من

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

دنیای شیرین من

دوست داشتنی های پیرامون من


جوک و اس ام اس

يک حقيقت زندگي: هر چقدر به ديگران کمک کني چند برابر ش از جايي که فکرشو نمکني بهت کمک ميشه ميگي نه؟ شماره حساب منو يادداشت کن..........

************ **

اگر مي خواهيد زندگي جديدي داشته باشيد با ما تماس بگيريد.. (سازمان بازيافت زباله)

************ **

من سر راه تو دامي از عشق پهن کردم ولي تو به سرعت از کنار آن رد شدي و گفتي ميگ ميگ.. . .

************ **

مي دوني چرا من هيچوقت صدقه نمي دم؟؟؟
چون نمي خوام تو از من دور بشي.. آخه ميگن صدقه بلا رو از آدم دور مي کنه

************ **

اميدوارم امشب که مي خوابي قشنگترين و بهترين آدم دنيا رو تو خواب ببيني، ولي سعي کن بهش عادت نکني. آخه من هر شب نمي تونم بيام تو خوابت!
************ **
نگاهت همچون باران است و قلبم همچون کوير و مي داني که کوير بدون باران زنده است. پس برو بمير

************ **

زماني كه انسانها به درختان مي رسند و با بي رحمي آن را قطع مي کنند و آن درختان به درون رودخانه ي جاري و روان مي افتد عجب شلپي ميكنه ها!!

************ **

نمکيه به دختره شماره ميده. دختره ميگه از کي تا حالا؟ نمکيه ميگه از وقتي ايرانسل اومده

************ *

ترکه ميره دزدي، صاحب‌خونه پا ميشه ميگه کيه اون جا؟ ترکه ميگه: هيشکي، گربه‌ست، بعععععع

************ **
نفرين ترکي:ارزو دارم خدا کنه ان شا الله به حق پنج تن الهي امين

************ **

اگر به نيت 124000 پيغمبر ، 124000 اس ام اس بفرستيد ، آخر ماه خبر خوشي از جانب مخابرات دريافت مي کنيد

************ **

دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم: دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبونم توي سرت تا بفهمي که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناک

************ **

خوردن شيريني خيلي راحته، خواندن داستان شيرين خيلي راحته، اما پيدا کردن دوست شيرين خيلي سخته! خداي من، تو چطوري منو پيدا كردي؟

************ **

اگه ده تا گل گرفتي دستت و رفتي جلوي اينه 11 تا گل قشنگ ديدي اصلا تعجب نکن اين نشون ميده هم کوري هم خنگي و هم دچار توهم شدي

************ **

حيف كه فقط تو يكيو دارم اگر از تو يه عالمه داشتم... الان گاوداري داشتم!

************ **

اگه فرهاد شيرين رو يادش بره. اگه مجنون ليلي رو يادش بره. اگه پرنده پروازو يادش بره من هيچ وقت پول قبض تلفن هايي که دادم برات اس ام اس ميدم رو يادم نمي ره

************ **

زندگي مثل بازي شطرنجه... البته توخيلي بچه اي، برو همون منچتو بازي كن!

************ **
زندگي بدون عشق مثل شلوار بدون کشه... عشق من کجايي؟ آبروم داره مي ره!

************ **

مخصوص نيمه شب:
عروسک قشنگ من قرمز پوشيده / تو رختخواب مخمل آبيش خوابيده
عروسک من چشماتو وا کن / اس ام اس تو حالا نگاه کن
عروسکم اوسگول شدي برو لالا کن!

************ **

09351234567
اين شماره پينوکيو است، بهش زنگ بزن ببين چه طوري آدم شده، شايد تو هم آدم شدي!

************ **

فکر کردي الان مي گم اين منم که از دوري تو روي ريل قطار خوابيدم؟ اگه گوشيتو  90درجه به سمت چپ بچرخوني مي بيني که دارم از نردبان ترقي بالا مي رم.

************ **

از يه کچل مي پرسن اسم شامپوت چيه؟ مي گه من از شيشه پاک کن استفاده مي کنم!

************ **

از بچه اصفهانيه مي پرسن وقتي مي ري سر يخچال چي مي خوري؟ مي گه: کتک!

************ **

معلم: بگو ببينم... اگه توي خيابون يه نفر يه خري رو گرفته و مي زنه، و من برم جلو و از اين کارش ممانعت کنم، به اين کار چي مي گن؟
شاگرد: آقا اجازه، حس برادري!

************ **

ترکه ميره توالت، زنش زنگ مي زنه ميگه كجايي؟ حيف نون ميگه خونه بابات! زنش ميگه همون جا يه چيزي بخور بيا من چيزي درست نكردم!

************ **

از ترکه مي پرسن دانشگاه مي ري؟ ميگه: اگه بار بخوره همه جا مي ريم... دانشگاه، انقلاب، ميدون آزادي...

************ **

مباني کامپيوتر: آن بخش از يک سيستم را که مي‌توان با چکش خرد کرد، سخت‌افزار و آن قسمت را که فقط مي‌توان به آن فحش داد، نرم‌افزار مي‌گويند!

************ **

اخيرا کشف کردند که حرف مورد علاقه ي دختر هاي ايراني در زبان فارسي ( پ ) و ( خ ) مي باشد، مثلا : دوست دارند که ( پول ) ( خرج ) کنند. ( پسر ) ( خر ) کنند. ( پدر ) ( خام ) کنند. ( پرايد ) ( خرد ) کنند. ( پاسپورت ) بگيرند برن ( خارج) . ( پر رو ) و ( خوشگل ) باشند و

************ **

اولين دوره المپيک لرها، موسوم به "لرمپيک" با رشته هاي زير آغاز شد: - شناي با مانع، - کشتي پروانه، - پرش روي نيزه، - شيــــــــــرجه روي چمن، اسب سواري با سگ

************ **

ترکه يه چک سفيد امضا پيدا ميکنه جلو مبلغش مينويسه" خدا تومن" ميبره ميده به بانک. بعد ميبينن ترکه داره کيسه کيسه پول از بانک ميبره بيرون ميرن ببينن چه جوريه که بهش پول دادن ميبينن رئيس بانکه لر بوده

************ **

رشتيه با خانمش دعواش ميشه, قهر مي کنه دست بچه هاش رو مي گيره که بره , خانمش ميگه با من دعوا داري بچه هاي مردم رو کجا مي بري


************ **
نظريهء يک جامعه شناس ترک :آدما 3 دسته هستند : دسته اول ، دسته دوم ، و از همه مهمتر دسته سوم

************ **

وصيت نامه ي غضنفر رو باز ميكنن ميبينن نوشته همه نماز هامو خوندم فقط برام 20 سال وضو بگيريد .

************ **

به غضنفر ميگن: با «هندونه» جمله بساز. ميگه: هند اونه كه بغل پاكستانه!

************ **

سلام عزيزم؛شنيدم پنج شنبه آينده جشن نامزديته تبريک ميگم ؛ واقعا خوشحال شدم . . . ستاد مبارزه با افسردگي دختران دم بخت

************ **

قزوينيه کنار زمين فوتبال دراز کشيده بهش ميگن تو بازيکني ميگه نه برانکاردم

************ **

صبح كيفم رو زدند، بدبخت شدم، توش همه زندگيم بود ... شناسنامه، پاسپورت، كارت ملي، دو و نيم ميليون پول، پانصد تا سكه تمام بهار آزادي، يه شاخه نبات، يك دست آينه و شمعدان ... وكيلم؟

************ **

ميدوني حريص ترين جانور چيه؟ مگسه - و قانع ترين كدومه؟ عنكبوته - و جالبه كه بدوني حريص ترين موجود هميشه خوراك قانع ترين ميشه

************ **
3
مشخصه موبايل نديده ها:
1-
وقتي موبايلشون زنگ مي خوره خنده شون مي گيره
2-
وقتي بهشون زنگ مي زنن دير جواب مي دن
3-
وقتي براشون SMS سرکاري مياد تا آخرش مي خونن!

************ **
در باغ دلم گرد جنون مي ريزي / سرسبزترين گياه اين جاليزي
از ساقه تو به آسمان خواهم رفت / اي دوست! تو لوبياي سحرآميزي!

************ **

به ملانصرالدين ميگن: ميدوني امام حسين كجا دفن شده؟ ميگه: نه. ميگن: كربلا. ميگه: اي خوشا به سعادت

************ **

يك سال، يك ماه از محرم گذشته بوده ولي هنوز تو شهر صداي سينه‌زني ميومده. مردم ميرن پي ماجرا، ميبينن دسته تركها تو كوچه بن بست گير كرد

************ **

عاشق باروني ولي وقتي بارون مياد چتر رو سرت مي گيري ميگي عاشق برفي ولي از يه گوله برف مي ترسي ميگي عاشق پرنده اي ولي اونو تو قفس زندوني مي کني انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشقتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

************ **

وقتي با انگشت به طرف کسي اشاره مي کني تا مسخره اش بکني بدون سه تا از انگشت هات به طرف خودت

************ **


دختري هستم 20 ساله خوشگل . خوشتيپ باکلاس تحصيل کرده پولدار قصد ازدواج با کسي رو ندارم اينهارو گفتم که دلتون بسوزه

 

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

چند داستان و مطلب کوتاه

قلبم مال تو




پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.


تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...


چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..


دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)


دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...


آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...


