درد و دل من و خدا
با تشکر از شاهرخ عزیز
یکی از دوستام میگه چرا
به جای داستان و قصه از خودت نمینویسی، چیزی بهتر از این به ذهنم نیومد
که از خودم بتونم بنویسم
خدایا
روز به روز زندگی ُ روز به روز امید ُخنده
خدایا
روز به روز نام تو
سیصد شصت و پنج روز شکایت
سیصد شصت و پنج روز دعا
سیصد شصت و پنج روز خنده، گریه
سیصد شصت و پنج روز هر روز بهتر از دیروز، یه روز بدتر از قبل
نه شکایت
نه فراغت
خدایا !
می دونم برای تو معجزه کوچیکیه ٬ اما ممنونم که منو آفریدی !
انرژی رد و بدل می شه
یکی دل می بازه
یک دل می لرزه
یه قطره اشک می چکه
یه دست عرق کرده یخ میکنه
خدایا اینها معجزه های کوچیک نیست...
نفس کشیدنم ٬داشتنت تو دل کوچیکم٬ بخشیدن و بخشوده شدنم٬ عشق
ورزیدنم ...
نه در آسمانم و نه در زمین...تنها در گودی دستان تو زندگی می کنم
اگر دستت رو به نور بزنی بهشت رو میبینم، اگر هم دستت رو به آتیش بزنی
تو جهنم میسوزم
اما چه فرقی می کنه بهشت یا جهنم... مهم اینه که در دستان تو باشم!
.
.
.
" یه داستانم یادم اومد که بی ربط با درد و دلم نیست "
روی به محراب نمودن چه سود سوی بخارا و بتان طراز
ایزد ما وسوسۀ عاشقی از تو پذیرد ، نپذیرد نماز
.
.
نزدیكش رفتم
نگاهش كردم
چشمانش برق زد
سیب بی دریغ عطرفشانی می كرد
گفت : نگاه كن
گفت : بچین
گفت : خوش طعم است،امتحان كن
گفتم مگر نه اینكه بر خلق ممنوع كردی چیدنش را
طعمش را
رنگش را
گفت : بچین
با تردید دست را به سمت سیب دراز كردم
دستانم می لرزید
از نفرین ابدی ...
ترسیدم دستانم را به عقب كشیدم
دستانم را گرفت به سمت سیب كشید و...
گفت : این آغازی است برای تو...
تا طعمش را چشیدم
بهشت برین ناپدید شد
زیر پاهایم خالی شد
احساس سقوط كردم
به سرعت نور سقوط كردم
و بعد از طی مسافتی طولانی
......
چشمان را باز كردم
زیر پایم خاك بود و یك آسمان آبی بالای سرم
نه از درخت هایی با میوه های رنگین خبری بود و نه از چشمه ساران جوشان
گرسنه بودم
به اطرافم نگریستم
هیچ نیافتم
درد داشتم
اولین باری بود كه گرسنگی و درد را لمس می كردم
اشك در چشمانم جمع شد
تنها
گرسنه
زخمی
خدایا .........
خدا آمد
چه شده فرزند؟!!
تو خود مرا مجاب كردی از سیب بچینم و این سقوط؟!
خدایا چرا مرا راندی؟
خداوند لبخند زد
بهشت برایت چه ارزشی داشت؟
همه چیز بود ،جوانی ،طعام ،خوشی و هر آنچه كه می خواستی
بدون تلاش داشتی ، بخشیده بودم
می خواستم خود درك كنی هر چیزی كه به راحتی نسیب كسی شده باشد
به راحتی از بین می رود ملائك شكایت كردند و گفتند
ما بهتریم در عبادت و روز شب چون چارپایان نمی خوریم و در استراحت دائم
نیستیم
من به آنها گفتم كه شما در مقام از آنها برترید
و با این سیب به این كوچكی به زمین كشاندمت تا در سختی ها شما را بیازمایم
این آغازی است برای تو فرزندم
لبخند زد
از همان لبخند های همیشگی
دستان مرا را گرفت
و مرا بلند كرد
و با تبسمی باشكوه گفت: تمام عرش و فرشم به قربان یك لحظه تمنایت ...
سعی كن با كوشش در عبادت و زندگی با عزت در جایگاهی نزدیك به جایگاه
ما اقامت كنی
خدا رفت من ماندم، یك مسیر سخت و ناهموار
اماخوشحال
از اینكه خداوند مرا به زمین آورد و در مقابل كسانی كه هزاران سال عبادتش
كردند ،از من چند روزه ، دفاع كرد
.
.
.
شروع كردم
من به زمین آمدم برای حضوری سبز و جاودانی
شروع كن...
**********************************************
عشق نوعی جنگ است و کسی که برای اولین بار این جنگ را آغاز می کند
باید شجاعت جنگیدن را داشته باشد
ما کسانی را که به فکرمان هستند به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم ب
رای کسانی که به فکرمان نیستند. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچ وقت
برایمان گریه نمی کنند.
امشب را تا سحر بیدار خواهم ماند
به تو فکر میکنم به تو که آمدن و رفتنت مثل یه خواب بیش نبود
یا شاید یه کابوس تا به خود آمدم جدایی در ما نفوذ کرده بود
فراق از من نبود
این شکستن پیمان از تو بی وفا بود
چقدر ساده فریب میزنی
دلم برایت میسوزد روزی از همین روزها
شاید در سایه پشت سر
روز انتقام عشق برایت میرسد
گمان نکن که آهم به دامنت گرفته
نه من هرگز نفرینی نمیکنم
این نفرین عشق است که دامن جفا کاران را میگیرد
نه برای بازی کردن با احساسات پاک یک تنها
برای به بازی گرفتن ذات مقدس عشق
توبه کن گرچه توبه ی دل شکستن هرگز درگیر نمی شود
آه که چه تنهائی دلم برایت میسوزد
بخششی برای جا گذاشتن همه قولها
همه حرفها همه پیمانهای شکسته
نیست بخششی برای خراب کردن
آرزوهای یک تنها نیست
من میدانم زمانی پی من خواهی گشت تا بگوئی فقط ببخش
اما من شاید ببخشمت اما قلبم هرگز
دلم برایت میسوزد
من میخواستم بسازم باتو
اما تو مرا سوزاندی
دلم برایت میسوزد......
عاشق بودن.....!
بر پا ساختن ستون های استوار بر بناهای
احساسات است
ولی جایی نیز برای تغییر بگذار . چون.........!
داشتن احساس یکسان در تمام عمر برای رشد
تجربه و آموختن نمی گذارد .
To love some one…..!
Strong bas for your feelings but leare room
For some fluctuation . beacaose……!
No room for growth experience and learning .
عاشق بودن .....!
توانمند بودن در پذیرفتن ایده ها و واقعیت های نو است.
دانستن آن است که از دیگران نیز آنچه که بوده
باقی نمی ماند !
و تغییر آرام ،آرام او را دگرگون می کند .
To love some one…!
Is to be strong in accepting new ides and facts it is
Knowing that apreason win not stay
the some bot also
That change happens gradually...
With Best Wishes