تبليغاتX
دنیای شیرین من

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

دنیای شیرین من

دوست داشتنی های پیرامون من


مبلمان رویایی

a414_swiming.jpg

a414_pixel.jpg

a414_Bocca.jpg

a414_roma.jpg

a414_coffin.jpg

a414_tiger.jpg

a414_double.jpg

a414_stuffed.jpg

a414_yoga.jpg

a414_millipede.jpg

a414_banana.jpg

دوشنبه دوم آذر 1388 توسط عطا |

ثواب تجاوز به پیرزن

 یک جوونی می میره و می برنش تو بهشت.

میگه بابام کو میگن تو جهنم . گریه و زاری که منم میخوام برم جهنم میگن اینطوری نمیشه .

پس تو باید برگردی به آن دنیا و گناه کنی تا ببریمت جهنم .

جوونه می ره اون دنیا و به یه پیرزن تجاوز میکنه و میمیره میبرنش جهنم.

میبینه باباش نیست. میگه بابام کو ؟

میگن آنقدر اون پیرزن گفت خدا پدر این جوونو بیامرزه که بابات آمرزیده شد و رفت تو بهشت

دوشنبه دوم آذر 1388 توسط عطا |

زندگي اين است

وقتی رفت......... وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن. نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده. وقتی پرسید دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم، حالا او رفته، و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم. نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم. نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم، چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است. گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخو اهم کرد. حالا او رفته، و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود. فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا، تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم. نگفتم: بارانی ات را درآر... قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم. نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست. گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت.
او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم. زندگی چیزی جز یک دروغ بزرگ نیست !!!

دوشنبه دوم آذر 1388 توسط عطا |

فقط دو سه متر فاصله

در فاصله دو سه متری....!

 

امروز با دکتر شاهرودی کلاس داشتیم...

 

در فاصله چند متری کلاس ما نیز یک کلاس معارف توسط استاد دیگری برگزار شده بود و از

 آنجایی که صدای استاد معارف بلند بود به کلاس ما میرسید..

 

استاد معارف در توجیه کتک زدن زنها حرف میزد که :البته زنها را باید در شرایطی کتک زد

ولی کتک چندان شدید نباشد...!

 

استاد ما که دو دکترا درعرفان وعلوم قرآنی دارد از شنیدن این حرفها بسیار عصبانی شد

 

مدتی سکوت کرد وسپس شروع به حرف زدن کرد:

 

این چه برداشتی است که ما از دین داریم قرآن مرد را به خوش رفتاری با زن تشویق میکند...

آن "ضرب"که درقرآن آمده نشان دهنده فرهنگ زمان ونه برای امر کتک  زدن است..

.

.

 

من در این فکر بودم که درفاصله چند متر ببین برداشتها از دین چقدر متفاوت است.

 

 

برگرفته از وبلاگ اندوه يك زن http://andohe.blogfa.com/

یکشنبه یکم آذر 1388 توسط عطا |

مي گيرند

آه می گیرند!!!

می گیرند!!

واژه ها را از من می گیرند

چشمانت را می گویم

یکشنبه یکم آذر 1388 توسط عطا |

ماجرایی که جهانرا تکان داد

این شیرماده پس ازشکارکردن متوجه می شودکه شکارش بارداربوده وابتدابه نجات بچه شکارخودمی پردازد وبدون دریدن شکاری که بازحمت بدست آورده٬ بروی زمین درازکشیده ودق می کند.

مردن ماده شیر آن هم به این خاطر خیلی برایم عجیب بود، هر چند کل این داستان عجیب و تکان دهنده بود. این بود که به دنبال یافتن منبع اصلی تصاویر گشتم و تقریبا بلافاصله با وبسایت آقای Grey van der walt برخورد کردم، منبع اصلی این تصاویر تکان دهنده. اما در منبع اصلی خبری از مردن ماده شیر نبود. این شد که ایمیلی به ایشان نوشتم و از خود ایشان پرسیدم. جالب است که قبل از این خیلی های دیگر نیز در وبلاگ هایشان و یا وب سایت هایی که در مورد این تصاویر مطلبی نوشته اند مدعی شده اند آن ماده شیر پس از کمک به بچه آن بز کوهی می میرد! اما طبق جوابی که ایشان به من دادند نه تنها آن ماده شیر نمی میرد بلکه هم اکنون صاحب ۵ توله شیر هم هست!

و اما داستان واقعی این تصاویر عجیب و تکان دهنده در دنیای وحش:

یک صبح سه شنبه در حالی که عکاس به همراه تیم همراهش برای یافتن رد پایی از شیرها به سمت جنوب Madikawe حرکت می کنند به طور کاملا غیر منتظره با لاشه یک بز کوهی و شیری در حال نفس نفس زدن در کنار لاشه او روبرو می شوند. شیر که مشخص است تازه شکار خود را بر زمین زده است کنار لاشه حرکت می کند. اما بر خلاف آنچه انتظار می رود، شیر ماده شکار خود را نمی خورد. عکاس که از دور شاهد این ماجراست شروع به تصویر برداری می کند. در زیر تصاویر این حادثه نادر را می بینید



ماده شیر و لاشه شکاری که تازه از نفس افتاده است.



اولین کار شیر بعد از شکار دریدن شکم شکار است. این را در تمام کتاب های جانورشناسی می توانید بیابید!