اینم یكی دیگه:
قضیه سر یه دختر و پسری بود که پسره چشم خودش رو هدیه میده به دختره. دختره هم که بعد از سالها چشم دار شد و نگاه کرد ، دید که رفیق پسرش (همون دوست پسرش !!) چشم نداره. بعدش گفت من رفیق نابینا نمیخوام.و ترکش کرد که بره. همون موقع پسره هم خیلی آروم بهش گفت. برو در امان خدا ولی مراقب چشمام باش


جزیره



در جزیره ای زیبا تمام حواس , زندگی میکردند, شادی , غم , غرور , عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیره آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایقهایشان را اماده و جزیره را ترک کردن.

وقتی جزیره به زیره آب رفت ,عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت کمک خواست و گفتآیا میتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و جایی برای تو ندارم. عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفتاجازه بده که با تو بیایم) غم با صدای حزن الود گفت: آه من خیلی ناراحتم ,و احتیاج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادی رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالاتر میامد وعشق دیگر ناامید شد, که ناگهان صدایی سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پیرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ دادزمان) عشق با تعجب پرسید چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:


زیرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است

_________________
* برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال *
* بنگر که چگونه می افتی؟ *
* چو برگی زرد یا چو سیبی سرخ *
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد
کاملا از او نا امید شده بود از کسی که آنقدر دوستش داشت و فکر می کرد
که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت
دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود
همه به عیادتش آمده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود
که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود
حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید
پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش
یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود دختر هم به احمقانه بودن
آنها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد
او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش
که هر روز به عیادتش آمده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق
دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد
زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود
ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که آدمهایی
غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه
حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر
به پیشش برود و یا پسر خا له اش با آن همه احساس و ابراز محبت
و آنوقت او عاشق بی احساس ترین آدم دنیا شده بود
در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را
که از پهلویش می آمد را پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود
پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تولد

مکان : یک جای شلوغ وسط خیابون

زمان :5 تیر ..13



منتظر دوستمم دیر کرده من ساعت 5 قرار داشتم حالا ساعت 5.30 .هی زنگ می زنه میگه "دارم میام ترافیکه". منم همینجوری یه جا وایسادم،یه پسره اونجاس با یه دختره که سوژه جالبین:

اونجا کناره یه درخت وایساده خیلی وقته دارم می پامش، پسره زیاد گنده نیست دور و بر 20 بهش می خوره موهای ژولی پولی داره یه ته ریش هم داره شلوار پارچه ای و کفشی که معلومه یه ماهه واکس نخورده و یه تی شرت یشمی هم پوشیده اینا مشخصاتشه قدش هم تو مایه های 185 میزنه هنوز اونجا وایساده یه دختر هم با همون حس و حال گرفته یکم دور ترش وایساده و داره زیر چشمی نگاش می کنه دختر هم تو همون سن و ساله و یه مانتوی معمولی داره قدش هم 165 سنش هم تو همون مایه های پسرس، پسره یه جور بغض تو گلوشه می خواد داد بزنه قشنگ معلومه یک گل رو هم پشتش داره پر پر میکنه یه چیز دیگه هم دستشه که معلوم نیست از این فاصله مثل یه کادو می مونه ...

هیچ حرفی بینشون نیست فقط گاهی یه چند تا نگاه...

یکدفعه پسره قاطی می کنه داد میزنه فریاد میزنه قرمز شده داره می ترکه میگه "آی مردم به این دیونه بگین دوستش دارم به این بگین تولدش مبارک دیگه دارم خل میشم چی کار کنم" بعد رو به دختره می کنه گل و کادو رو رو بهش میگیره میگه "بیا بگیرش ،د بگیرش دیگه ، آخه چرا با من اینجوری میکنی"دختره هنوز هیچ چیز نگفته فقط یجوری سرش رو انداخته پایین و با شرم زیر رو نگاه میکنه.

بعضی مردم وایمیسن یه نگاه میکنن، ولی زیاد طول نمیکشه و راهشون رو می کشن میرن.

آروم میرم پیششون اون چند نفری که وایساده بودن ببینن چی شده، رفتن، حالا من موندم با اون دوتا، میرم جلو خودم رو معرفی میکنم "کیانوش هستم مددکار اجتمائی کمکی ازم بر میاد؟؟" پسره داد میزنه میگه" تو دیگه کی هستی بابا حالت خوشه" یکم آرومش می کنم و براش از آب سرد کن آب میارم یکم خنک شده ولی هنوز دختره حرفی نزده .

دعوتشون می کنم تا با هم، به کافی شاپی که همون ورا میشناسم بریم.دختره به پسره یه نگاه می کنه و پسره هم با کراهت قبول میکنه...

کافی شاپ یه جای تغریبا شلوغه با در و دیوار های قهوه ای و یه موزیک لایت مثل آهنگ Tonight .

تو کافی شاپ یکم با هم حرف زدیم و آشنا شدیم یواش یواش بهم اعتماد کردن.

پسره اسمش "مجید" و یجورایی بد عاشق دخترس اما بخاطر مسائلی که پیش اومده اونا باید از هم جدا بشن حالا دختره که اسمش "بیتا"ست، هدیه آخر رو قبول نمیکنه هیچ حرفی هم نمیزنه .

نگاشون می کنم یه غم غریبی تو چشماشون هست ولی رو نمی کنن .

به مجید گفتم خوب تعریف کن، چی شد که اومدین تو این خیابون شلوغ، این وسط قرار گذاشتین ؟؟؟

میگه:" من می خواستم برای آخرین بار عشقم رو ببینم و آخرین هدیه رو بهش بدم اما اون اینجا قرار گذاشته هر چی بهش اسرار می کنم بریم یه جای دیگه نه حرف می زنه نه گل رو قبول میکنه نه هدیه رو نه چیزی می خوره فقط شده مجسمه دق من داره برای آخرین روز زجرم میده" .یه قطره اشک آروم از گوشه چشم "بیتا" می چکه ، مجید هم شروع می کنه گریه کردن می خواد اشک عشقش(بیتا) رو پاک کنه که بیتا نمیزاره این حرکت بیشتر عصبیش می کنه .آروم از دختره می پرسم خوب حرفت رو بزن، مجید حرف منو قطع می کنه می گه:" بابا حرف بزن دیگه تورو خدا جون مجیدت حرف بزن دیونم کردی" .دختره یکم فکر میکنه بعد آروم میگه "نمیخوام" می گم" خوب چی رو نمی خوای" (اینجا مجید دوباره گریه میکنه) میگه "یادگاری نمی خوام " بهش گفتم "چرا آخه؟؟ پس چرا حرف نمی زنی؟؟" با یه صدای مخصوص که انگار از ته چاه در میاد میگه "من نمی خوام جدا بشم ". اینجا من واقعا گیج شدم یکی نیست به من بگه سننه(به تو چه!)؟؟واقعا سر در نمیارم هم نمی خواد هدیه رو قبول کنه هم نمی خواد جدا بشه .

مجید بهش میگه "دوستم داری؟؟" اما بیتا بعد یکم مکث میگه "نمیدونم".این دیگه داره حال مجید رو میگیره.

می دونم الان دوستم کاشته شده ولی، یکم بیشتر کنجکاوی نشون می دم .دختره قراره بره خارج و دیگه نیاد و پسره وضعش جوری نیست که بتونه کاری بکنه واسه همین جفتشون بغض کردن .من یه پیش نهاد می دم می گم من ساکت می شم همین الان کادو رو باز کن !! یکم بهم نگاه می کنن مجید راضی نیست و بیتا هم یجوری اصلا نمی خواد اون کادو رو باز کنه،چون حدس میزنه توش یه عطره ولی بالاخره قبول میکنن.

آروم کاغذ کادو رو که چند تا قلب و یه پس زمینه تیره داره رو باز میکنه .یه جعبه توشه ،تو چشای بیتا یه حالتی مثل پیروزی داره، انگار از قبل می دونست این چیه بازش می کنه یه جعبه دیگه توشه اون رو هم بازش میکنه باز یه جعبه دیگه !!مجید روش رو کرده اون ور اصلا نمی خواد ببینه .

توی جعبه سوم دوتا جعبه دیگس آروم یکیش رو باز می کنه یه شیشه خیلی کوچیکه درش میاره یه مایع سفید توشه بی معطلی بعدی رو باز می کنه اونم یه شیشه هست که فقط توی اون یه مایع قرمز مثل خونه، مجید داره آروم گریه می کنه .

بیتا آروم در شیشه اول رو باز می کنه ولی نمیفهمه چیه اما دومی معلومه خونه ،قبل از اینکه حرفی بزنه مجید بهش میگه "اینا اشکای منه برای تو برای اینکه بدونی یکی همیشه دوستت داره" اشک توی چشمای بیتا جمع شده هر دوشون یه حسی دارن که معلومه می خوان همدیگرو تو آغوش بگیرن ولی حضور من یا بودن تو کافی شاپ این اجازه رو نمیده بیتا آروم پا میشه دو تا شیشه رو می بوسه میزاره رو قلبش و آروم خارج میشه و مجید هم روی صندلی پهن میشه، مثل یه شکست خورده واقعی.

وقتی بیتا در رو باز می کنه تا بره بیرون مجید داد میزنه "دیوونه تولدت مبارک"بیتا آروم نگاش می کنه و با چشمای تر میره بیرون مجید یدفعه بخودش میاد، بدو بدو میره از در بیرون و بلندتر خیلی بلند داد میزنه"دوستت دارم"...ولی بیتا توی مردم خیابون گم شده...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دیوانگی و عشق...


زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمین راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.

دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.

بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دختر روستایی بسار زیبایی، به بازار مكاره رفت. در چهره اش سوسن و گل سرخ بود. موهایش به غروب خورشید می مانست و سپیده دم بر لب هایش می خندید.
مردان جوان، تا این دختر غریبه ی زیبا را دیدند، به دنبالش رفتند و دورش جمع شدند. یكی می خواست با او برقصد و دیگری می خواست به افتخار او كیك ببرد. و همه می خواستند گونه اش را ببوسند. به هر حال بازار مكاره بود دیگر!
اما دختر یكه خورد و وحشت كرد، و درباره آن مردان جوان، افكار بدی به سرش افتاد. آن ها را از خود راند و حتی به چهره یكی دونفر از آنها سیلی زد و بعد دوان دوان گریخت.
غروب كه به خانه بر می گشت، در دل گفت : « حالم به هم خورد. این مردها چه قدر بی تربیت و بی سر و پایند. اصلا نمی شود تحملشان كرد.»
یك سال گذشت و در آن یك سال، آن دختر زیبا بسیار به بازارهای مكاره و مردها فكر كرد. سپس بار دیگر، با سوسن و گل سرخ در چهره، غروب در موها و لبخند سپیده دم بر لب، به بازار مكاره رفت. اما این بار، مردهای جوان كه او را دیدند، از او روی گرداندند. و تمام روز تنها ماند.
و غروب كه دختر به طرف خانه اش می رفت، گریه اش گرفت و در دل گفت : «حالم به هم خورد. این مردها چه قدر بی تربیت و بی سرو پایند. اصلا نمی شود تحمل شان كرد.»

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مدت زیادی از تولد برادر سامی كوچولو نگذشته بود . سامی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .
سامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها سامی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم.
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!
پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
پیام اخلاقی این حکایت: مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن، ولی پری ها مونث هستند. [/B]

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد ، از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ ... شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید :
خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید
...و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟
درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد .
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!
دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری .
زندگی همین است!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد كه از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکی بود یکی نبود
یه روزی از روزا
با یه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل یه دوست خوب بود.
یه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم.
واسم با دیگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
یه روز قلبمو تقدیمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجیبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همین جور عاشقش موندم...
یه روز اومد گفت:
" این دوستمه اسمش سعید هست."
یهو یه چیزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
دیگه چیزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهیچه های صورتم بودن که به صورت یک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
یه روز درحالی که گریه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پیشت بمونم؟"
با این حال که می دونستم این قلبمه که باز هم باید درد بکشه و جیک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گریه کنه تا آروم بشه...
چندین ماه گذشت...
یه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی دیگه عروسیم هست. کارت دعوتو کی بیارم خونتون بهت بدم؟"
دیگه نمی فهمیدم چی میگه.
منگ شده بودم.
یهو دیدم داره میگه:
"... کوشی؟ الوووووو...."
گفتم: "اینجام. اینجام. یه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو همیشه وقتی با من حرف می زنی میری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بیا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
یاد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم یه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"یوهو. کجایی؟ بیا اینم دعوت نامه. پنجشنبه می بینمت."
تا پنجشنبه بیاد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چیز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سیگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای یه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشیدم.
به سالن که رسیدم٬ اونو توو لباس عروس دیدم.
چقدر زیبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امین. برو یه جا بشین. امیدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزدیک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم این کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو همیشه توو قلب من هستی. منو یادت نره!"
گونش رو بوسیدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا این من بودم و تنهایی هام که باید تا ابد باهاش می ساختم!...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی كودك خوبی می میرد یك فرشته از بهشت به زمین می آید، و كودك مرده را در آغوش میگیرد... بال های بزرگ و سفیدش را باز می كند و از بالای هر چیزی كه كودك به آن ها عشق می ورزیده پرواز میكند...، فرشته یك مشتِ پر گل می چیند، و آن ها را به بالا، به پیش قادر مطلق، می برد. آن ها میتوانند، در بهشت زیباتر از زمین شكوفه بدهند، و خداوند همه آن گل ها را به قلب خود می فشارد. اما او آن گلی را كه بیشتر از همه دوست دارد را می بوسد... و سپس به آن گل صدا عطا می كند تا در بزرگترین هم سرایی ستایش خداوند شركت كند...
گل ها نمادی از انسان ها هستند، خداوند همه انسان ها را دوست دارد اما آنهایی را كه بیشتر دوست دارد را وقف ستایش خود میكند.
فرشته همان طور كه كودكی مرده را بالا، بسوی بهشت، می برد، به كودك گفت: ” نگاه كن“ كودك صدایش را شنید و چشمهایش را باز كرد، مثل این كه در یك رویا بود ...
آنها از بالای مكانهایی كه كودك بازی می كرد، پرواز كردند و به میان باغ هایی با گل های زیبا رفتند. فرشته پرسید:
ـ كدامیك از این گلها را باید با خود ببریم تا در بهشت بكاریم؟
آن نزدیكیها یك بوته ی زیبا و باریك گل رز ایستاده بود. اما دستی نا بكار ساقه اش را شكسته بود، و به همین خاطر همه غنچه های نیمه بازش پژمرده شده و در اطراف آویزان بودند. كودك گفت:
- گل بیچاره! این را بردار، ممكن است در آنجا گل بدهد و رشد كند.
فرشته آن گل را برداشت و كودك را بوسید. آنها تعدادی از گل های شكسته ی پر پشت را چیدند، همچنین چند بنفشه وحشی و گل لاله ی تحقیر شده ای را هم با خود بردند. كودك گفت:
- حالا ما یك دسته گل داریم.
فرشته سرش را از روی تصدیق تكان داد. ولی به سوی بهشت پروازنكرد....
شب كاملا آرامی بود. آنها درآن شهر بزرگ ماندند و به طرف كوچه ی باریك محله های پایین شهر پرواز كردند. جایی كه انبوهی از پوشال و كاه ،غبار وخاكروبه ها جمع شده بود، آنجا تكه های بشقاب، خرده های گچ، لباس های مندرس و كهنه و كلاه های قدیمی ریخته بود و همه این چیزها منظره كوچه را به هم زده بود...
و فرشته از میان همه ی این چیزهای آشفته به تكه هایی از یك گلدان شكسته و تكه كلوخی كه از آن به بیرون خم شده بود، اشاره كرد. كلوخ با ریشه های قوی اما خشك شده ی یك گل صحرایی سرِ جایش نگه داشته شده بود و چون گل خشك شده بود كسی به آن محلی نمی گذاشت و دور انداخته شده بود.
فرشته گفت:
- آن گل حشك شده را با خودمان می بریم. علتش را همان طور كه به پیش میرویم برایت می گویم... آن پایین در آن كوچه باریك، در زیر زمینی نمور، پسر بیمار و فقیری زندگی میكرد. او از كودكی فلج بود. فقط وقتی حالش خیلی خوب بود میتوانست، با تكیه بر چوب دستی اش، چند بار بالا و پایین اتاق برود... و این حداكثر كاری بود كه او میتوانست انجام دهد. برای چند روزی در تابستان اشعه های خورشید به درون زیرزمین رخنه میكردند و وقتی پسر كوچك آنجا در زیر تابش خورشید مینشست، دستش را جلوی صورتش می گرفت و به خونی كه در انگشتانش جاری بود نگاه می كرد و می گفت:” آره، امروز اون بیرون اومده!“
او جنگل را با زیبایی سبز بهاریش می شناخت، تنها به این خاطر كه پسر كوچك همسایه اولین شاخه ی سبز یك درخت آلش را برایش آورده بود و او آن را بالای سرش می گرفت و خود را در رویاهایش در جنگلی از درختان آلش می دید. جایی كه خورشید می درخشید و پرندگان آواز می خواندند...
در یك روز بهاری پسر همسایه برایش گلهای صحرایی آورد كه اتفاقا یكی از گل ها با ریشه بود. بنابراین در یك گلدان كنار تخت نزدیك پنجره كاشته شد و رشد كرد. رشد كرد و شاخه های جدیدی داد و هر سال گل های تازه می داد و بزرگتر می شد. برای پسر بیمار آن گل تبدیل به عالی ترین گل روی زمین شد. آن گل تنها گنج كوچك زمینی اش بود. به آن آب می داد، و مراقبش بود و گل نیز می كوشید تا از حداقل نوری كه از پنجره باریك می تابید نهایت استفاده كند. گل در رویاهای پسر پرواز می كرد و فقط برای شاد كردن پسر بود كه رشد می كرد و بوی خوش در اطراف می پراكند.
و زمانی رسید كه خداوند پسر را به سوی خودش فرا خواند. و الان یك سال است كه او پیش قادر مطلق است. برای یك سال گل در كنار پنجره فراموش شده ماند، و پژمرد.
به همین خاطر در كوچه انداخته شد. و این همان گل بیچاره است كه در دسته گلمان گذاشتیمش. این گل نسبت به سایر گلهای باغ ملكه شادی بیشتری تولید كرده و بخشیده است.
كودك پرسید :
- اما، تو همه این چیز ها را از كجا می دانی؟
فرشته گفت:
- من می دانم، چون من همان پسری بودم كه بر روی چوب دستی راه می رفت. من گلم را خوب می شناسم.
كودك چشم هایش را باز كرد و به صورت شاد و با شكوه فرشته نگاه كرد. در همین لحظه آنها به مكانی داخل شدند كه پر از شادی و آرامش بود. خداوند كودك مرده را در آغوش گرفت سپس او مثل فرشته دو بال در آورد. و دست در دست فرشته پرواز كرد. قادر مطلق گل صحرایی پژمرده را بوسید، پس از این بوسه بود كه گل صدادار شد و با آزادی و شادی بیشتری در همسرایی فرشتگان دور و نزدیك هم آواز شد.
كودك و گل صحرایی خوشحال بودند و آواز می خواندند.