تا اینجا همه چیز مانند کتابهایی که خوانده ایم پیش می رود. دوستان من نیز در اتومبیل توسط دوربین دوچشمی و فیلمبرداری مشغول تماشای صحنه هستند. و ما این طور تصور می کنیم که شیر در حال خالی کردن محتویات شکم شکار خویش است. که ناگهان یکی از دوستان من فریاد می زند: آن محتویات شکم نیست!



و اینجا بود که ما متوجه شدیم بز کوهی آفریقایی کشته شده حامله بوده است.




و حالا در مقابل خود شیری را می بینم که طعمه کشته اش حامله بوده است. در این مواقع شیرها به کار خوردن خود ادامه می دهند البته اگر مشکلی پیش نیاید. و اما از اینجا به بعد بود که ما را به حیرت واداشت... ماده شیر جنین بز کوهی را به آرامی به زمین گذاشت و شروع به بوییدن او کرد.



زبان بدن برای یک ماده شیر و در موقعیت او بسیار عجیب بود. او از اتفاقی که افتاده بود سخت متحیر و مات و مبهوت بود. به اطراف خود نگاه می کرد تا ببیند آیا کسی برای کمک کردن هست...



بعد از مدتی ماده شیر به خالی کردن محویات شکم بز کوهی ادامه داد و در تمام مدت اینطور به نظر می رسید که سعی می کند تا حد امکان از جنین دور باشد...



بعد از مدتی دیگر و در حالی که هنوز هیچ قسمت از بند شکار خود را نخورده است، مجددا توجه اش به سمت جنین می رود و به آرامی او را از زمین بلند می کند.



او ایستاده است در حالی که جنین بز کوهی در دهانش است و برای مدتی به اطراف نگاه می کند. به همه جهت ها، شاید برای یافتن چیزی... و بعد از چند دقیقه به آرامی به سوی بیشه ای که در نزدیکی شکارش است حرکت می کند.



او مجددا می ایستد و جنین را به آرامی بر زمین می گذارد. و در تمام مدت با نگاهی هیجان زده و عصبی به اطراف نگاه می کند. سپس با نوک بینی به جنین ضربه می زند و به آرامی او را درست مانند توله هایش از پشت گردن میگیرد و بلند می کند...



او مجددا به اطرف نگاه می کند و به آهستگی به سمت بیشه می رود... با دقت به سمت بیشه زار پیش می رود جایی که تصمیم دارد جنین را در آنجا بگذارد. چندین بار به جنین ضربه می زند و در تمام مدت با حالتی نگران به اطراف نگاه می کند شاید انتظار کمکی یا خطری را می کشد...



بعد از چند دقیقه دوباره به سمت لاشه شکاری بر میگردد که هنوز چیزی از آن را نخورده است. کنار او می ایستد و سپس به آرامی همانجا دراز می کشد. شیر ماده به چه چیزی می اندیشد؟ چرا او این چنین عمل کرد؟

طبق گفته آقای Grey van der walt عکاس این صحنه شگفت آور، این یکی از عجیب ترین و خارق العاده ترین صحنه هایی بوده است که در حیات وحش و درطول عمر خود مشاهده کرده است.

یکشنبه یکم آذر 1388 توسط عطا |

سر آشپز ماهر

هنر سرآشپز

هنر سرآشپز

 

هنر سرآشپز
 

هنر سرآشپز
 

هنر سرآشپز
 

هنر سرآشپز
 

هنر سرآشپز
 

هنر سرآشپز

 

هنر سرآشپز
 
 
هنر سرآشپز
 

هنر سرآشپز

 
هنر سرآشپز
 
هنر سرآشپز

 

هنر سرآشپز
 
هنر سرآشپز

 

هنر سرآشپز
 
هنر سرآشپز
 
هنر سرآشپز

 

هنر سرآشپز
 
هنر سرآشپز
 
هنر سرآشپز
 

هنر سرآشپز

جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط عطا |

برای این یکی اوضاع فرق کرد

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"

جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط عطا |

راهنمای برخورد با مشکلات

http://www.iranian.fi/uploads/posts/2009-06/1244115616_rahnamaye-mosavvare-halle-moshkelat.jpg

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط عطا |

نجس ترین چیز دنیا

نجس ترین چیز دنیا !!!

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست.
برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و
در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری !!!!

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط عطا |

خاطراتی از شیوه زندگی شهید بهشتی(ره)

از پلکان حرام نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید


طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.


***
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.


***
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.


***
بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.


***
به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.


***
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!


***
بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.


***
همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.
 

 

 
 
***
به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...


***
مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.


***
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.


***
رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...


***
با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.


***
اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

 



منبع: کتاب صد دقیقه تا بهشت/ وبلاگ كشكول

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

یک بازی یا تست بسیار شگفت انگیز


هیچ كلكی در كارنیست! این بازی بطرز شگفت آوری دقیق خواهد بود! البته بشرطی كه تقلب نكنید!

طالع بینی چینی! .. سال جدید چینی امسال سال اژدهای آهنین است كه امیدواریم سالی خوش و پر از خوش شانسی برای شما باشد!

فقط به دستور العمل عمل نماید و تقلب نكنید، در غیر اینصورت نتیجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهید كرد كه ایكاش تقلب نمی كردید!

این حدوداً 3 دقیقه زمان خواهد برد تا شما را دیوانه كند!!