” گل صحرایی به دیگران شادی می بخشید حتی زمانی كه می بایست برای زنده ماندنش می جنگید... و خداوند او را بیشتر از گلهای باغ ملكه دوست می داشت. گل های باغ ملكه قوی و زیبا بودند، اما خداوند آن گل خشكیده را بیشتر دوست داشت چون در نهایت نیاز ، دیگران را شاد میكرد... خداوند همه انسان ها را دوست دارد ولی عشق خاص خود را نصیب آنهایی می كند كه رنجشان را برای خودشان نگه می دارند و شادی را به دیگران هدیه می كنند .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کرگدن گفت: نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند. دم جنبانک گفت: اما پشت تو میخارد.لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی باید حشره های تورا بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز, دوست داشتن به قلب مربوط میشه نه به پوست. کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم, من فقط پوست دارم. دم جنبانک گفت: این امکان نداره, همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو کجاست, من که قلب خودم رو نمی بینم. دم جنبانک گفت: خوب, چون از قلبت استفاده نمیکنی, قلبت رو نمی بینی. ولی من مطمینم که زیر این پوست کلفت یکقلب نازک داری.کرگدن گفت: نه, من قلب نازک ندارم, من حتما یه قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت: نه, تو حتما یک قلب نازک داری, چون به جای اینکه دم جنبانک رو بترسونی, به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکهدهن گشاد و گندت رو باز کنی و اون رو بخوری, داری باهاش حرف میزنی.کرگدن گفت: خوب این یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: وقتی که یه کرگدن پوست کلفت, یه قلب نازک داره یعنی چی؟ یعنی اینکه میتونه دوست داشته باشه, میتونه عاشق بشه.کرگدن گفت: اینا که میگی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی... بذار رو پوست کلفت قشنگت بشینم , بذار... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب میگشت. فکر کرد بهتره همون اولین جملشو بگه.
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش رو میخاروند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش رو بر می داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش میاد. اما نمیدونست از چی خوشش میاد. کرگدن گفت: اسم این دوست داشتنه؟ اسم اینکه من دلم میخواد تو روی پشت من بمونی و مزاحمهای کوچولوی پشتم رو بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیازه, من دارم به تو کمک میکنم و تو از اینکه نیازت برطرف میشه احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت میکنی, اما دوست داشتن از این مهمتره. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چی میگه.
روزها گذشت, روزها, هفته ها و ماهها و دم جنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می نشست. هرروز پشتش رو می خاروند و هرروز حشره های کوچیکه مزاحم رو از لابلای پوست کلفتش بر میداشت و کرگدن هرروز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش رو می خارونه وحشره های مزاحمش رو میخوره احساس خوبی داره, برای یه کرگدن کافیه؟دم جنبانک گفت: نه, کافی نیست.کرگدن گفت: درسته کافی نیست. چون من حس میکنم چیزای دیگه ای هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تورو تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خوند, جلوی چشمای کرگدن. کرگدن تماشا کردو تماشا کردو تماشا کرد. اما سیر نشد.
کرگدن می خواست همین طور تماشا کنه. کرگدن با خودش فکر کرد: این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یه چیز نازکاز چشمش افتاد.کرگدن ترسیدو گفت: دم جنبانک, دم جنبانک عزیزم, من قلبم رو دیدم,همون قلب نازکم رو که میگفتی, اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشکهای کرگدن رو دید. آمد و روی سر اون نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز, تو یه عالم از این قلبای نازک داری.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مادررررررررررررر
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط یك چشم دارهفقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..
كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال كنی چرا نمیمیری ؟اون هیچ جوابی نداد....
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد :اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .همسایه ها گفتن كه اون مرده
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
ای عزیزترین پسرم ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر نمییتونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین مال خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الو سلام

منزل خداست؟

این منم مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد، حساب بندهایتان جداست؟

الو

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

چرا صدایتان نمی رسد کمی بلندتر

صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم، دوباره، تا خدا خداست .

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

مجله عاشقونه

كوچولو، بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران

كوچولو، بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران

مجموعه قطعات عاشقانه

 

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

هميشه در زندگي لحظاتي هست که در عين روشنايي  ؛ آميخته با شب  ؛سياهي وظلمت است.در هنگام غم ودرد و آه لحظاتي آميخته با زيبايي ولبخند است ودر هنگام سکوت لحظاتي سرشار از هيجان و التهاب و در نااميدي بسي اميد است.

     -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

اين ديوار هاي سردغرور؛هيچ گاه فرصت نداد که"زمرمه هاي دلتنگي ام"به سوي تو پر گيرند. کاش بيايي همراه نسيم عشق؛از پشت پنجره نيمه باز رو به قلبم..

      -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 عشق تو چشماي هم نگاه كردن نيست با چشماي هم به زندگي نگاه كردنه

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 براي زيستن دوقلب لازم هست. قلبي که دوست بدارد . قلبي که دوستش بدارند. قلبي که هديه کند . قلبي که بپذيرد.

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+- 

وقتي دل تنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره،وقتي نا اميد شديبه ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي ساکت شدي به ياد بيار کسي رو که به شنيدن صداي تومحتاجه

    -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور......... اما هر وقت گونه هايم خيس ميشه مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 تو دريايي و من موجي اسيرم...كه مي خواهم در آغوشت بميرم... بيا درياي من آغوش بر كش...نمي خواهم جدا از تو بميرم

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد .وسعت تنهائيم را حس نکرد .در ميان خنده هاي تلخ من .گريه پنهانيم را حس نکرد .در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد .آن که با آغاز من مانوس بود . لحظه پايانيم را حس نکرد

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

يادته بهم گفتي دوسم داري؟ يادته گفتي عاشق مني؟ يادته گفتم آخر تنها ميشم؟ يادته گفتي تنهات نميذارم؟ يادته گفتي هميشه با مني؟ يادته گفتم ازياد آخر ميرم؟ يادته گفتي دلت پيش منه؟ يادته گفتم اينا حرفه همه؟ يادته گفتي من دوستت دارم؟ يادته گفتم که باور ندارم؟ يادته گفتم اين عشق تا کجاست؟ يادته گفتي تا نفس با ماست؟ يادته گفتم که باور ندارم؟ يادته گفتي که آره حق دارم؟ حالا ديدي که همش حرف بودفقط؟ حالا فهميدي همش ادعا بود؟ 

    -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

بوي نفسات هنوز مستم ميکنه کنارم نيستي ولي با نفسهات گرم ميشم زيبايي چشمانت هنوز افسونم ميکنه کنارم نيستي ولي چشمانت در چشمانم نقش بسته صدايت هنوز از خود بي خودم ميکنه کنارم نيستي ولي جز صدات نميشنوم تو کنارم نيستي اما من چيزي جز تو ندارم

    -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند اما بعضي عشق ها عميق است و ملايم چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فکراي قشنگ وقلب کوچيک من

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم – عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم-دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم – دل هيچ کس از سنگ نيست ما سنگش ميکنيم

    -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت .... به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم من رو تنها گذاشت و رفت.... ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

به پايان فكر نكن .. انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند .. بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز

 

يك داستان كوتاه

 

صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از
صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این
سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟؟؟
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد...
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟؟؟
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت
می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم...
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی
چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را
بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی
همین اطراف بزنی...
ماهیگیر گفت: بعد چی؟؟؟
* بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟
* بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب
می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*** بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر
اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی
بنوشی...
 

يك شعر

 

اي تكيه گاه و پناه
زيباترين لحظه هاي
پرعصمت و پر شكوه
تنهايي و خلوت من
اي شط شيرين پرشوكت من
اي با تو من گشته بسيار
دركوچه هاي بزرگنجابت
ظاهر نه بن بست عابر فريبنده ي استجابت
در كوچه هاي سرور و غم راستيني كه مان بود
در كوچه باغ گل ساكت نازهايت
در كوچه باغ گل سرخ شرمم
در كوچه هاي نوازش
در كوچه هاي چه شبهاي بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن
در كوچه هاي مه آلود بس گفت و گو ها
بي هيچ از لذت خواب گفتن
در كوچه هاي نجيب غزلها كه چشم تو مي خواند
گهگاه اگر از سخن باز مي ماند
افسون پاك منش پيش مي راند
اي شط پر شوكت هر چه زيبايي پاك
اي شط زيباي پر شوكت من
اي رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
روشنترين همنشين شب غربت تو ؟
اي همنشين قديم شب غربت من
اي تكيه گاه و پناه
غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي ماندهاز نور
در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه
در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟
 

م.اخوان ثالث

 

 

يك نكته از دكتر علي شريعتي

 

در باغ بی برگی زادم.

و در ثروت فقر غنی گشتم.

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم.

و در هوای دوست داشتن،دم زدم.

و در آرزوی آزادی سر بر داشتم.

و در بالای غرور،قامت کشیدم.

و از دانش،طعامم دادند.

و از شعر، شرابم نوشانند

و از مهر،نوازشم کردند.

و حقیقت،دینم شد و راه رفتنم.

و خیر ،حیاتم شد و کار ماندنم.