كسی كه این پیام را ارسال كرده گفت كه آرزویش ظرف 10 دقیقه به حقیقت پیوست!!!

این بازی نتیجه خنده دار و در عین حال شگفت انگیزی خواهد داشت!

پیام را یكجا تا پایا ن نخوانید بلكه مرحله به مرحله پیش بروید و عین دستورالعمل انجام دهید!


نكته: زمانی كه میخواهید اسامی را بنویسید اطمینان حاصل كنید كه اشخاصی هستند كه شما آنها را می شناسید (تبصره از خودم: یعنی اسم الكی یا بیخودی ننویسید!!!)

مهم: همچنین بیاد داشته باشید كه بهنگام نوشتن اسامی و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غریزه خود استفاده كنید و بیخودی و بیش از حد فكر نكنید بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان می آید را بنویسید!


با زهم باید گفته شود كه به آرامی و مرحله به مرحله به انتهای متن بروید در غیر اینصورت نتیجه درست نخواهد بود و آنرا ضایع خواهید كرد!

(باز هم تبصره از خودم: این رو بخاطر این چندین بار تكرار كرده كه آدمهای فضول ببخشید كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)

خوب حالا یك قلم و یك برگ كاغذ آماده كنید.


1- اول از هر چیز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستونی یا ردیفی (زیر هم) بر روی كاغذ بنویسید.

2- سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مایلید بنویسید.

3- حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف بنویسید.

== قرار نشد به پایین نگاه كنید! تقلب ممنوع !!=

4- نام اشخاصی را كه می شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6 بنویسید.

5- در ردیفهای 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنوسید (در جلوی هر ردیف نام یك ترانه)

6- اكنون نهایتا میتوانید یك آرزو كنید!!

و حالا كلید رمز گشایی این بازی:

1- عددی را كه در ردیف 2 نوشته اید مشخص كننده تعداد اشخاصی است كه شما باید در باره این بازی به آنها بگویید!

2- شخصی كه نامش در ردیف 3 قید شده كسی است كه شما عاشقش هستید!!!

3- شخصی كه نامش در ردیف 7 قید شده كسی است كه شما دوستش دارید ولی با هم نمی سازید (یا به تعبیر دیگر عاقبت خوشی نخواهد داشت!)!!!

4- شخص شماره 4 كسی است كه شما بیش از همه به او اهمیت میدهید!

5- شخص شماره 5 كسی است كه شما را بسیار خوب می شناسد.

6- شخصی كه نامش در ردیف 6 قید شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسی) شماست!

7- آهنگ قید شده در ردیف 8 با شخص شماره 3 تطبیق می كند (مرتبط است)!!!

8- آهنگ شماره 9 آهنگی برای شخص شماره 7 است!

9- آهنگ شماره 10 آهنگی است كه بیش از همه افكار شما را بازگو می كند!

10- و بالاخره شماره 11 آهنگی است كه می گوید شما در باره زندگی چه احساسی دارید!!!!

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

قطار شهربازی

در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونند.
از بودن با اونا لذت می بری ولی با اونا به جایی نمی رسی

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

درهای قلب بسته خواهند شد

درهای قلبمو بستم تا دوستام از قلبم بیرون نرن!
اما همشون از پنجره در رفتن
دیگه در قلبمو باز نمیکنم

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

دوست معمولی و دوست واقعی

دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تورا ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند.
دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو میآورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت میشود.
دوست واقعی میپرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.
دوست معمولی مانند یک مهمان عمل میکندو منتظر میماند تا از او پذیرایی کنی.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی میداند که بعد از یک مرافعه دوستی محکمتر میشود.
دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

الو اطلاعات لطفا

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
 

2qnyrs1.jpg

 


بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
 

f1jv9z.jpg


انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا


سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
 

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها
را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
میشوند ؟
 

b7lw1k.jpg


فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد .ا

 
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .. دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
.. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد
<><><><><><><><><><><>

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

<><><><><><><><><><><><><
 

m7e6g0.jpg


سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا


گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ..... خودش منظورم را می فهمد ....

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

مکر زنان

آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت وکتاب" حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد،به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز درمغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..
زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز ودر آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکردمن چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشقبازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بیچاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مردبا زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون درخشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :
" لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."



پس با شوهر به بازی در آمد و اورا خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی،هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟
گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شمازیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

غول چراغ

درس عبرت    

 

 

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"
پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: "الهی فدات بشم مادر"!
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.


... و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط عطا |

فقط برای تو

آن زمان که مانند پرستویی زیبا در آفاق وجودم پر کشیدی چه صمیمانه در کنج دلم جا گرفتی وحالا محبت راتنها و تنها در گرو چشمان افسونگر تو میبینم ای کاش در کنارم بودی تا برگ برگ درخت زندگیم را به پایت فنا و نابود می کردم ای کاش در کنارم بودی تا سیر نگاهت می کردم تا جبران لحظه هایی را کنم که آرزوی دیدنت را داشتم ای کاش در کنارم بودی تا در سحر گاه تنهایی تا نماز عشق را تنها و تنها با تو اقامه می کردم ای کاش

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط عطا |

عشق یک دختر سه ساله

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد دید دختر سه ساله اش گران ترین کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زینت یک جعبه کودکانه هدر داده است .
مرد بسیار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبیه کرد. دختر هم با گریه به بستر رفت و خوابید.
روز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد دید که دخترش بالای سرش نشسته ومیخواهد این جعبه را به او هدیه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.
با شرمندگی دختر کوچکش را بوسید وجعبه را از او گرفت و باز کرد.
اما متوجه شد که جعبه خالیست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبیه کرد .
اما کودک درحالیکه گریه میکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ریخته بودم و تو آنها را ندیدی.
مرد دوباره شرمنده شد ومیگویند تاپایان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز میکرد به طرز معجزه آسایی آرامش پیدا میکرد.

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط عطا |

یاخدا اشتباه میکنه یا مامان

ezw2lchysnz5ukf82r0l.jpg

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
مامان میگه،«كلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
ولی خدا به ما هوس بستنی شیره‌ای داده

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»
خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نكن»
مامان میگه،«ساكت باش،خوابه بابات»
اما خدا به ما درسطل آشغال داده كه میشه باهاش شترق صدا داد

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستكش هات رو دست كنی»
خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
مامان میخواد كه ما مراقب باشیم وزیاد نزدیك نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای كه خدا بهمون داده نوازششون كنیم

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا مامان داره اشتباه می كنه،یا اگه نه،خدا.

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط عطا |

ارزش لحظه ها

Iranian_Girls Group
 

To realize The value of a sister Ask someone Who doesn''t have one.

ارزش یک خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد.
Iranian_Girls Group

To realize The value of ten years: Ask a newly Divorced couple.

ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
Iranian_Girls Group

To realize The value of four years: Ask a graduate.

ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.
Iranian_Girls Group

To realize The value of one year: Ask a student who Has failed a final exam.

ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.
Iranian_Girls Group

To realize The value of one month: Ask a mother who has given birth to a premature baby.

ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.
Iranian_Girls Group

To realize The value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper.

ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.
Iranian_Girls Group

To realize The value of one hour: Ask the lovers who are waiting to meet.

ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.
Iranian_Girls Group

To realize The value of one-second: Ask a person who has survived an accident.

ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.
gd.gif

To realize The value of one millisecond: Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است.
Iranian_Girls Group

Time waits for no one. Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can share it with someone special.

زمان برای هیچکس صبر نمی کند. قدر هر لحظه خود را بدانید. قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.
Iranian_Girls Group

To realize the value of a friend: Lose one.

برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده.
 
Iranian_Girls Group
.
Iranian_Girls Group

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط عطا |

11 قسمت بدن زنان كه دوست دارند نوازش شود

خوشبختانه یكبار كه این كار را انجام دهید ، شروع به كاوش در اعمال جنسیتان خواهد كرد . البته این دال بر این نیست كه زنان دوست ندارند در نواحی سكسی بدنشان مورد نوازش قرار  بگیرند بلكه ، به معنای رفتن سراغ قسمتهای دیگر است و حالا شما باید چه كار كنید ؟

نواحی كه باید نوازش كنید

1-      سر

نه ، منظور سر مال شما یا مال او نیست . از سر انگشتان اشاره و انگشت وسطی برای گرفتن شقیقه هایش استفاده كنید و بعد ، با یك دست شروع به بازی كردن با موهایش كنید و سپس از كلیه انگشتان برای ماساژ دادن سرش استفاده كنید . (خیلی با ملایمت این كار را بكنید)

نكته =در هنگام نوازش ، سر را روی سرش را روی دامنتان بگذارید تا هم او راحت باشد هم بتواند واكنشهای متقابل انجام دهد.

2-      گردن

چه از دستهایتان استفاده كنید یا از دهانتان ، اغلب زنها وقتی مویشان را از روی گردنشان پس میزنید و به نرمی آن را نوازش میكنید ، میبوسید ، میلیسید و یواش گاز میگیرید بسیار لذت میبرند .

نكته = وقتی به نزدیكی استخوان ترقوه میرسید ، این نواحی را ببوسید ولیس بزنید .

3-      پشت

من نمینوانم به شما بگویم به زنم چه میگذرد وقتی او را به پهلو میخوابانم در حالیكه پشتش به طرف من است ، و به نرمی پشتش را از بالا به پایین میلیسم و میبوسم .

نكته =وقتی شروع میكنید سعی كنید به بهترین صورت نه تنها پوستش را بلیسید بلكه به آرامی تمام موهای ریز روی پوستش را بلیسید ضمن اینكه بازوهایتان را به دور كمرش حلقه كرده اید ( حتما از پسش بر خواهید آمد) .

4-      رانها

چه او لخت باشد یا لباس ص.ك.صی پوشیده باشد ، پاهایش را از هم باز كنید و چند دقیقه با دست و لبهایتان به نوازش داخل و خارج رانهایش بپردازید . (گاز نگیرید ) و از ... هم فاصله بگیرید .... البته فعلا .

5-      پشت زانوها

در حالیكه او به پشت دراز كشیده است و یك پایش رابالا برده ، آنرا در امتداد بدنتان قرار داده و به سراغ قسمت پشت زانوها بروید . ببوسید و به آرامی این نواحی و اطرافش را بلیسید . اگز روی شكم خوابیده است ، كار شما راحتتر میشود .

نكته = گاز نگیرید یا خیلی محكم نلیسید كه این نواحی حساس هستند و صرفا در چنین قسمتهایی قفط نوازش كنید .