و زیبائی، عشقم شد و بهانه ی زیستنم!
ان دكتر شريعتي

يك قطعه انگليسي

Three sons left home, went out on their own and prospered. Getting back together, they discussed the gifts they were able to give their elderly mother. The first brother, Donald, said, "I built a big house for our mother." The second brother, Robert, said, "I sent her a Mercedes with a driver." The third brother, Joseph, said, "You remember how mom enjoys reading Shakespeare. She can't see very well, so I sent her a remarkable parrot that can recite the complete works of Shakespeare. It took trainers 12 years to teach him - he's one of a kind. Mama just has to name a poem or a play and the parrot recites it." Soon thereafter, Mom sent out her letters of thanks. "Donald," she said, "the house you built is so big. I live only in one room, but I have to clean the whole house." To her second son, she wrote, "Robert, I am too old to travel. I stay most of the time at home so I rarely use the Mercedes. And that driver is so rude! He's so much trouble!" Finally, to her third son, she wrote, "My dearest Joseph," she said, "the chicken was delicious!"

 

يك اس ام اس عشقولانه

اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟

 گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون

 عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون

يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار

 اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي

 هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد

 

 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

تفاوتهای پسر و دختر

وقتی یک دختر حرفی نمیزند
میلیونها فکر در سرش می گذرد

 

 
وقتی یک دختربحث نمیکند
عمیقا مشغول فکر کردن است

 



وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکند
یعنی نمیداند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود

 



وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید:خوبم
یعنی اصلا حال خوبی ندارد

 



وقتی یک دختر به تو خیره می شود
شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی

 


وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو می گذارد
آرزو میکند برای همیشه مال او باشی

 



وقتی یک دختر هر روز به تو زنگ می زند
توجه تو را طلب می کند

 



وقتی یک دختر هر روز برای تو[اس ام اس ]می فرستد
یعنی میخواهد تو اقلا یک بار جوابش را بدهی

 


وقتی یک دختر به تو می گوید دوستت دارم
یعنی واقعا دوستت دارد

 


وقتی یک دختر اعتراف می کند که بدون تو نمیتواند زندگی کند
یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آینده اش باشی

 



وقتی یک دختر می گوید دلش برایت تنگ شده
هیچ کسی در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست


  



*******

 


وقتی یک پسر حرفی نمی زند
حرفی برای گفتن ندارد

 



وقتی یک پسر بحث نمیکند
حال وحوصله بحث کردن ندارد

 



وقتی یک پسر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند
یعنی واقعا گیج شده است

 



وقتی یک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسی تومی گوید: خوبم
یعنی واقعا حالش خوبه

 


وقتی یک پسر به تو خیره می شود
دو حالت داره یا شگفت زده است یا عصبانی

 


وقتی یک پسر سرش را روی پات می ذاره.
آرزو می کند برای همیشه مال او باشی

 



وقتی یک پسر هر روز به تو زنگ می زند
او با تو مدت زیادی حرف می زند که توجه ات را جلب کند

 



وقتی یک پسر هرروز برای تو[اس ا م اس ]میفرستد
بدون که برای همه ''فوروارد'' کرده

 


وقتی یک پسر به تو میگوید دوستت دارم
دفعه اولش نیست[آخرش هم نخواهد بود]

 



وقتی یک پسر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کند
تصمیم شو گرفته که تورو اقلا واسه یه هفته داشته باشه

 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

واقعیتهای دور و بر خودمون

F O A D I 8 3 @ Y A H O O . C O M

F O A D I 8 3 @ Y A H O O . C O M

F O A D I 8 3 @ Y A H O O . C O M

F O A D I 8 3 @ Y A H O O . C O M

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

0

Neon "Hi" with a heart813478rg683lbrjw.gif813478rg683lbrjw.gif813478rg683lbrjw.gifNeon "Hi" with a heart

 

 

 

s4uw6r.gif                2colx78.gif              s4uw6r.gif 

2colx78.gifthrow.gif2colx78.gif

2colx78.gif  2colx78.gif

    

754081lojw96vj7o.gif

 

 

754081lojw96vj7o.gif

 

438747ssby05di26.gif                      438747ssby05di26.gif 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

چند عکس متفاوت با بقیه

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

چند عکس عاشقونه

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

شگفتا

شگفتا!

 

وقتی بود نمی دیدم

 

وقتی می خواند نمی شنیدم

 

وقتی دیدم که نبود

 

وقتی شنیدم که نخواند

 

چه غم انگیز است وقتی

 

چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد

 

می نالد

 

و تو تشنه ی آتش باشی و نه آب

 

و وقتی چشمه خشکید و از آسمان آتش بارید

 

و از زمین آتش روئید

 

تو تشنه ی آب گردی و نه آتش

 

و بعد عمری گداختن

 

از غم نبودن کسی که

 

تا بود از غم نبودن تو می گداخت

 

 

(دکتر علی شریعتی)

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

عدالت

عدالت

دوست دارم که بگویم و بگویم که چه گویم
چه گویم و از کجا گویم
از چه نالم و به چه بالم
که نالیدن روح خسته خواهد و بالیدن روح رفته
در این سرای که ماندنی نماند
چشم دگرتحمل اشک ندارد وگلو تحمل بغض
قطره دگر صبر دریا ندارد و باران تحمل ابر
شروع مي کنم و با تو مي گويم
از سرنوشت آدمهايي که
زنده هستند ولي همان آني که باز شد چشمشان به روشنی ، قلبشان به تاریکی
زندگی به آنها گفت تو زنده مرده ای
مرده اي متحرک با قلبی زنده
تا احساس دهی به آدم های قلب مرده
فقر با تو عجین شد
تا تو شوی معجون درد
روز و شب براي تو يکي ست
روز و شب براي تو معنا ندارد
تو محکومي ؛ محکوم به این زندگی
شاید بعضی گویند نه جبری نیست
حرکتی لازم است
من نیز حق دهم به آنها
تو نیز حق دهی به آنها
ولی با خود گویی
هر حرکتی پا خواهد
آری پای حرکت را از تو گرفته اند
این نا اهلان دنیا پرست
دیگر دستی نیست، احساس ها مرده اند
دلها مرده اند
قلب ها نمي تپند
دست ها گرما ندارند
قلب را تپیدن لازم است تا گرما دهد دست را
آری
در خیابان مرد
در زیر باران مرد
در شهر مسلمانان مرد
بی دوست و یاور مرد
از گرسنگی مرد
در شهری که آسمانخراشش تا طارم اطلس
بی خانمان مرد
در شهری که ضیافتها فراوان
تا سر حد گشنگی ، از گشنگی مرد
در شهر میلیونرها بی پول مرد
آخر چرا
این بی عدالتیها چرا
این ناجوانمردیها چرا
آیا؟
امیدی هست؟!
نوری هست؟!
چراغي هست؟!
آری هست
در آن دورادور سوسو مي زند
اون چراغ نور خداست
ولي ما به دنبال نور نيستيم
چشم ها را بسته ایم
چه شیرین گفت و غمگین با خود شاعر
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
که از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

عابدین
www.bethink. blogfa.com
www.abedinabedizade h.blogfa. com

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

چند لبخند

شخصی از دوستش پرسید : خانمت به چه چیزی شبیه است ؟
دوستش گفت : به گل نرگس ، چون سرش سفید است وچشما نش زرد و پاهایش سبز است


اولی : آقا شما چند تا فرزند دارید ؟
دومی : راستش دقیقا نمی دانم یک فرزند شش سا له دارم یا شش فرزند یک ساله.


دختر از نامزدش پرسید : درآمدت از کجاست؟
نامزد : از نویسندگی.
دختر: منشی هستی؟
نامزد : خیر .
دختر : روزنامه نویسی؟
نامزد : نه ، بنده به پدرم نامه می نویسم و او هم برایم پول می فرستد .


زنی به شوهرش گفت : امروز سالگرد ازدواجمان است به نظر تو چه می بایست بکنیم ؟
شوهرگفت : یک دقیقه سکوت .

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

تصویر روز

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

عشقولانه

در جهان هرگز مشو مديون احساس كسى، تا نگردد رايگان عشقت گروگان كسى

----------------------------
طلسم رو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه
                                 حالا که بي وفاييه ما بي وفاتر از همه
هيچکسي غير از خود ما به داد ما نميرسه
                              عاشقيا رو هم ديديم به هوس يه بار بسه
عاشقي تو دوره ما والا سرو ته نداره
                              چيز به اين بي ارزشي چه چه و به به نداره
کوير خشک دلمون ديگه زده هزار ترک
                          غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک
چاکر هرچي بامرام , مخلص هرچي با وفا
                             در به درو هلاک يک همدم پاک و با صفا
خلاصه اينکه نازنين گذشته هارو بي خيال
                              پرواز رو عشق با وفا حتي بدون پرو بال
(شاعرش:؟)
----------------------------------
آقا الاغه به خانم الاغه گفت :" بيا همديگر را دوست داشته باشيم" خانم الاغه نرم و لطيف عرعر كرد و يك جفت جفتك جانانه به پهلوي آقا الاغه زد. آقا الاغه خوشحال شد . دُمش را تكان داد و يك لگد محكم و چكشي به پشت خانم الاغه زد. آن وقت هر دو شاد و خندان راه افتادند و فهميدند چه عشق خركي به هم دارند و همديگر را دوست دارند اما چند وقت بعد با ناراحتي از هم جدا شدند. چون صاحبشون آقا الاغه را فروخت. آنها هرگز خاطره آن جفتك و لگد را فراموش نكردند.

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد
-------------------------------------
کسی اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدني ست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفأل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
--------------------------------------
نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام
تا ترا آرزو کنم!!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز ترا آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است !!
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ  ندارم!!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردی ......(شاعر:؟)
-----------------------------------------
ای یار به جهنم که مرا دوست نداری         از عشق تو هرگز نکنم گریه و زاری
 اگر روزی بری و یار بگیـری                       الهی تب کنی فرداش بمــــــــــیری
 الهی سرخک و اوریون بگیـری                  تب مالت و فشار خون بگیــــــــــری
 اگر بردی از این ها جان سالـم                 الهی درد بی درمان بگیـــــــــــــــری
 الهی تو بمیری من بمانـم                       سر قبرت بیام قرآن بخوانـــــــــــــــم
--------------------------------

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

000

دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوغم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام می دهم ... و...