6-      دستها

دستش را بگیرید ، طوری كه كف دستها رو به بالا باشد و با هر دو شصت به ملایمت كف دستش را نوازش كنید ضمن اینكه بقیه انگشتانتان همزمان سمت دیگر را نوازش میكند . كم كم به سمت پایین پیشروی كنید تا كل دست را نوازش كنید .

نكته = انگشت وسطی او را در دهانتان قرار دهید و با ملایمت بمكید و سپس از او بخواهید همین كار را برای شما انجام دهد ...اما نه برای انگشت شما .

7-      مچها

دستش را طوری بگیرید  كه كف دست به سمت بالا باشد ، در حالیكه از وقایع روزانه اش میپرسید سر انگشتانتان را به سمت مچ و ساعدش حركت دهید . پس از چند دقیقه نوازش كردن ، با لبها ، دندانها وزبانتان قسمت داخلی مچش را بلیسید و به نرمی گاز بگیرید .

نكته = وقتی كه مچش را میبوسید ، با دستتان دست او را مقابل صورتتان بگیرید .

8-      گوشها

به سراغ گوشش بروید  و جمله ای نظیر "امشب شب توست " زمزمه كنید و سپس  نرمه گوشش را داخل دهانتان بگیرید  و حسابی خیسش كنید ، سپس سراغ قسمت بالایی گوشش رفته و یواش با دندان گاز بگیرید .

نكته = قبل از انجام هر كاری ، با انگشتانتان  به آرامی موهایش را از روی گوشش كنار بزنید ، سپس روی گردنش به سمت بالا نفس بكشید تا به محل مذكور برسید .

9-      شكم

دور كمرش را با هر دو دست بگیرید و وقتی به اندازه كافی به شكمش نزدیك شدید  بوی عطرش را استنشاق كنید . بعد شكمش را از یك سمت تا سمت دیگر ببوسید وگاه گاه با زبانتان آنرا بلیسید.

نكته = اطراف نافش را بلیسید و به آرامی‌نوك دماغتان را روی آن بمالید .

10-   زانوها

چه در حال معاشقه باشید یا فقط شروع به نوازش كرده باشید ، قرار دادن زانوهایش روی شانه هایتان و مالش آنها راه خوبی برای تحریك احساسات اوست . هر كدام از زانوها را با دستانتان نوازش كرده و سپس آنها را از سمتی به سمت دیگر ببوسید .

نكته = هنگام بوسیدن زانوها با دست ساق پایش رابالا و پایین ببرید . و مجددا ، به هیچ وجه از دندانهایتان استفاده نكنید .

11-  پاها

چه بعنوان  بخشی از معاشقه یا آرامش بخشیدن به او پس از یك روز سخت ، مالش پاهای یك زن به طرز باور نكردنی شما را به اهدافتان خواهد رساند . كمی روغن ماساژ یا كرم بدن روی دستتان گذاشته و به هم بمالید تا گرم شود و با مالش كف پاهایش شروع كنید . به آرامی  به سمت پنجه ها و سپس به سمت پاشنه بروید .

نكته = مدت زمانی را به مالش دادن اطراف پاهایش اختصاص دهید و مواظب قلقلك ندهید واگر پاهایش تمیز هستند و شما نیز سر حال هستید ، آن پنجه های كوچك زیبا را بمكید (قبل از كرم یا روغن )

حالا برویم سراغ اصل مطلب

خواه برای عشقبازی باشد یا فقط بخواهید پیشاپیش او را آماده كرده باشید بدین ترتیب او با جلب توجه شما روی قسمتهایی از بدنش غیر از.... ، شما را متوجه میكند كه این قسمتها نیز باعث نحریك میشود .علاوه بر این ، او انگیزه پیدا میكند كه وقتی برای قسمتهایی از بدنتان غیر از ....و بیضه هایتان صرف كند .... با اینكه شاید شما با همان قسمتها نیز ارضا شوید .

تا بعد ، از كند و كاوتان لذت ببرید .

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط عطا |

سرخس و بامبو

سرخس و بامبو

Join Gevo Group

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگی‌های زندگی‌ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دلیلی برای ادامه زندگیم بیابم به آن نیز خاتمه دهم!

به خدا گفتم: آیا می‌توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.

او گفت: آیا سرخس و بامبو را می‌بینی؟

پاسخ دادم: بلی.

خداوند فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت ‌اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس‌ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده‌ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.

در سال‌های سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.

در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت ٦ ماه ارتفاع آن به بیش از ١٠٠ فوت رسید.

٥ سال طول كشیده بود تا ریشه‌های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه‌هایی كه بامبو را قوی می‌ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می‌كردند.

خداوند در ادامه فرمود: آیا می‌دانی در تمام این سال‌ها كه تو درگیر مبارزه با سختی‌ها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه‌هایت را مستحكم می‌ساختی؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می‌كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می‌كنی و قد می‌كشی!

از او پرسیدم: من چقدر قد می‌كشم؟

در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می‌كند؟

جواب دادم: هر چقدر كه بتواند.

گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی. ولی به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتیبان تو خواهم بود! پس هرگز نا امید نشو!

آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی‌های خاک بوده است. در هنگامه رنج‌های بزرگ، ملال‌های طاقت فرسا، شکست‌ها و مصیبت‌های خرد کننده، فرصت‌های بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوری برای خلق آینده ایجاد می‌شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و امیدوار زیستن است.