و چه ساده اند این آدمک های مغازه ای

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

زن

می گویند روزی فتحعلی شاه بین دو تن از زنانش به نامهای"حیات" و "جهان"نشسته بود که ناگهان طبع شعرش گل کرد و این بیت را سرود:
"نشسته ام به میان دو دلبر و دو دلم
که را به مهر ببندم؟ در این میان خجلم!"

"جهان" فورا جواب داد:
" تو پادشاه جهانی، جهان تو را شاید!"
"حیات" گفت:
"اگر حیات نباشد، جهان چه کار آید؟!"
 
در این لحظه، یکی دیگر از زنان حرمسرا به نام"بقا" که این حرف ها را شنیده بود، از پشت پرده بیرون آمد و گفت:
" حیات و جهان هردوشان بر فناست
بقا را طلب کن که آخر بقاست!"
 


جام جم امروز:" بالاخره تحقیق های پژوهشگران نتیجه داد و معلوم شد چرا زنان خانه دار غیر از سر و سامان دادن به وضعیت خانه خود، فرصتی برای انجام کارهای دیگر پیدا نمی کنند. دلیل این اتفاق، فقط یک کلمه است: شوهرها!
پژوهش تازه ای در دانشگاه میشیگان، نشان می دهد شوهرها در هفته حدود هفت ساعت کار اضافه برای همسران خود در خانه تولید می کنند، این در حالی است که همسران آنها در هفته برایشان یک ساعت وقت اضافه به وجود می آورند."(ترجمه پویا قمیشی)

* وقت طلاست و ازآنجا که زنان برای همسرشان وقت اضافه تولید می کنند، در حکم معدن طلا هستند!
 آقایان! شما در ازای پرداخت یک سرویس طلای ناقابل، یک معدن طلای مادام العمر به دست می آورید. دیگر از چی شاکی هستید؟!

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

شعر

زندگي نقطه سر خط     بي وفايي شده عادت
تو نوشته بودي ديدار      سه تا نقطه به قيامت
زندگي نقطه سر خط       تلگرافي شده نامت
قلبمو مچاله كردي            لاي... نامت
عزيزم نقطه ته خط          برو با خيال راحت
 
به تو تقديم اين ترانه       عوض جواب نامت
زندگي نقطه سر خط      برو با خيال راحت
به تو تقديم اين ترانه      عوض جواب نامت
با سه حرف تلخ و دلگير        مختصر مفيد و ساده
گفتي  كه سايه عشقت    از سرم خيلي زياده
زير درد و خط كشيدي     ضربدر زدي رو اسمم
تا بدونم كه به عشقت      تا كه جون دارم طلسمم
عزيزم نقطه ته خط           برو با خيال راحت
 
به تو تقديم اين ترانه       عوض جواب نامت
روي يك كاغذ بي خط     حرف هاي خسته به نوبت
توي سرزمين نامت       حرف "ت" كرده قيامت
ت" مثل تو مثل ترديد     "ت" مثل آخر قيامت
مثل تنهايي شب           مثل آخر خيانت
عزيزم نقطه ته خط

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

مردان مفتخر

مردان مفتخر!
باید همهء مردم بخوانند بخصوص خانمها(برای درک کردن آقایون)

اگر خانمی این مقاله رو مطالعه کند به ارزش یک مرد دست خواهد یافت و اگرآقا باشد احساس غرور خواهد کرد.

یک روز وقتی یک هیزم شکن در حال شکستن درختها در بالای یک رودخانه بود تبرش از دستش به داخل رودخانه افتاد .آن مرد در حال گریه کردن بود که فرشته ای ظاهر شد و علت گریه اش را پرسید.

هیزم شکن جواب داد:تبرش در داخل آب افتاده و برای امرار معاش لازمش دارد.

فرشته در داخل رودخانه رفت و یک تبر طلایی با خودش آورد و پرسیداین تبر شماست؟
هیزم شکن جواب داد: نه.

فرشته دوباره تو آب رفت و با یک تبر نقره ای اومد و پرسید این تبر شماست ؟
هیزم شکن:نه

این دفعه فرشته با یک تبر آهنی بیرون اومد و پرسید این تبر شماست؟
هیزم شکن :بلی

فرشته از صداقت هیزم شکن خوشش اومد و هر سه تبر رو بهش داد و هیزم شکن با خوشحالی به منزلش رفت.

روزی از روزها هیزم شکن با زنش در کنار رودخانه قدم می زدند که زنش در رودخانه افتاد و هیزم شکن شروع کرد به گریه کردن .
فرشته اومد و پرسید : چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن:زنم در داخل رودخانه افتاده.

فرشته داخل آب رفت وبا" آنجلینا جولی" اومد و پرسید این زن شماست؟
هیزم شکن با صدای بلند گفت:بلی
فرشته عصبانی شد و گفت این حقیقت نیست.

هیزم شکن :اوه فرشتهء عزیزم منو ببخشید این یک سوءتفاهمه می دونی اگه من به جولی نه می گفتم شما مجددا می رفتید تو آب و ایندفعه با" کامرون دیاز" می اومدید و اگه ایندفعه هم نه می گفتم با زن خودم می اومدید که اگه بلی می گفتم هر سه زن رو بهم می دادید فرشته ام :من یک مرد فقیرم و نمی تونستم از هر سه زن مواظبت کنم برای همون به آنجلینا جولی" بله" گفتم.

نتیجهء اخلاقی: اگر یک مرد دروغ بگوید دلایل خوب و مفتخری دارد و برای همه مفید است..!!!

این است داستان ما و ما بر این باوریم که!! "ما مردان مفتخری هستیم"

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

طنز روزانه

تمام پاسخ او یک کلام بود:
زرشک!

بخوان- اگرچه که رنج آور است و سخت و عذاب-
بخوان به نام نمایشگه بزرگ کتاب!

حضور محفل انس است و مردمان جمعند
بساط عیش مهیاست با همه اسباب!

هوای خوب بهار است و جوّ فرهنگی است
فضا شبیه خرابات و آب عین شراب!

و عشق طبق روال همیشه مرسوم است
میان خلق -اعم از ثواب دار و عقاب!-

یکی مقابل یارش تمام قد به سجود!
یکی برای عبادت نشسته در محراب

یکی مجرد و تنها، دو تا بغل به بغل!
یکی احاطه شده با تمامی اصحاب

پسر زکول پدر رفته است تا بالا
چنانکه از تنه بید می رود سنجاب!

(همیشه باربری از وظایف مرد است
رفیق! مرد بمان و سر از وظیفه متاب!!)

یکی به داد و هوار است گرم بیداری!
یکی بروی چمن ها گرفته گوشه خواب

تمام شهر فشرده شده است در یکجا
هزار نقشه و طرح و هزار رنگ و لعاب!

چنان شلوغ که گویی قیامت است به پا
چنان فشار که دائم عذاب پشت عذاب

چطور مرد و زنش را جدا کنم از هم؟
چطور شیر و شکر را جدا کند قصاب؟!

چگونه غرفه مذکور می شود پیدا؟
مگر به جنبل و جادو و رمز و اسطرلاب!

***
رسیده ای به کتابت ولی چه شد تخفیف؟
تمام قیمت آنرا می آورد به حساب

مودبانه به صندوقدار می‌گویی:
عزیز! وضع غم انگیز بنده را دریاب!

(بماند اینکه همیشه عواملی هستند
که جز به جنس مونث نمی‌دهند جواب!)

تمام پاسخ او یک کلام بود: زرشک!
تو را از آنهمه زحمت چه شد نصیب؟...سراب!

تو را چنانکه تویی هیج کس نمی‌فهمد
دلت برای خودت می شود همیشه کباب!

ازین کباب شدن تشنه می شوی و سپس
تویی و سیل حریفان تشنه در پی آب

و در ادامه- ببخشید دست ما هم نیست
نتیجاتا معذوریم؛ رویتان به گلاب!-

عطش که می رود از بین، تازه مشکل بعد:
کجاست سمت خلا؟ می دوی به حال خراب!

همیشه خاطره ها را خراب می کرده است
وجود فاصله ای بین ما و دست به آب!...

***
(به بیت بعدی لطفا توجه کافی-
کنید. بعدش من می‌روم دگر به شتاب!)

مواظبت کن تا اینکه خواندنت نشود
کتاب بعد کتاب و حجاب روی حجاب

خلاصه قصه دراز و خیال ما هم شاخ...
تمام شد به خدا...رفتم...آخ...گوشم، آخ!!

مصطفی حسن‌زاده

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

تعرض جنسی

هنگامي كه سخن از تعرض و يا همان تجاوز جنسي به ميان مي آيد در ذهن اغلب افراد برقراري رابطه جنسي يك مرد رذل با يك دختر و يا زن دست و پا بسته نقش ميبندد اما تعرض جنسي ابعاد و طيف گسترده تري دارد.

تعريف تعرض جنسي
در برگيرنده هر گونهتماس جنسي، اعم از بوسيدن، لمس كردن، نوازش كردن و مقاربت كه بدون رضايت طرف مقابل صورت ميپذيرد. تعرض و تجاوز جنسي يك جرم محسوب گرديده و لطمات جبران ناپذيري از لحاظ روحي ورواني و يا جسماني به قرباني وارد ميسازد.