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنج‌هایش، با همه شادی‌ها و غم‌هایش، با همه ملال‌ها و دلفریبی‌هایش، باهمه شکست‌ها و پیروزی‌هایش و با همه خاطرات تلخی‌ها و شیرینی‌هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردایی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل‌تر و زیباتر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهی او نیز بی‌بهره نخواهی ماند

شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط عطا |

انفجار عشق

وقتی عشق منفجر میشود

2732-fcda0c87.jpg

شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط عطا |

گفته ای از شهید چمران

شهید چمران:

 

«من از این دنیای دون میگریزم

از اختلافات خودنمایی ها غرورها خودنمایی ها  دروغ ها وتهمت ها خسته

 شدم

احساس می کنم که این جهان جای من نیست

آنچه دیگران راخوشحال می کند مراسودی نمی رساند.»

شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط عطا |

اسب سرکش در سینه لیلی

اسب سرکش در سینه لیلی

 

 

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،

 دلت توی حلقه های موی من است 

 نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟

 نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

 

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم،

گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.

 دلم را هم.

 

لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،

 نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟

 شیرینی لیلی را؟

 

مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.

 تلخی مجنون را تاب می آوری؟

 

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.

 خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.

 نمی خواهی خرما بچینی؟

 

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

 

لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

 

مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

 

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.

 بی سوار و بی افسار.

عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟

 

مجنون هیچ نگفت.

 

لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.

 

لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد

شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط عطا |

آخرین نگاه

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده‌ام گریان، دلم بیمار بود
گفتمش: از گریه لبریزم مرو!
گفت: جانا! ناگزیرم، ناگزیر
گفتم: او را لحظه‌ای دیگر بمان
گفت: می‌خواهم، ولی دیر است دیر!
در نگاهش خیره ماندم، بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه‌های گریه آلودم نشست
بر رخ و برلاله‌های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت: وای!
زندگی زیباست گاهی، گاه زشت
گریه را بس کن، مرا آتش نزن
ناگزیرم از قبول سر نوشت
شعله زد در من، چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت: می دانم جدایی زود یود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه بدرود بود

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط عطا |

عاشق بی اشتها...!!!

من دلبری چاق و سمین را دوست دارم
تأكید كردم، من همین را دوست دارم!

مطرح نكردم با كسی، من تا به حالا
تنها عیالم، نازنین را دوست دارم!

امّا برای شادی بابا بزرگم
دختر عمویِ خود، مهین را دوست دارم!

محضِ رضایِ خاطرِ بی بی حكیمه
ریحانه ی خاله شهین را دوست دارم!

تا این كه بابایم نباشد دلخور از من
دختر عمو، نوش آفرین را دوست دارم!

مادر! برایِ این كه راضی باشی از من
افسانه یِ دایی امین را دوست دارم!

هم، طبقِ رأیِ خواهر خوبم، ملیحه
آن هم كلاسش، یاسمین را دوست دارم!

همنام فرهادم، برایِ كسبِ شهرت
شیرین ِ نازِ مَه جبین را دوست دارم!

گاهی، به یادِ خاطراتِ كودكی مان
هم بازیِ لوسم، ثمین را دوست دارم!

تا خاطرِ اهلِ وطن، خشنود گردد
هر دخترِ ایران زمین را دوست دارم!

گر دلبری، چون سرو هم، گیرم نیامد
كوته قدانِ مُلكِ چین را دوست دارم!

با لنگه كفشی، عقلِ من آمد سرِ جا
این پتكِ خوبِ آهنین را دوست دارم!

برقِ سه فاز از كلّه ام را پرّید، اكنون
خب! شوكِ برقی این چنین را دوست دارم!

هرگز كسی نشنیده از من فاش گویم:
هم آیلین، هم ژاكلین را دوست دارم!

رازِ درونم را خدا می داند و بس!
كز روی اجبار آن و این را دوست دارم

آری، نمی داند كسی غیر از خداوند
خواهر زنم، آن بهترین را دوست دارم!!!

چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط عطا |

زندگی چیست (ویژه خانومها )

آرامش داشته باشید زندگی و جهان را به خاطر افکار و اعمال دیگران بر خود سخت نگیرید . کوشش نکنید پیش از اینکه فردایتان برسد همین امروز آنها را زندگی کنید.
وقت آن رسیده تا نگاهی عمیق به دنیای ژرف درون خود بیندازی و آنچه سالها تو را آزار می دهد بشناسی .
آنگاه تعادل و آرامشی بزرگ را تجربه خواهی کرد .

درس اول

1. استقلال و قدرت مرد را با سوال کردن زیاد از بین نبرید.

2. آیا میدانید با بعضی از سوال ها مانند تا به حال کجا بودی ، مرد احساس بی استقلالی میکند ؟

3. به فکر کنترل و تغییر شوهرتان نباشد ؛ چرا که اوضاع بدتر میشود .

4.اگر قدرت مرد در خانه تخریب شود ، زن نمیتواند جایگاه آن را در خانه پر کند .

5.آیا میدانید با جدل کردن ، فریاد زدن و سوال های زیاد ، خصوصا جلوی بچه ها قدرت مرد را کاهش میدهید ؟

6. سعی نکنید حرف آخر را در زندگی شما بزنید .

7.مردان بیشتر دوست دارند در کارهایشان به آن ها آفرین گفته شود .