تعريف عام رضايت
فردي  توافق ميكند و يا به فرد ديگري اجازه ميدهد  تا كاري را انجام دهد. موافقت به انجام عملي مبتني بر آگاهي و دانش كافي از آن عمل و پيامدهاي احتمالي آن. در حالي كه گزينه "نه" گفتن همواره براي فرد محفوظ باقي ميماند.

تعريف خاص رضايت (تماس جنسي)
توافق آزادانه براي برقراري رابطه جنسي. (كه شرايط تعريف عام  رضايت را نيز در برميگيرد)

نكته: رضايت مي بايد براي هر گونه تماس و فعاليت جنسي جلب گردد.

نكته: تماس جنسي يك پروسه است. بنابراين براي آغاز هر مرحله بايد اجازه گرفته شود. مثلا پس از اينكه فردي شما را در آغوش گرفت به معني اين نيست كه شما مجاز هستيد تا انتهاي مسير كه همان مقاربت باشد پيش رويد. پس از در آغوش گرفتن حتي براي بوسيدن فرد نيز بايد از او سوال كنيد كه آيا عمل شما با رضايت وي همراه است  يا خير.

نكته: رضايت ميتواند در هر لحظه و هر مرحله از تماس جنسي بازپس گرفته شود. مثلا چنانچه همسر شما رضايت داد تا وي را ببوسيد اما پس از چند دقيقه وي از تصميم خود پشيمان شد و تقاضاي توقف رفتار شما را كرد شما حق نداريد به عمل خود ادامه دهيد.

نكته: عمل بوسيدن، در آغوش گرفتن و نوازش كردن الزاما نبايد به مقاربت ختم شوند.

نكته: رضايت براي يك مورد تماس جنسي الزاما رضايت براي تماس هاي جنسي بيشتر در آينده نيست. رضايت براي برقراري رابطه جنسي امروز، رضايت مادام العمر براي رابطه جنسي نميباشد. ممكن است فرد پس از يك بار برقراري رابطه جنسي از كرده خود پشيمان گردد شما حق نداريد با اين تصور كه ديگر كار از كار گذشته هر زمان كه مايل بوديد با وي رابطه جنسي برقرار كنيد.

نكته: سكوت، روابط جنسي پيشين، تصور شما از راضي بودن طرف مقابل، رضايت محسوب نميگردند.

نكته: هيچگاه در صورتي كه تريد و دودل بوديد و يا احساس كرديد همسر شما نيز مردد و دو دل است اقدام به برقراري رابطه جنسي نكنيد چراكه به احتمال زياد هر كدام از شما و يا هر دو از كرده خود دير يا زود پشيمان خواهيد شد.

نكته:"شايد" به معني "بله" نيست. "نه" يعني "نه". "نه" به معني "شايد" نيست.

شرايط رضايت در يك رابطه جنسي به قرار زير مي باشد:

1-هر دو طرف كاملا هشيار باشند.

2- هر دو طرف بطور برابر آزادي عمل داشته باشند. عاري از هرگونه اجبار و تحميل باشد.

3-هر دو طرف آشكارا از قصد و نيت خود آگاهي داشته و درباره قصد و نيت خود با يكديگر گفتگو كرده باشند.

اكنون ميتوانيم مفهوم تعرض جنسي را مطابق با اصل رضايت بهتر درك كنيم. اگر شما در شرايط زير با فردي رابطه جنسي برقرار كنيد در واقع  وي را مورد تجاوز جنسي قرار داده ايد و مجرم ميباشيد:

1- با فردي كه هنوز به سني نرسيده است كه بتواند مصلحت خود را تشخيص دهد. حتي اگر شما با يك دختر 17 ساله، حتي با رضايت وي، رابطه جنسي برقرار كنيد در واقع وي را مورد تعرض قرار داده ايد چراكه وي هنوز قادر به اتخاذ تصميمات معقول و همسو با مصالح و منافع خود نيست و شايد از عواقب عمل خود آگاهي كافي نداشته باشد.

2-چنانچه فرد خواب آلود و يا بي هوش باشد.

3-چنانچه با تهديد وارعاب همراه باشد.

4- چنانچه فرد تحت تاثير الكل، مواد مخدر و يا روانگردان قادر به تصميم گيري نبوده و يا قادر به مقاومت نباشد.

5-زماني كه فرد  ابتدا عدم رضايت خود را از هر گونه تماس جنسي اعلام كرده، اما شما با ترغيب و شستشوي مغزي وي سرانجام وي را راضي به برقراري رابطه جنسي كرده باشيد.

6-زماني كه در نوشيدني قرباني داروي خواب آور ريخته و مخفيانه  وي را مورد تعرض قرار دهيد. و يا با علم به اينكه  وي پس ازمصرف مشروبات الكلي و يا مواد مخدر ديگر قادر به مقاومت نيست و يا آسانتر به رابطه جنسي تن خوهد داد، مصرانه وي را به مصرف اينگونه مواد ترغيب كنيد.

كليد رضايت = گفتگوست: به موقع، صادقانه و قاطعانه حرف خود را بزنيد.

 

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

راه های سادیسمی کردن شوهر

 

راههایی برای سادیسمی کردن شوهر !!!

بانوان بخوانند !!!

 

 

. دائما به شوهرتان بگوييد : ولي خودمونيم ها ، تو بيريخت ترين خواستگارم بودي !

 

. غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد : اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !

 

. هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!

 

. هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد : هوووووووووووووووووق !

 

. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذاريد و برويد توي اتاقتان روزنامه بخوانيد !

 

هر وقت ديديد شوهرتان مشغول تماشاي مسابقه فوتبال مي باشد ، به بهانه تماشاي عمو پورنگ ، سريع کانال را عوض نماييد !

 

دائماً در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانايي هاي مردان ديگر تعريف کنيد !

 

براي تولد شوهرتان ، مسواک وخمير دندان کادو بگيريد و بگوييد که عزيزم اميدوارم صد سال زنده باشي و ديگه هيچوقت دهنت بوي گند نده !

 

اگه شوهرتان با کلي قرض و قوله و وام گرفتن ، براي کادوي تولدتان يک عدد پژو 206 آلبالويي خريد ، با دلخوري بگوييد : اگه با خواستگار قبليم ازدواج مي کردم حتما برام يه ماکسيما مي خريد !

 

هر وقت ديديد که شوهرتان با خيال راحت خوابيده است ، براي ضد حال زدن به او بگوييد : عزيزم ميدوني اگه الان مهريم رو مطالبه کنم بايد بري گوشه زندان بخوابي ؟!

 

هر 5 دقيقه يکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنيد و بگوييد : عزيزم فقط مي خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نيست و حواست جمع کارته !

 

هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگوييد : عزيزم ، انگار همين چند سال پيش بود که در يک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !

 

از همسرتان معناي عشق را بپرسيد و بعد از اينکه 2 ساعت عشق را تفسير کرد و برايتان داستان هاي عشقي تعريف کرد ، به او بگوييد : ابله ! عشق يه چيزي مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !

 

هر وقت ، شوهرتان رازي را برايتان گفت و از شما خواست که پيش خودتان بماند و به کسي نگوييد ، سعي کنيد ، کسي از دوستان ، فاميل و همسايه ها نماند که اين راز به گوشش نرسد !

 

و هر وقت به دليل عمل به توصيه هاي بالا ، شوهرتان تصميم به طلاق دادن شما گرفت ، با توجه به قحطي شوهر در جامعه ، با چشماني پر از اشک به او بگوييد : منو ببخش عزيزم. و بعد از اينکه کاملا خر شد ، عمل به توصيه هاي بالا را از نو تکرار نماييد !!!

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

هنر دست و سایه

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

کمی ترس

یه کمی ترس

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

ارتباط رنگها و غذا

Image hosting by TinyPic

شاید دانستن اینکه هر رنگی چه تاثیر ناخودآگاهی بر روحیه و روان ما دارد بد نباشد:

 

                         

 

 

0002025D.gifبرای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم می‌کند!

 

 

 

                             

0002025D.gifاگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید.

 رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد! 

                                                    


 

0002025D.gifاگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را برگزینید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید. رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد. 

                                                 


 

0002025D.gifچنانچه از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرفکنید!

 

 

                         

0002025D.gifبهتر است آدم های افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و چیز های به رنگ زرد را در پیرامون خود داشته باشند. رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و از افسردگی پیشگیری می کند. 

 

                      

0002025D.gifاگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را بنفش کنید، یا از چراغ خواب به رنگ بنفش  ستفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است. 

                                                        


 

0002025D.gifو نکته پایانی اینکه: چنانچه مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید. رنگ نیلی کمک می‌کند تا بهتر بیندیشید.

                                

 

 

 

 

 

Image hosting by TinyPic

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

اس ام اس های روز

الهي من خورشيد بشم تو ماه
.
.
.
كه تا قيامت ريختتو نبينم

************ **

میدونی پشه چندتا دندون داره ؟
۴۳ تا
شک داری ؟ برو بشمار

************ **

بعضی وقت ها اینقدر حواست به خودته و در آرزوهای خودت غرقی که یادت میره یه نفر منتظرته تا . . . . . . . . از دستشویی بیای بیرون

************ **

چند تا اس ام اس جديد اومده زنگ بزن برات بخونم ، هزينه ام زياد نشه

************ **
ميدونيد به کشمش چي ميگن؟
.
.
.
.
بابا يکم فکر کن
.
.
معلومه ديگه انگور باز نشست

************ **
دو چيز است كه پر كردنش غير ممكنه.كيسه گدا و قلب زن

************ **
سلام بچه ها يه خبر فوري: بالاخره من هم زن گرفتم
.
.
.
.
یک همزن برقی

************ **

جارو برقی با اینکه میدونه زباله راه نفس اش رو میبنده, بازم هورت میکشه,جارو برقیتم آشغال"

************ **
فردا عصر تلفنتو اشغال نکن؛ يه پسر جوون بهت زنگ ميزنه... . . . . . ستاد شادسازي دختران ترشيده
************ **
بند تنبونتیم! ولمون کنی... هم ما می ریم، هم آبروتو می بریم! (جوادترین اس ام اس عشقی تهدید آمیز!)
************ **
وای وای وای... دیدی چی شد؟... وای وای وای... بگم؟ نه نمی گم خیلی بده... وای وای وای... تو رو خدا بگو نه جون تو نمی شه خیلی ضایع هست... آخه نمی شه اصلا... وای وای وای... باشه چون اصرار کردی می گم... ولی قول بده به کسی نگی که سر کارت گذاشتم
************ **
پاشو پاشو، من خیلی ترسیدم. آخه یه خواب بد دیدم. می خوای منو بغل کنی ببوسی. یعنی چی که می گی آره؟ ازت که سوال نکردم! خوابمو تعریف کردم!
************ **
چشم وقتي قشنگه كه مال تو باشه اشك وقتي قشنگه كه تو چشم تو باشه و تو وقتي قشنگي كه دستت تو دماغت نباشه
 
************ **

اگه نمیزاری بوست کنم
اگه نمیزاری نازت کنم
اگه نمیزاری بغلت کنم
حداقل بزار جیگرتو بخورم که
.
.
آخه من جیگر گوسفند خیلی دوست دارم

************ **
لپتو بیار جلو
۱
۲
۳
.
.
اگه تا صدم بشماری از بوس خبری نیست
************ **

اگر بگم برات میمیرم ، نفسم به نفست بنده ،
اگه بگن دوست دارم ، بی تو داغ می کنم
.
.
.
.
واسم پفک می خری 
************ **

های، ساری، آی هو نو اس‌ام‌اس فور یو تودی! هی، آی سید نو اس‌ام‌اس فور یو! در ایز نو اس‌ام‌اس فور یو! الاغ، میگم اس‌ام‌اس برات ندارم، حالا هی بخون!!!
************ **

تو خوشگل ترین ، خوش تیپ ترین ، باحال ترین ، بامعرفت ترین آدم روی زمین هستی
اینم پیشاپیش هدیه های شب یلدات. نوش جان
************ **

چیه دیگه نمیخوای بدی ؟
توبه کردی؟؟؟؟؟؟
وقتی یه بار دادی دیگه نباید جا بزنی .
.
.
دیگه حداقل روزی یه بار رو باید بدی .
.
.
این قانون sms دادنه
************ **
این اس ام اس رو تا سه روز نخون
.
.
میگم نخون
.
.
نرو پایین
.
.
بیخیال شو
.
.
نه نمیشه بهت اعتماد کرد همون سه روز دیگه بهت میدم.

************ **
دوصت دارم با ص صابون تا همه تو کفش بمونن !!!
************ **

اگه مي دونستي دستاي سرد من چقدر به گرمي دستات نيازمنده اينقدر دست تو دماغت نمي کردي
************ **

نمی دانم تا كدامین طلوع خواهم ماند و در كدامین غروب خواهم رفت ولی دوست دارم تا اخرین لحظه عمرم سر كارت بزارم
 
************ **

انا لله و انا الیه راجعون . ارسال کننده این پیام کشته مرده شماست.
************ **

گفت بخواب خوابیدم
گفت وا کن واکردم.
دردش رو تحمل کردم
خون اومد ترسیدم
.
.
.
.
.
آخه اولین باری بود که می رفتم دندون پزشکی
 
************ **

پسر نوح با بدان بنشت
.
.
.
.
.
حالا برو وضع خونه و زندگیشو ببین زن و ویلا و ماشین و
************ **

بیا مثل دوتا کبوتر پر بکشیم بریم روی بلندترین درخت لونه کنیم
بعد تو تخم بذار
.
.
.
.
من میرم گوجه می خرم املت بخوریم

 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

عشق یعنی

 عشق یعنی ...

عشق یعنی رازقی ،

عشق یعنی مست گشتن از شمیم

عشق یعنی آفتاب بی غروب

عشق یعنی آسمان ، یعنی فروغ

عشق یعنی آرزو ، یعنی امید

عشق یعنی روشنی ، یعنی سپید

عشق یعنی غوطه خوردن بین موج

عشق یعنی رد شدن از مرز اوج

عشق یعنی از سپیده تا سحر

عشق یعنی پا نهادن در خطر

عشق یعنی لحظه دیدار یار

عشق یعنی دست در دست نگار

عشق یعنی نغمه های هایده

عشق یعنی رقص آب و آینه

عشق یعنی عقل شد مدهوش تو

عشق یعنی مست در آغوش تو

عشق یعنی لب به لب انداختن

عشق یعنی جامه را انداختن

عشق یعنی لحظه های بی قرار

عشق یعنی صبر ، یعنی انتظار

عشق یعنی اشتیاق و اضطراب

عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب

عشق یعنی اشک ، یعنی عاطفه

عشق یعنی یادگاری ، خاطره

عشق یعنی لایق مریم شدن

عشق یعنی با خدا همدم شدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب

عشق یعنی تشنگی ، یعنی سراب

عشق یعنی خواستن ، له له زدن

عشق یعنی سوختن ، پر پر زدن

عشق یعنی سالهای عمر سخت

عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ

عشق یعنی با "خدایا" ساختن

عشق یعنی چون همیشه "باختن"

 

برگرفته از وبلاگ http://maral31.blogfa.com/

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

دست خودم نیست

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

 

برگرفته از وبلاگ http://maral31.blogfa.com/

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

وقت تمام

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط عطا |

موبایل ممنوع

نباید داخل دستشویی با موبايل صحبت کرد؟!

من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛

سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما
نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛
- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسيد؛
- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
- منم می تونم بیام طرفت؟
آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
- نه�الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت�
- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب
 می ده!!! ول کن هم نیست
 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط عطا |



وقتی که می آیی
صدای تق تق گامهای تو بر سنگ فرش کوچه
چه آوای خوشی است
کاش این آمدنت تا ابدیت می رفت

atafakhri@yahoo.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

نیازمندیهای ایران


ادبی
عکس
دلنوشته
خاطره
دنیای پیرامون خودم
طنز- جوک و اس ام اس
آموزش
عشقولانه
شهر من

اتومبیلهای لوکس سال 2010
من هر شب تو را خوانم
جوك
فنجان قهوه
فرصتی برای عاشق شدن
اس ام اس های فلسفی
راز موفقیت از زبان سقراط
چند لطیفه ی ریزه میزه
عجیب ترین های جهان
من محتاج توام

هفته اوّل دی 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386

عاشقانه های دنیا
كد آهنگ براي وبلاگ
محسن ملاح
محمدمظفری
حسین پناهی
محسن کبگانی - نردبان
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گناوه
سیدعلی صالحی
علی احمدی
محسن رضایی فر - روزهای بی خاطره
محمد قاسمي - ترفندهاي ياهو - اينترنت و ...
بهار - سرزمين عشق
سبحان علی یاری - اس ام اس ايروني
رادیو کالج پارک - رادیو اینترنتی دانشجویان اینترنتی دانشگاه مریلند
فرهاد عزیز - کجایند عشقهای اساطیری
میلاد - رضا - رضا - وبی برای بچه باحالا
دل نوشته های یک کودک خیابانی
مامان آرمین
آرزو-شیرین
صلیب شکسته - (دو عاشق : سینا - الهام)
رضا عبدالهی - باغبون باغچه عشق
ترانه فرخی - دختران ایلیا
تینا - بلور رویا
محمد - کلبه دلباختگی
م . ه . ن
محمد سام
لاله
آموزش فلش برای ساخت وبلاگی زیباتر
عکس چهره های مطرح رقص و آواز
آموزش عکاسی
زیر آسمون ابری هامبورگ - فرح دختر با احساسی از آلمان
دنیای شیرین(دنیای من)
دزدعکس 2
ایهام - افق کور
ثبت دامنه رایگان
آبجی و داداش
کاملیا دختری از ایران زمین
عطا
عکس.مدل لباس و ...
رضا بهارلو
باران 87 - آمال بچه های تخریب
کلبه عشق
يه غريب بي نشون - حسين متوليان
زن و مرد
بي حجاب
صبا - ترنم و بوسه تو براي من
اعترافات يك سيب زميني
نکاح
مریم شفیعی - باید به دستهای جنون اقتدا کنم
مهسا خانوم گل - هوای وصال
نرگس - ...
گل سرخ
شعرهایی که دوستشان داریم- یک دوست
اینجا ژاپن است
آموزش گیتار
لحظه
شکیبا - آّبی تر از همه چیز
تیلوری از جنس ممنوعه
ShOzEx
محمد علي ابطحي
عطاالله مهاجراني
طنز امروز ايران
طنزهاي زهرا دري
شعرهاي طنز محمدرضا عالي پناه-افاضات آقاي هالو
خليل جوادي
انتظار
دلنوشته هاي مريم براي كودك دلبندش
بو تو - دانيال عزيز
جايي براي باهم بودن
ساخت لوگو و بنر رايگان
آذين عزيز
سيما-مادري دلسوز و مهربان
هديل-تنهاترين يار
سپيده / زني از دوردستها
دانلود جديدترين آهنگ هاي روز
بدون سانسور/ پسر اردي بهشتي
حكيمه/ مداد رنگي زيبا

RSS 2.0