8. اگر شوهرتان یکی از وسایل خراب خانه را درست کرد ، او را تشویق کنید .

9.مردان دوست دارند بخشی از تعریف و تحسین را از همسرشان بشنوند .

10. متوجه باشید که شوهرتان گاهی نیاز دارد با دوستانش تفریح کند .

درس دوم

11. مردان دوست دارند زنان در کارها و خرج زندگی به آنها اعتماد کنند.

12.اگر میخواهید شوهرتان در زندگی رشد کند ؛ باید به او اعتماد کنید.

13.آیا وقتی شوهرتان میخواهد بیرون برود،به او میگویید : من منتظرت هستم, انشا الله موفق باشی ؛ به سلامت , مواظب خودت باش ؟

14.وسایلی که شوهرتان برای بیرون از خانه نیاز دارد مثل کلاه ،شال گردن ، و.. صبحانه را برای او آماده کنید.

15.صحیح نیست مردانتان صبحانه را تنهایی بخورند و شما خواب باشید.

16.می دانید وقتی مرد می بیند زنش با یک لیوان شربت به استقبال او می آید ؛ چقدر آرام میشود ؟

17.خانه ی دل پذیری برای حضور شوهر آماده کنید.

18. چند دقیقه قبل از ورود همسرتان کارهای خانه را کنار بگذارید و لباس هایتان را مرتب کنید.

19.اگر شوهرتان ظهر کمی دیر تر می آید ، بهتر است منتظر بمانید و نهارتان را با او بخورید.

20. متوجه باشید همسرتان که از سر کار می آید ؛ نیاز به محیطی آرام دارد .


درس سوم

21.هنگام ورود به خانه اجناسی که خریده ؛ به دقت نگاه کنید و از او تشکر کنید.

22.گاهی مردان اجناسی غیر مترقبه ای خریداری می کنند و انتظار ابراز احساسات همسرشان را دارند.

23.وقتی شوهرتان وارد خانه میشود ، لحظاتی او را در آغوش بگیرید.

24.اگر اهل قناعت نباشید و شوهرتان مجبور به اضافه کاری باشد ، تاوان سنگینی مثل به هم خوردن آرامش زندگی خواهید پرداخت .

25.مردی که زیاد کار میکند ؛ وقتی در خانه هم حضور داشته باشد ؛ فکرش مشغول کار است .

26.مردی که اضافه کاری بیرون خانه باشد ؛ کمتر میتواند به شما و فرزندان محبت کند.

27.در آمد شوهرتان را در نظر بگیرید و با توجه به آن خرج کنید.

28.در مشکلات کاری مرد ؛ حداقل با زبان او را همراهی کنید.

29.نباید زن خودش را نسبت به شغل مرد بی اطلاع نشان دهد .

30.وقتی زن در بعضی مشکلات کاری با مرد هم فکری میکند ، مشکلات بر مرد آسان تر میشود .


درس چهارم

31.لطافت زنانگی را با بحث ؛ جدل ، فریاد و عصبانیت از بین نبرید.

32.ضرب المثلی خارجی : مردها زنانی را دوست دارند كه خوش زبان ترند ، نه خوش سیما تر .

33.به خاطر لطافت روحی و جسمی كه زنان دارند ؛ بیشتر باید عشق را به رخ مرد بكشند.

34.هر چه بیشتر زن عشوه گری كند ، محیط خانه گرم تر است.

35.با عشوه گری زن ، مردهای خشن هم نرم میشوند.

36.به وسایل آرایشتان بیشتر از وسایل آشپزخانه اهمیت بدهید.

37.سعی كنید وسایل آرایشتان به روز باشد و آنها را فقط در مهمانی استفاده نكنید.

38.لباس خواب مخصوص زنان را بیشتر از ماهی یك بار بپوشید .

39.وقتی شوهرتان میگوید بیا خوش باشیم ، لازم نیست به فكر اتوی لباس یا آرایش موهایتان باشید.

40.اگر شوهرتان به هر دلیلی در مسایل جنسی كوتاهی میكند ، شما آن كمبود را جبران كنید .

درس پنجم

41.اگر در مسایل جنسی شوهرتان كوتاهی كنید ، عواقبی دارد كه حتما مورد پسند شما نیست.

42.شوهرتان در مسایل جنسی مثل آتش می ماند ، اگر به او نرسید ، خاموش میشود.

43.زن عاقل با حرف و عملش به مرد می فهماند كه جز او كسی را ندارد.

44.همواره سعی كنید با زنان موفق ارتباط برقرار كنید.

45.مواظب باشید كاری نكنید كه شوهرتان از خانه گریزان شود.

درس ششم

46.مداخله ی زیاد و بی جا در كار بیرونی شوهر نداشته باشید.

47.شور و شوق زندگی را در همسرتان زیاد كنید.

48.پیامبر (ص) عزیزمان فرمودند : اگر زنی شب بخوابد ؛ در حالی كه مردش از او خشمناك است ؛ خداوند نمازش را قبول نمی كند .

49.جهاد زن صبر در نا ملایمات مرد و خوب شوهر داری كردن است .

50.گاهی در اختلافات بین شوهر و برادرتان لازم نیست مستقیم از برادرتان دفاع كنید .

درس هفتم

51. حتی برای خرید یك نان هم از شوهرتان تشكر كنید.

52.رویا های همسرتان را گوش و درك كنید ؛ رویاها طرح اولیه واقعیت هستند.

53.به مادر شوهرتان به چند دلیل احترام بگذارید : 1.سن ؛ 2.مقام مادر ؛ 3.شوهرتان ؛ 4. روح خودتان .

54.پیامبر (ص) عزیزمان فرمودند : زنی كه در خانه چیزی را جا به جا كند ( كار خانه را انجام می دهد ) خداوند به او نظر

می كند و كسی كه خداوند به او نظر كند ؛ عذاب نمیشود .

55.طوری برخورد نكنید كه همسرتان نگران شود كه می خواهید با محبت زیاد ؛ محبت مادری را از او بگیرید.

56.پیامبر (ص) عزیزمان فرمودند : بهترین زنان زنی است كه اگر مرد از او ناراحت شد ، بگوید در برابر خواسته های تو تسلیم هستم و تا از من راضی نشوی ، چشمم به خواب نخواهد رفت.

57.از شوهرتان به هر دلیل نخواهید ارتباطش را با والدین یا خواهر و برادرش كم كند ، چرا كه او را بیشتر حساس می كنید.


تست خانم ها :

( به خودتان از صفر تا 4 نمره بدهید )

1.چه قدر درباره ی خصوصیات جنسی و روحی مرذ مطالع كردید ؟

2.چه قدر استقلال مرد را با انجام ندادن بعضی از كارها و سوال ها و راهنمایی های بی مورد حفظ میكنید؟

3.در كارهای خانه چه قدر شوهرتان را تحسین میكنید؟

4.آیا شوهرتان را زمان خروج از خانه بدرقه میكنید؟

5.شوهرتان چه قدر صبحانه را با شما میخورد؟

(صفر = باید زیاد كار شود ؛ یك = باید زیاد كار شود ؛ دو = باید تقویت شود ؛ سه = سعی برای ممتازی ؛ چهار = باید تداوم داشته باشد. )

چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط عطا |



وقتی که می آیی
صدای تق تق گامهای تو بر سنگ فرش کوچه
چه آوای خوشی است
کاش این آمدنت تا ابدیت می رفت

atafakhri@yahoo.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

نیازمندیهای ایران


ادبی
عکس
دلنوشته
خاطره
دنیای پیرامون خودم
طنز- جوک و اس ام اس
آموزش
عشقولانه
شهر من

مبلمان رویایی
ثواب تجاوز به پیرزن
زندگي اين است
فقط دو سه متر فاصله
مي گيرند
ماجرایی که جهانرا تکان داد
سر آشپز ماهر
برای این یکی اوضاع فرق کرد
راهنمای برخورد با مشکلات
نجس ترین چیز دنیا

هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386

عاشقانه های دنیا
كد آهنگ براي وبلاگ
محسن ملاح
محمدمظفری
حسین پناهی
محسن کبگانی - نردبان
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گناوه
سیدعلی صالحی
علی احمدی
محسن رضایی فر - روزهای بی خاطره
محمد قاسمي - ترفندهاي ياهو - اينترنت و ...
بهار - سرزمين عشق
سبحان علی یاری - اس ام اس ايروني
رادیو کالج پارک - رادیو اینترنتی دانشجویان اینترنتی دانشگاه مریلند
فرهاد عزیز - کجایند عشقهای اساطیری
میلاد - رضا - رضا - وبی برای بچه باحالا
دل نوشته های یک کودک خیابانی
مامان آرمین
آرزو-شیرین
صلیب شکسته - (دو عاشق : سینا - الهام)
رضا عبدالهی - باغبون باغچه عشق
ترانه فرخی - دختران ایلیا
تینا - بلور رویا
محمد - کلبه دلباختگی
م . ه . ن
محمد سام
لاله
آموزش فلش برای ساخت وبلاگی زیباتر
عکس چهره های مطرح رقص و آواز
آموزش عکاسی
زیر آسمون ابری هامبورگ - فرح دختر با احساسی از آلمان
دنیای شیرین(دنیای من)
دزدعکس 2
ایهام - افق کور
ثبت دامنه رایگان
آبجی و داداش
کاملیا دختری از ایران زمین
عطا
عکس.مدل لباس و ...
رضا بهارلو
باران 87 - آمال بچه های تخریب
کلبه عشق
يه غريب بي نشون - حسين متوليان
زن و مرد
بي حجاب
صبا - ترنم و بوسه تو براي من
اعترافات يك سيب زميني
نکاح
مریم شفیعی - باید به دستهای جنون اقتدا کنم
مهسا خانوم گل - هوای وصال
نرگس - ...
گل سرخ
شعرهایی که دوستشان داریم- یک دوست
اینجا ژاپن است
آموزش گیتار
لحظه
شکیبا - آّبی تر از همه چیز
تیلوری از جنس ممنوعه
ShOzEx
محمد علي ابطحي
عطاالله مهاجراني
طنز امروز ايران
طنزهاي زهرا دري
شعرهاي طنز محمدرضا عالي پناه-افاضات آقاي هالو
خليل جوادي
انتظار
دلنوشته هاي مريم براي كودك دلبندش
بو تو - دانيال عزيز
جايي براي باهم بودن
ساخت لوگو و بنر رايگان
آذين عزيز
سيما-مادري دلسوز و مهربان
هديل-تنهاترين يار
سپيده / زني از دوردستها

RSS 2.0